اطلاعات سپاه و سازمان مجاهدین خلق (منافقین) - بخش سوم

چاپلینک ثابت
اختصاصی: تاریخ شفاهی دکتر محسن رضایی

از 30 خرداد 1360 که سازمان مجاهدین خلق(منافقین) وارد فاز نظامی و شورش علیه نظام جمهوری اسلامی می شوند، پرسنل واحد اطلاعات سپاه با تلاش شبانه روزی و بی وقفه خود،  اشراف  اطلاعاتی خود نسبت به منافقین را بیشتر می نمایند. این اشراف اطلاعاتی به حدی می رسد که در بهمن همان سال موفق به شناسایی محل اختفاء کادر مرکزی سازمان و متلاشی نمودن کادر رهبری آنها در داخل کشور می شوند. در پایان سال 1360 وضعیت منافقین در داخل کشور بقدری سست و شکننده می شود که سازمان  خارج کردن کادر مرکزی  خود از ایران و حفظ آنها  را در دستور کار قرار می دهد.

 

بخشی از جلسه نوزدهم تاریخ شفاهی دکتر محسن رضایی به نحوه به دام انداختن کادر مرکزی سازمان مجاهدین(منافقین) و کشته شدن موسی خیابانی اختصاص دارد.

مشروح این بخش از گفتگو به نقل از کتاب خاطرات شفاهی دکتر محسن رضایی "راه" (در شرف انتشار) به شرح ذیل است:


 

برخورد قاطع با سازمان

:  آقای رضایی خواهش می‌کنم  درباره حمله به سه خانة مهم تیمی سازمان در 19 بهمن 1360 ـ که در رأس آن خانة تیمی موسی خیابانی قرار داشت ـ توضیح دهید. درمورد جزئیات واقعه سخنی گفته نشده است.

دکتر محسن رضایی: اگر برنامه‌ریزی پیچیده منافقین ـ که روی کاغذ طراحی شده بود ـ عملیاتی می‌شد، تا شهریور سال 1360، دیگر اسمی از جمهوری اسلامی باقی نمانده و انقلاب و دستاوردهای آن کلاً از بین می‌رفت. آنها برنامه‌ریزی کرده بودند که اول به اطلاعات سپاه حمله کنند و چشم نظام را بزنند، بعد نفوذی‌های آنها در ریاست‌جمهوری، [دفتر] نخست‌وزیری، یا در قوه قضاییه و حزب [جمهوری اسلامی]، وارد عمل شوند. سپس میلیشیا به صحنه آمده و اکیپ‌های نظامی هم پشت سر آنها وارد صحنه شوند. به گمان و فرض آنها وقتی میلیشیا[1] به صحنه می‌آمد، چیزی شبیه روز 22 بهمن شکل می‌گرفت و مردم وقتی می‌دیدند، امام نیست، شهید بهشتی و شهید باهنر و رجایی نیستند، مقام معظم رهبری نیست، آقای هاشمی و دیگر آقایان نیستند، میلیشیا به صحنه می‌آمد و یک انقلاب واقعی روی می‌داد. چون منافقین بر این باور بودند که 22 بهمن یک قیام بوده و ما باید انقلاب واقعی ایجاد کنیم. از دی‌ماه سال 1360، روزبه‌روز وضع ما نسبت به منافقین برتری پیدا کرد و به اصطلاح "اِشراف اطلاعاتی"پیدا کردیم.

 

ما در ابتدای سال تا اواخر 30 خرداد سال 1360، خیلی از منافقین عقب بودیم و در ابتدای سال، در حوزه‌هایی برتری ما نسبت به منافقین خیلی پایین بود و عقب‌ماندگی‌های زیادی داشتیم، زیرا واحد اطلاعات سپاه بسیار نوپا بود و سازمان اطلاعاتی رسمی که نظام آن را سازمان داده باشد و همة نهادها تابع آن باشند، وجود نداشت، بلکه یک نهاد اطلاعات براثر حرکت خودجوش انقلابی و در درون و بستر سپاه شکل‌گرفته بود. درحقیقت، اطلاعات به‌نوعی فرزند سپاه تلقی می‌شد، منتها از بس بزرگ شد خودش به‌شکل یک‌ نهاد انقلابی عمل می‌کرد. البته در ابتدای کار، ما ضعیف‌ بودیم و برتری نداشتیم، ولی هرچه جلوتر می‌رفتیم برتری ما بیشتر می‌شد.

 

منافقین ازنظر سیاسی وضعیتی را درست کرده بودند که ما نمی‌توانستیم با آزادی عمل و اختیارات کامل قانونی از همة توانایی‌هایمان استفاده کنیم. البته، روزبه‌روز وضع ما نسبت به قبل بهتر می‌شد و موفق شده بودیم ضربات مهمی به منافقین وارد کنیم، ولی سوار کار نشده و نمی‌توانستیم پابه‌پای منافقین حرکت کنیم و آنها چند گام جلوتر از ما بودند. اما از دی‌ماه سال 60، به این نتیجه رسیدیم که تمرکز اطلاعاتی ایجاد کنیم و از آقای غلامرضا و آقای شیرازی خواستیم امکانات خود را جمع کرده و یک ضرب ‌شستی به مرکزیت سازمان مجاهدین خلق نشان دهند.

 

خوشبختانه بر مبنای اطلاعاتی که از محافظ موسی خیابانی گرفتیم و کاری که بچه‌های تعقیب و مراقبت و بخش دیگری از نیروهای اطلاعات کردند، در آذر و دی‌ماه، اخبار و اطلاعات خوبی پیرامون اعضای کادر منافقین جمع‌آوری شد. ما خانة موسی خیابانی[2] و شاهرخ شمیم مسئول اطلاعات مجاهدین خلق در تهران را شناسایی نمودیم. محل اسکان مهدی ابریشم‌چی[3] را هم مشخص کردیم. درکل، حدود ده پانزده خانه‌ تیمی که ارتباط ارگانیک بیشتری باهم داشتند را تحت نظر گرفتیم. در زمان انجام عملیات، اطلاعاتمان خیلی زیاد شد و اولین‌بار بود که برای انجام عملیات، تیم عملیاتی کم داشتیم. ما دوازده تیم پنج‌نفره را برای حمله به سه خانه تیمی که کادر سازمان در آن حضور داشتند، سازماندهی کردیم و برای زدن هر خانه یک نفر طراح و یک نفر مسئول عملیات تعیین نمودیم.

 

براساس بررسی‌ها و اقدامات پیشرفته‌ای که این‌بار صورت گرفت، متوجه بودیم که این خانه‌ها مربوط به مرکزیت سازمان است و نمی‌شود مثل سایر خانه‌های تیمی آنها را زد، بلکه باید با دقت عمل کرد. دوستان ما هم در کنار اخلاص و روحیه ایثارگری و توان معنوی، انصافاً توانایی فنی فوق‌العاده‌ای از خود نشان دادند. [درحقیقت] این دو عامل دست ‌به ‌دست هم داد و ضربه سختی را در نوزده بهمن [سال 1360] به سازمان مجاهدین خلق وارد کرد.نکته‌ای را هم دررابطه‌با دوستان عملیات بگویم. بچه‌های عملیات و تعقیب و مراقبت ما ازنظر معنوی به درجات فوق‌العاده بالایی رسیده بودند. بعضی از آنها درگیری با منافقین راضی‌شان نمی‌کرد و مرتب اصرار می‌کردند که ما می‌خواهیم به جبهه‌های جنگ برویم. یکی از این برادران تازه‌داماد شده بود، ولی به آقای طاهری گفته بود اگر عملیاتی بود من را خبر کنید.

 

: اسمش را بگویید.

هوشنگ طاهری: شهید سید ابوالقاسم دهنوی.[4]

دکتر رضایی: در چهره برادرمان آقای قاسم دهنوی واقعاً شهادت موج می‌زد. ایشان به آقای طاهری گفته بود من از شما راضی نمی‌شوم اگر عملیاتی باشد و من را خبر نکنید. یک هفته از دامادی‌اش گذشته بود. آقای طاهری با خودش کلنجار می‌رود که ایشان تازه ازدواج کرده است، آیا به او بگویم یا نگویم. بالاخره آقای طاهری به شهید دهنوی زنگ می‌زند و می‌گوید ما عملیات داریم. ایشان نیز در عملیات 19 بهمن شرکت ‌کرد و بااینکه جلیقة ضدگلوله پوشیده بود، از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به فیض شهادت نائل ‌آمد. برادری که آقای شمیم را زد نیز بعداً به جبهه رفت و به شهادت رسید. دیگر دوستان نیز بچه‌های انقلابی و مخلصی بودند که هنوز ناشناخته مانده و قدرشان دانسته نشده است. باید برای این مسئله فکری کرد تا اینها و خانواده‌هایشان از این مظلومیت بیرون بیایند.

 

طاهری: من هم می‌خواستم مطلبی درارتباط ‌با موضوع جلیقه بگویم. دوستان عملیات از آن‌چنان قدرت معنوی‌ای برخوردار بودندکه هیچ‌کدام علاقه‌مند به پوشیدن جلیقه نبودند و ما مجبور شدیم برای پوشیدن جلیقه، حکم شرعی بگیریم. چون وقتی جلیقة ضدگلوله به اینها می‌دادیم، داخل صندوق‌عقب ماشین می‌انداختند و بدون جلیقه به عملیات می‌رفتند. این قضیه برای ما معضل شده بود. هرچه هم اصرار می‌کردیم، نمی‌پذیرفتند. من مجبور شدم برای حل آن به آقای ایروانی که تازگی نماینده ولی‌فقیه در واحد اطلاعات شده بود، مراجعه کنم و ازطریق ایشان دوستان را مجبور به پوشیدن جلیقه کنیم. البته، همان‌گونه که آقا محسن گفتند، آقای قاسم دهنوی باوجود اینکه جلیقه پوشیده بود، خیلی به من اصرار می‌کرد که این جلیقه جلوِ کار ما را می‌گیرد. به‌هرحال، ایشان با گلوله‌ای که از بالای جلیقه رد شد، به شهادت رسید.

 

 

به‌دام‌افتادن کادر مرکزی سازمان مجاهدین خلق

دکتر رضایی: به دعوت برادرمان آقای شیرازی، در بند 209 زندان اوین برای جمع‌بندی اطلاعات و طراحی عملیات علیه کادر منافقین جلسه تشکیل شد و آقای حجت‌الاسلام علی فلاحیان از دادستانی، برادرمان آقای طاهری از بخش عملیات، آقای جوادی از بخش بررسی، دوستان تعقیب و مراقبت و بازجوها در آن جلسه حضور پیدا کردند. اطلاعات پراکنده گردآوری و دسته‌بندی شد و تصمیم نهایی گرفته شد و بچه‌های عملیات به کمک بچه‌های تعقیب و مراقبت و با راهنمایی آنها طرح حمله به خانه‌های تیمی را طراحی کردند. سایر راه‌های ورود و خروج و ملاحظات امنیتی نیز بررسی گردید. برای مثال خانه‌های تیمی سازمان دارای حفاظت فوق‌العاده‌ای بودند و علاوه‌بر محافظین داخل خانه، یک گروه نیز در بیرون خانه به‌طور مرتب گشت می‌داد و هرنوع تحرکی را از فاصله چند صد متری به داخل خانه گزارش می‌کرد. لذا افراد قبل از هر اتفاقی آماده واکنش و عکس‌العمل بودند.

 

بااین‌حال، اگر ملاحظات لازم صورت می‌گرفت، ممکن بود غافلگیر شده و در حالت خواب یا بدون آنکه امکان فرار با لباس نظامی و تجهیزات را داشته باشند، دستگیر شوند. لذا غافلگیرکردن محافظین بیرون و استقرار نیروها در نقاط ویژة محل اسکان کسانی مثل موسی خیابانی، مهدی ابریشم‌چی یا [شاهرخ] شمیم خیلی مهم بود. بعضی از منافقین از هوش خیلی بالایی برخوردار بودند. مثلاً موسی خیابانی دارای توان عملیاتی خیلی بالا بود و [شاهرخ] شمیم تیرانداز بسیار ماهر و فوق‌العاده بود و در میان منافقین ازنظر تیراندازی و شجاعت مثل وی وجود نداشت. مسئله خیلی مهمی بود اینکه چطور بتوانند اینها را بگیرند یا بکشند و نگذارند فرار کنند و لحاظ‌کردن همة اینها در طرح و ملاحظه‌کردن همة اینها در عملیات کار بسیار سختی بود.

 

دوستان ما باید همة اینها را در طرح عملیاتی پیش‌بینی و کنترل می‌کردند. در مرحله عملیات نیز باید مشخص می‌شد که چند تیم عملیاتی برای هر خانه تیمی برود. کدام تیم حمله‌کننده و کدام تیم پشتیبان باشد. تیم‌ها کجا مستقر شده و چگونه تیراندازی کنند که افراد تیم دیگر را مورد اصابت قرار ندهند. بر همین اساس و برای هماهنگی بهتر، برای چند تیم عملیاتی یک فرمانده گذاشته شد. به‌علاوه، حمله سریع و برق‌آسا سبب می‌شد منافقین نتوانند اسناد و مدارک خود را نابود کنند، ولی اگر عملیات چندین ساعت طول می‌کشید، بسیاری از اطلاعات و اسناد از بین می‌رفت. لذا باید ملاحظه‌های اطلاعاتی ـ امنیتی رعایت می‌شد و به‌سرعت وارد خانه‌ها می‌شدیم و اجازه نمی‌دادیم که خانه‌ها آتش بگیرند تا بتوانیم همة اسناد و مدارک را سالم و کامل به دست آوریم. ملاحظه بعدی این بود که تاحد امکان افراد کمتری کشته شوند و بیشتر سالم دستگیر شوند تا بشود از اطلاعاتشان استفاده کرد.

 

با این حساب، دوستان ما صبح 19 بهمن‌ماه سال 1360، آماده عملیات شدند، درحالی‌که همه بی‌سیم‌های تیم‌های عمل‌کننده خاموش بود و بچه‌ها با علامت و طرز خاصی باهم ارتباط برقرار می‌کردند، چون دوستان ما می‌دانستند که منافقین شنود بی‌سیم دارند و گفت‌وگوها را کنترل می‌کنند.این کارها صورت گرفت و تیم‌ها عملیات را شروع کردند و با یک حرکت سریع و دقیق گشت بیرون سازمان را گرفتند و عملیات شروع شد. عملیات علیه هر سه خانه تیمی با یک فاصلة کوتاه از هم انجام شد تا خانه‌ها به همدیگر اطلاع ندهند. از این سه خانه تیمی یکی‌ بغلِ لانه جاسوسی و یکی در یوسف‌آباد بود و باهم فاصله هم داشتند، اما برخلاف انتظار ما موسی خیابانی توانست دَر برود.

او از حیاط بیرون آمد و به‌سمت ماشین ضدگلوله‌اش[5] رفت و درب ماشین را باز ‌کرده آمادة فرار ‌شد. بچه‌ها که منتظر این واکنش نبودند، چند لحظه غافلگیر ‌شدند. یکی از برادران تیم عملیات به نام آقای صابری نارنجکی را به زیر ماشین ‌انداخت، ولی ماشین ضدگلوله بود و نارنجک اثر نکرد. تنها لطف خدا شامل دوستان شد و به مصداق آیه «[فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ الله قَتَلَهُمْ] وَ ما رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمى‏ [وَ لِیبْلِی الْمُؤْمِنینَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللهَ سَمیعٌ عَلیمٌ.][6]» تیری به موسی خیابانی که درحال سوارشدن به ماشین بود، اصابت کرد و وی در دَم کشته شد. البته، نیروهای عملیاتی دنبال این بودند که موسی خیابانی را زنده بگیرند، ولی آن یک تیر بااینکه به قلبش هم نخورد سبب کشته‌شدن وی شد. اشرف ربیعی نیز در آنجا کشته شد. یک نفر هم دستگیر شد.

 

 

البته، بچه مسعود رجوی[7] را سالم به پدر و مادر مسعود رجوی تحویل دادند. هنگام عملیات نیز نیروها مواظب بودند که به بچه آسیب وارد نشود. سخت‌ترین درگیری ما در خانة موسی خیابانی بود. دوستان ما از قبل فکر کرده بودند ممکن است لازم باشد از آر.پی.جی هم استفاده کنند. لذا آر.پی.جی7 هم برده بودند. البته از من هم سؤال کرده بودند که اگر درگیری سخت شد آیا از آر.پی.جی استفاده بکنیم؟ من گفته بودم می‌توانند از آر.پی.جی7 استفاده کنند، منتها برادری که عمل‌کننده بود، موقعی که ماشه را فشار می‌دهد، آر.پی.جی7 عمل نمی‌کند. او خودش را با کمک یکی دیگر از دوستان سریع به پارکینگ می‌رساند و می‌بینند دخترخانمی جلوِ ماشین پژو کشته شده و یک مرد هم به‌حالت مرده روی فرمان افتاده است، اما وقتی به او نزدیک می‌شوند، یک‌مرتبه سرش را بلند می‌کند و کلت می‌کشد. برادری که جلو بوده، بر سر نفر پشت سرخود فریاد می‌کشد که شلیک کن. نفر پشت‌سری‌ شلیک می‌کند.

 

بعد معلوم می‌شود [این فرد] موسی خیابانی بوده که در جا کشته می‌شود و آن برادر این‌قدر ماهرانه و دقیق و با توکل به خدای متعال عمل می‌کند که بااینکه موسی خیابانی درحالت و فرم تیراندازی بود، اما فرصت تیراندازی پیدا نکرد و کشته ‌شد. بعد که وارد حیاط می‌شوند می‌بینند تعدادی از آنها که درحال فرار بودند، توسط بچه‌هایی که در خانة روبه‌رو آرایش گرفته بودند، تیرخورده‌اند. البته یکی از اینها هم خودش را به مردن زده بود که با یک چوب او را تکان می‌دهند می‌بینند که نارنجکی را برای پرتاب در دست دارد که نارنجک را جدا کرده و او را بلافاصله دستگیر می‌کنند. بعد که وارد خانه می‌شوند و اتاق‌ها را بازرسی می‌کنند، در یکی از اتاق‌ها بچه رجوی پیدا می‌شود که دراثر دود و گردوغبار و انفجار کمی سیاه شده بود. سریع او را از آنجا می‌برند که آسیبی به وی نرسد. از اسناد و مدارک این خانه تیمی ما در عملیات بعدی در 10 مرداد استفاده کردیم.[8] دوتا کیف پول دلار و ریال هم به دست آمد. البته بچه‌های اطلاعات همیشه از آیت‌الله گیلانی مجوز شرعی می‌گرفتند و بخشی از پول‌ها را هم به صاحب‌خانه‌هایی می‌دادند که خانه‌هایشان از بین رفته یا آسیب دیده بود. دوستان ما ناچار بودند از همان پول‌ها استفاده کنند و خانه‌های مردم را ترمیم کنند.

 

در خانه‌ دیگر، ابریشم‌چی توانسته بود دقایقی قبل از عملیات از خانه بیرون برود. شاید ازطریقی فهمیده بود و توانست خودش را از مهلکه نجات دهد یا قصد داشت سر قرار برود. در خانة سوم شمیم حضور داشت که بعد از شروع عملیات به‌طرز خاصی می‌پرد که در برود، اما آقای حسین علیخانی[9] ـ یکی از بچه‌های خوب ما که در جبهه شهید شد ـ او را به‌طرز ماهرانه‌ای می‌زند و می‌کشد. البته او هم خیلی آدم زبردستی بود و به‌سمت آقای علیخانی تیراندازی کرد، ولی علیخانی او را ‌زد. از این خانه‌ها اسناد و مدارک سالم به دست آمد و اطلاعات خیلی خوبی نصیب ما شد و اشراف اطلاعاتی سپاه خیلی بالا رفت؛ یعنی از آن تاریخ به بعد، هر کاری در مرکزیت سازمان منافقین انجام می‌شد، ما از آن اطلاعات باخبر بودیم و کشف و رمز بچه‌های ما کامل شد. از طرف دیگر، در میان منافقین ازنظر روحی و روانی ازهم‌پاشیدگی به وجود آمد و از آن به بعد هرکدام از منافقین را که می‌گرفتند، روحیه‌اش به‌هم‌ریخته بود.

 

موسی خیابانی و [شاهرخ] شمیم افراد برجسته‌ای بودند که با کشته‌شدن آنها مرکزیت سازمان به‌هم ‌خورده بود. بعد از این عملیات، زرکش و عطایی را فراری دادند و از ایران بیرون بردند. درکل، مرکزیت سازمان با یک شکست و ضربة سنگین مواجه شد و روحیاتشان را از دست داده بودند. از طرف دیگر، بچه‌های واحد اطلاعات فوق‌العاده روحیه گرفتند و احساس می‌کردند فتح‌الفتوح بزرگی انجام داده‌اند. درحقیقت، این عملیات از چند جهت مفید بود، از یک‌طرف، افراد خاصی به تور اطلاعاتی ما افتادند و از طرف دیگر، پیامد روحی بدی برای منافقین و سازمان داشت. ضمن آنکه روحیه بچه‌های اطلاعات را خیلی بالا برد.

 

:  آقای دکتر من یادم است که سازمان مجاهدین خلق برای موسی خیابانی زیارت‌نامه نوشتند؛ یعنی این‌قدر قضیه مهم بود. سازمان بعد از این ضربه که نفر دومش را از دست داد به چه وضعی دچار شد؟ کادرهای بالایش چه کار کردند؟ نکتة دوم آیا کسی هم در این سه حمله اسیر شد؟ یا اینکه بیشتر افراد کشته شدند؟

دکتر رضایی: شورای مرکزی سازمان منافقین ازنظر فنی و نظامی و ضریب هوشی آدم‌های قدرتمند و قابلی بودند. البته، مسعود رجوی بیشتر یک کادر تئوریک بود. اگر بخواهیم براساس بنچ مارکینگ[10] گِرید بگذاریم یا رنکینگ و درجه‌بندی کنیم، چنانچه به مسعود رجوی نمرة صد بدهیم، آن‌وقت می‌توان به موسی خیابانی نود، به ابریشم‌چی پنجاه، به زرکش چهل و بقیه مثل حیاتی و ضابطی و اینها نمره بین 30 تا 40 داد. بالای سر منافقین کادر خیلی قوی بود. اینها اکثراً زندان رفته بودند و تجربة مبارزه با ساواک را داشتند. بازجویی‌های قبل از انقلاب را پشت سر گذاشته بودند. به فلسطین رفته و مدتی با سازمان آزادی‌بخش فلسطین کار کرده بودند. لذا یک کادر خیلی قوی بالای سر آنها بود. ضمن اینکه اکثریت آنها بالاتر از 25 سال سن داشتند. درحالی‌که همة دوستان ما کمتر از 25 سال داشتند. خود من آن موقع که فرمانده سپاه شدم، تازه 27 سالم شده بود؛ یعنی هم ازنظر سنی هم ازنظر تجربی فاصلة خیلی زیادی بین دوستان ما و کادر منافقین بود. این فاصله [سنی] با توده‌ای‌ها خیلی زیادتر بود و به 10 سال می‌رسید.

 

 خیابانی، سعادتی ، رجوی

 

 

طاهری: آقای دکتر، فاصله بیشتر بود؛ مثلاً محمدعلی عمویی فقط به اندازة سن شما زندان بود! [با خنده]

دکتر رضایی: بله. حداقل میانگین فاصله سنی پانزده تا بیست سال بود. فاصله تجربی هم خیلی زیاد بود، ولی ما به‌تدریج و با سختی در پایان سال 60، بر اوضاع مسلط شدیم.

 

: آقای دکتر، آیا واقعاً سازمان براساس تحلیل‌هایی که می‌کرد، واحد اطلاعات سپاه را تحویل می‌گرفت؟ آن موقع مثل اینکه سازمان اطلاعات سپاه را جدی نگرفته بود.

دکتر رضایی: به‌هرحال، سازمان گیج بود و بعد از ضربة 19 بهمن، نتوانست بفهمد با چه توانایی از جمهوری اسلامی مواجه هست. لیکن هشدار بزرگی برای سازمان بود و بیشتر در حالت گیجی به سر می‌برد و قدرت تحلیل شکست را نداشت. نمی‌توانست بفهمد چرا پی‌درپی شکست می‌خورد و از کجا این شکست‌ها حاصل می‌شود! ولی متوجه شده بود که حادثة بزرگی است. آن موقع دوتا احتمال می‌دادند: یکی اینکه این وقایع اتفاقی بوده و موسی خیابانی در یک عملیات اتفاقی که جمهوری اسلامی انجام داده، کشته شده است؛ تحلیل دوم این بود که کار تشکیلاتی جدی شده که خانة موسی خیابانی و ابریشم‌چی و شمیم هم‌زمان مورد حمله قرار گرفته است. یک تحلیل دیگر هم توسط سازمان ارائه می‌شد و آن اینکه جمهوری اسلامی اطلاعاتش خیلی قوی شده است. به همین دلیل، به [علی] زرکش و دیگران گفتند که تهران را ترک کنند و به خارج از کشور بروند. از 12 اردیبهشت [سال 61] منافقین کاملاً در لاک دفاعی فرورفتند و برای حفظ کادر خویش کاملاً از کشور خارج شدند.

 

[1]. میلیشیا یا ملیشه در اصطلاح به نیروی شبه‌نظامی اطلاق می‌شود که از شهروندان معمولی تشکیل شده و هدف از تشکیل آن دفاع، اجرای قوانین یا خدمات شبه‌نظامی در مواقع اضطراری است. سازمان مجاهدین (منافقین) هواداران خود را در شهرها به‌عنوان یک توان بالقوه نظامی در نظر گرفته بود تا در موقع لزوم از توان اجتماعی آنها استفاده کند.

[2]. موسی خیابانی در سال 1322 به دنیا آمد، در اواخر سال 1345، عضو سازمان مجاهدین خلق شد و خیلی زود جزء کادر اصلی آن گردید. خیابانی در سال 1349 برای دیدن آموزش نظامی و چریکی به فلسطین رفت و یک سال بعد مخفیانه به ایران بازگشت. وی که بعد از فرار رجوی فرماندهی نظامی مجاهدین خلق (منافقین) را در ایران به عهده داشت، در حمله نیروهای اطلاعاتی و امنیتی در 19 بهمن 1360 در محله زعفرانیه، به‌همراه بیست‌وچند نفر دیگرکشته شد که آذر رضایی همسر موسی خیابانی و اشرف ربیعی همسر مسعود رجوی ازجمله آنها بودند.

[3]. مهدی ابریشم‌چی از اعضای رده‌بالای سازمان مجاهدین خلق و همسر سابق مریم قجر عضدانلو معروف به مریم رجوی است که در انقلاب ایدئولوژیک وی را به مسعود رجوی بخشید. وی از سال 1364، به‌عنوان رابط اصلی تحویل اطلاعات سازمان به حزب بعث عراق بود. ابریشم‌چی پس از اشغال خاک عراق توسط امریکا مخفیانه به فرانسه رفت و درحال‌حاضر، وظیفه وی برگزاری نشست‌های خبری و ارائه اطلاعاتی است که دولت‌های غربی با پوشش گروه مخالف دراختیار منافقین قرار می‌دهند.

[4]. سید ابوالقاسم دهنوی در سال 1340 در تهران متولد شد. وی پس از وقوع انقلاب، به سپاه پاسداران پیوست و در جریان عملیات حمله به خانه‌های امن مرکزیت اصلی سازمان در 19 بهمن 1360 ـ که به هلاکت موسی خیابانی و اشرف ربیعی انجامید ـ به شهادت رسید.

[5]. گفته‌ شده است شورای انقلاب این ماشین را دراختیار بنی‌صدر قرار داده بود و بنی‌صدر هم قبل از فرار از ایران آن را به منافقین داده بود. موسی خیابانی از آن ماشین ضدگلوله تمام‌فابریک ساخت فرانسه استفاده می‌کرد.

[6]. پس شما آنها را نکشتید، بلکه خدا آنها را کشت و تو نینداختی، بلکه خدا آن را انداخت تا مؤمنان را به آزمایشی نیکو بیازماید. همانا خدا شنوا و داناست. (سوره انفال، آیه 17)

[7]. مصطفی رجوی فرزند مسعود رجوی و اشرف ربیعی است که در جریان حمله نیروهای اطلاعاتی و امنیتی به خانه تیمی سازمان مجاهدین (منافقین) واقع در محله زعفرانیه در سال 1360، از مرگ نجات یافت.

[8]. به غیر از موسی خیابانی و اشرف ربیعی، آذر رضایی همسر موسی خیابانی، هجده نفر از منافقین شامل: محمد مقدم و همسرش مهشید فرزانه‌سا، عباسعلی جابرزاده و همسرش ثریا سنماری، تهمینه رحیم‌نژاد و همسرش طه میرصادقی، فاطمه نجاریان و همسرش شاهرخ شمیم، ناهید رأفتی و همسرش حسن مهدوی، محمد معینی، کاظم مرتضوی، خسرو رحیمی، مهناز کلانتری، حسن پورقاضی، سعید سعیدپور و حسین بخشافر کشته شدند.

[9]. حسین علیخان بزاز معروف به حسین علیخانی متولد 1338 تهران، پس از انقلاب وارد کمیته انقلاب اسلامی و سپس واحد اطلاعات سپاه پاسداران شد. او در عملیات‌های شهری علیه گروه‌های مسلح مخالف نظام به‌عنوان سرتیم شرکت فعال و مؤثر داشت. وی با شروع جنگ تحمیلی در عملیات‌های مختلف شرکت کرد و سرانجام در تاریخ بیست و پنجم اسفند 1362 در عملیات خیبر به شهادت رسید و پیکرش بعد از 13 سال شناسایی شد.

[10]. بنچ مارکینگ (Benchmarking) در لغت به معنای الگوبرداری است؛ اما در برنامه‌ریزی کیفیت و مدیریت پروژه، الگوبرداری از نمونه‌ها و پروژه‌های موفق گذشته برای دستیابی به موفقیت پروژهِ درحال انجام است.

عکس‌های مرتبط: 
دسته بندی اخبار: 
تاریخ شفاهی

دیدگاه جدیدی بگذارید