اطلاعات سپاه و سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بخش هفتم

چاپلینک ثابت
اختصاصی: تاریخ شفاهی دکتر محسن رضایی

بعد از نابودی خانه های تیمی و مضمحل شدن شبکه اجتماعی سازمان مجاهدین خلق(منافقین) و شکست برنامه های ترور و آشوب در شهرها، سران سازمان تصمیم می گیرند،  اعضای خود  را از طریق خارج نمودن  از ایران، حضور در کردستان و تجمع در جنگل های شمال کشور حفظ کنند و تشکیلات سازمان را از چنگ نیروهای پرتوان اطلاعات سپاه دور نمایند.

 

طی برنامه ای حساب شده که به قیام آخر معروف شده بود، قرار بر این بود، نیروهای سازمان در جنگل های شمال پایگاه هایی به منظور تجمع، آموزش و تسلیح عناصر خود ایجاد نمایند و سپس با عملیات هایی که از طریق کردستان و با کمک نیروهای بعثی انجام دهند، شهر تهران را به عنوان مرکزیت نظام جمهوری  اشغال نمایند. این برنامه  نیز به لطف خداوند متعال و با تدابیر نیروهای اطلاعات  سپاه محکوم به شکست می شود. در بخشی از جلسه بیست و یکم تاریخ شفاهی دکتر محسن رضایی، به برنامه های سازمان و اهداف آنان از حضور در جنگل های شمال ایران و نحوه شکست اقدامات سازمان مجاهدین خلق(منافقین) در جنگل های شمال اشاره می شود.

 

مشروح این بخش از گفتگو به نقل از کتاب خاطرات شفاهی دکتر محسن رضایی "راه" (در شرف انتشار) به شرح ذیل است:


حضور مجاهدین خلق(منافقین)  در عراق و فعالیت در کردستان و جنگل‌های مازندران و گیلان

: جناب آقای رضایی، در جلسات گذشته چگونگی مواجهه با سازمان مجاهدین خلق، روند تغییر و تحول در استراتژی سازمان و نحوة مقابلة واحد اطلاعات سپاه با منافقین را تا شهریور1360 بیان کردید. از شهریور 1360 به بعد، سازمان مجاهدین خلق باتوجه‌به ضرباتی که متحمل می‌شود، استراتژی و تاکتیک‌های خود را تغییر می‌دهد که نشانه‌های آن در اواخر سال 61 و در حادثه جنگل دیده می‌شود. حادثه جنگل با چه هدفی انجام شد و دامنه آن در چه سطحی بود؟

 

دکتر محسن رضایی:  در اواخر شهریور و مهرماه سال 1361 هنگامی‌که منافقین به این نتیجه رسیدند که نمی‌توانند در شهرهای بزرگ ایران فعالیت کنند و عقب‌نشینی آنها از شهرها به فرار بزرگ معروف شد، برای حفظ ساختار تشکیلاتی خود دو اقدام و طرح مهم را پیش گرفتند:

1. بخشی از نیروهای خود را به خارج از کشور منتقل کردند و عمدتاً به آلمان، فرانسه و کشورهای اروپایی و تعدادی هم به امریکا رفتند.

2. بخشی از نیروها را به کردستان، جنگل‌های گیلان و جنگل‌های مازندران منتقل کردند و خودشان را مجدداً آماده نمودند تا در کنار تحرکات عراق و امریکا، حملاتی را در داخل ایران سازماندهی کنند.

 

ما هم چون در مرکز و شهرهای بزرگ ، کار نیروهای اطلاعات سپاه سبک شده بود، تصمیم گرفتیم تا جایی که ممکن است از خروج منافقین جلوگیری شود. لذا گلوگاه‌های ارتباطی را مورد توجه قرار دادیم تا منافقین نتوانند از ایران خارج شوند. دیگر اینکه تحرکات آنها در کردستان ایران و عراق و همچنین مراکزی که ممکن است دوباره جمع شوند را شناسایی کردیم. دوستان ما این دو خط کاری را پیگیری کردند. بر همین مبنا، با برگزاری سمیناری در تهران از همة نیروهای اطلاعاتی سپاه که درارتباط ‌با منافقین کار کرده بودند، دعوت کردیم و با توجیه آنها،  با سازماندهی جدیدی برای مقابله با فعالیت‌های جدید منافقین وارد عمل شدیم. منافقین ازطریق کردستان به عراق می‌رفتند و یا ازطریق سیستان و بلوچستان به پاکستان رفته و از آنجا خارج می‌شدند. تعدادی از آنها نیز ازطریق ترکیه به خارج فرار می‌کردند.

 

دوستان ما گلوگاه‌های ارتباطی به‌سمت این مناطق را شناسایی کردند. جاده‌هایی که امکان کمین‌گذاشتن سر راه منافقین بود را مشخص کردند. گشت و بازرسی‌ را در جاده‌ها مستقر کردند. فرماندهان سپاه در شمال، غرب و شرق توجیه شدند که با نیروهای اطلاعات همکاری و به آنها کمک کنند. دوستان ما این برنامه‌ریزی جدید را از دروازه‌های تهران شروع کردند و در اتوبان‌های تهران گشت و بازرسی‌ را تقویت نمودند و درپی به‌دام‌انداختن منافقینی بودند که در حال جمع‌کردن وسایل برای خروج از ایران بودند.

 

منافقین به‌تدریج سازماندهی جدیدی پیدا کردند؛ تشکیلاتی که در آلمان و فرانسه مستقر بود، سرپل‌هایی را در ایران مشخص می‌کرد و هر استان یک مسئول داشت. به‌ویژه در استان‌های آذربایجان، گیلان، مازندران و کردستان سرپل‌هایی تعریف کرده و پیام‌ها را با کد و رمز به آنها می‌دادند. سرپل‌ها نیز این پیام‌ها را به مسئولان تشکیلات می‌دادند.بعد از مدتی، منافقین عملیات خود را در کردستان شروع کردند.

 

اخبار و گزارش‌های زیادی از جنگل‌های مازندران و گیلان به دست ما می‌رسید که تشکیلات سازمان در این چند استان دو قسمت شده است؛ بخش شهری و بخش کوهستانی. تشکیلات شهری سازمان در استان گیلان با تشکیلات کوهستانی که در جنگل‌های شمال بودند، کاملاً مجزا بود و باهم ارتباط زیادی نداشتند و همه اینها ازطریق آلمان و فرانسه هدایت می‌شدند. منافقین به‌تدریج بر فضای جنگل‌های شمال مسلط شدند و شروع به اذیت و آزار روستایی‌ها کرده و تعدادی را شهید کردند. برای مثال، دو چوپان را در جنگل‌های قائم‌شهر گرفته و پس از شکنجه‌دادن خفه کرده بودند. هر روستایی که آنها را می‌دید، طوری با او برخورد می‌کردند که می‌ترسید به شهر بیاید و خبری درمورد آنها بدهد. جنگل‌های شمال هم فضایی بسیار پیچیده و انبوه داشت و آنها به راحتی می‌توانستند جابه‌جا شوند. نقاط مختلف را در جنگل انتخاب کرده و مرتب محل استقرارشان را تغییر می‌دادند که اگر جایی لو رفت و نیروهای سپاه به آنجا آمدند، آنها قبل از آن، محل را تخلیه کرده باشند. یعنی حفاظت جنگل داشتند و روستایی‌ها نیز چنان دچار رعب و وحشت شده بودند که حاضر به دادن خبر نبودند.

 

منافقین معمولاً از جنگل بیرون می‌آمدند و با حمله به پایگاه‌های سپاه و بسیج عده‌ای را شهید می‌کردند. تعداد زیادی از پاسداران و بسیجی‌های ما به این طریق شهید شدند. برای بعضی از مردم در شهرها که طرف‌دار جمهوری اسلامی بودند، نیز مشکل درست می‌کردند. به‌علاوه، تحرکات منافقین در کردستان به‌سبب ارتباط زمینی با عراق خیلی زیاد بود، ولی چون می‌خواستند خط خروج را از آنجا حفظ کنند، معمولاً کمتر به‌طور علنی با نیروهای نظامی ایران درگیر می‌شدند. قرار می‌گذاشتند، آموزش می‌دادند و اسلحه و یا پول وارد می‌کردند. تصمیم گرفته بودند یک بی‌سیم بسیار مدرن و پیشرفته را از کردستان عراق آورده و در جنگل‌های شمال مستقر کنند که به‌طور مستقیم با کردستان عراق ـ که یکی از سپاه‌های ارتش عراق در آنجا بود ـ هماهنگ باهم عمل کنند و حتی با کشورهای دیگر مرتبط شوند.

 

در خارج از کشور نیز عمدتاً به تبلیغات و فضاسازی می‌پرداختند. برای جمهوری اسلامی و سفارتخانه‌های ایران مشکل درست می‌کردند. درحقیقت، در کل کشورهای اروپایی یک سازماندهی سرتاسری کرده بودند. با مجلس‌ها و نماینده‌های اروپایی جلسه می‌گذاشتند. تشکیلات پوششی مثل خیریه درست می‌کردند و از ایرانی‌ها پول می‌گرفتند، ولی این پول‌ها را صرف سازمان می‌کردند. قوی‌ترین تشکیلات سازمانی منافقین در امریکا و در لس‌آنجلس به وجود آمد و پول‌های فراوانی از ایرانی‌ها گرفتند و تحت پوشش خیریه از مردم عادی و حتی بعضی امریکایی‌ها استفاده می‌کردند. در اکثر مجلس‌های اروپا و امریکا با بعضی از نمایندگان مجلس آنها آشنا شده و ارتباط گرفتند و اروپایی‌ها و امریکایی‌ها گاه نیز در صدور قطعنامه‌ها علیه ایران از اینها استفاده می‌کردند و یک فضای تبلیغاتی وسیعی در خارج علیه ایران به وجود آورده بودند.

 

بخش قابل‌توجهی از نیروهای سازمان هم در کنار صدام حسین قرار گرفتند و در جبهه‌های جنگ علیه رزمندگان ما فعالیت می‌کردند. هرکسی از برادران ما در جنگ اسیر می‌شد، بعثی‌ها نیروهای منافق را سراغ آنها می‌فرستادند؛ چون منافقین فارسی‌زبان بودند و بعضاً سوابق اسرا را می‌دانستند و با برخی از اسیران ایرانی آشنا بودند. برای مثال، از داخل ایران با خانواده‌ها تماس گرفته و ازطریق تلفن تخلیه اطلاعاتی می‌کردند و در بازجویی‌ها از این اطلاعات استفاده می‌کردند. یک سرباز یا پاسدار یا بسیجی که توسط نیروهای بعثی اسیر می‌شد، بزرگ‌ترین مشکلش روبه‌رو شدن با منافقین بود و کمتر نگران برخورد ارتش عراق با خودش بود؛ زیرا منافقین اطلاعات زیادی درمورد افراد داشتند و خیلی خبیثانه برخورد می‌کردند. فحش می‌دادند، اهانت می‌کردند، بچه‌ها را می‌زدند، اذیت می‌کردند و با این روش‌ها اطلاعات می‌گرفتند و به عراقی‌ها می‌دادند.

 

می‌خواهم بگویم بخش بزرگی از تشکیلاتی منافقین از مسعود رجوی گرفته تا اعضاء و رده‌های دیگر سازمان در عراق مستقر شدند و دولت عراق یکی از پادگان‌های بزرگ ارتش عراق را در نزدیکی‌ بغداد به اینها داد که بعدها به پادگان اشرف مشهور شد. به توپ و تانک نیز مجهز شدند و با نظارت افسران عراقی آموزش‌های نظامی را فراگرفتند که بحث‌ آن مفصل است. در داخل ایران نیز در منطقة کردستان، گیلان، مازندران و در داخل جنگل‌ها شروع به آماده‌کردن نیروها و آموزش و تمرین کردند. شاید اولین نیرو‌هایی که به جنگل قائم‌شهر رفتند، حدود پنج الی ده نفر بیشتر نبودند، ولی به‌تدریج تعداد آنها بیشتر شد.

 

از خلال اطلاعاتی که ما در بازجویی‌ها به دست آوردیم، متوجه شدیم هدف این بوده که هم‌زمان با حمله ارتش عراق و شروع جنگ گسترده علیه شهرهای ایران، امریکایی‌ها نیز وارد خلیج‌فارس شده و با ما درگیر شوند. سپس نیروهای منافقین از جنگل‌های شمال به تهران حمله کرده و تهران را بگیرند. بعد بقیة نیروهای منافقین و ضدانقلاب از کردستان عراق و کردستان ایران به اینها بپیوندند و همراه با حمله صدام به ایران و ورود امریکا به خلیج‌فارس، نظام جمهوری اسلامی را سرنگون کنند.

 

منافقین نام این طرح را "قیام آخر" یا "قیام نهایی" گذاشته بودند که به‌ظاهر هم یک طرح حساب‌شده و دقیق بود. البته برای عملیاتی‌کردن این طرح نیاز به زمان داشتند و می‌بایست تعداد زیادی نیرو را در جنگل‌های شمال آموزش داده و سازماندهی می‌کردند و سپس ازطریق بی‌سیم با خارج از کشور ارتباط برقرار می‌کردند.

 

 

تدابیر اطلاعات سپاه برای مقابله با سازمان در جنگل‌های شمال

ما بار دیگر نیروهایمان را آماده کردیم تا با منافقین برخورد کنیم. در وهلة اول، گلوگاه‌ها را بستیم و موفق شدیم سرنخ‌های خوبی به دست آوریم. چون مصلحت نیست جزئیات و شگردهای کار دوستان را توضیح دهم، نمی‌توانم بگویم که چگونه سوار کار شدیم. ما در بازرسی‌هایی که انجام داده بودیم و با بهره‌گیری از سایر ابزار اطلاعاتی که در اختیار داشتیم، توانستیم سرنخ‌هایی به دست بیاوریم و بعد با شیوه‌های مناسب موفق شدیم ازطریق سرپل‌ها و پیک‌هایی که بین سرپل‌ها با مناطق جنگلی بود، به‌داخل جنگل رخنه و نفوذ کنیم. در جریان گشت و تعقیب، فردی را دستگیر کردیم که اعتراف کرد به او آموزش داده بودند و می‌خواهند یک دستگاه بی‌سیم را به‌طور جداگانه به شمال بفرستند که می‌توانست بیش از هزار کیلومتر و شاید بیشتر، [بُرد] مکالمه داشته باشد. نحوة راه‌اندازی این بی‌سیم را نیز به این فرد آموزش داده بودند. نام فرد دستگیرشده مجتبی بود و هنگامی‌که از کردستان به‌سمت جنگل‌های شمال می‌آمد توسط دوستان ما دستگیر شد. ما توانستیم به درون تشکیلات سازمان جنگل نفوذ کرده و کار اطلاعاتی را ادامه دهیم. به‌مرور و هم‌زمان با نفوذ در جنگل و تسلط بر تشکیلات منافقین در آنجا، دوستان ما بر تشکیلات شهری سازمان مجاهدین خلق در گیلان و مازندران نیز مسلط شده بودند. برای مثال، در بابلسر، بابل، قائم‌شهر و گرگان خانه‌های تیمی را کشف کردند.

 

بعد از اینکه خانه‌های تیمی شناسایی و اطلاعات ما کامل شد، عملیات طراحی شد، ولی مشکل این بود که در تهران و جاهای دیگر که به منافقین حمله می‌شد، اغلب آنها کشته می‌شدند. این‌بار تصمیم گرفتند عملیات به‌گونه‌ای طراحی و اجرا شود که با حداقل کشتن و حداکثر دستگیری همراه باشد. شیوه کار منافقین این بود که به‌محض اینکه متوجه می‌شدند، دستگیر می‌شوند، قرص سیانور را که زیر زبانشان بود قورت می‌دادند و در کمتر از دو سه دقیقه به هلاکت می‌رسیدند. دوستان ما سعی می‌کردند هنگام دستگیری با قرص ضد سیانور از مردن آنها جلوگیری کنند، لیکن تجربه نشان داده بود که بیشتر وقت‌ها نتیجه نمی‌داد؛ لذا چوبی شبیه آنچه پزشکان در دهان بیماران گذاشته و معاینه می‌کنند همراه داشتند و وقتی به سوژه نزدیک می‌شدند، از پشت ضربه‌ای به کمر وی می‌زدند. بعضی وقت‌ها با آه‌کشیدنِ فرد، قرص سیانور از دهانش بیرون می‌پرید. گاه نیز سریع این چوب را در دهانش می‌گذاشتند تا نتواند دندان‌هایش را روی ‌هم گذاشته و قرص سیانور را خرد کند. بر همین اساس، تعدادی از منافقین سالم دستگیر شدند. برای مثال، از دوازده ‌نفری که در شهرهای استان مازندران به دام نیروهای اطلاعاتی سپاه افتادند، تنها یکی دو نفرشان کشته شدند و ده نفر از آنها سالم دستگیر شدند.

 

به‌خاطر نفوذی که در ساختار تشکیلاتی منافقین در جنگل صورت گرفته بود، بچه‌های اطلاعاتی ما مسئولان نیروهای جنگلی را آورده و با آنها صحبت می‌کردند. بعضی وقت‌ها، اعضای سازمان منافقین دیر متوجه می‌شدند کسی که اینها را به پایگاه سپاه آورده، از نیروهای سازمان نبوده و از بچه‌های سپاه است. یکی از این منافقین فردی به اسم آقای صالح بود که وقتی او را به پادگان سپاه برده بودند، باز باور نمی‌کرد این پادگان سپاه است.

 

حسین خراسانی: [منظورتان] فرمانده نیروهای منافقین در جنگل گیلان [است؟]

دکتر رضایی: بله. آقای صالح فرمانده تشکیلات [منافقین در] جنگل گیلان بود. دوستان ما هر کاری می‌کنند و می‌گویند ما چطوری به تو بگوییم که ما پاسدار هستیم و تو را دستگیر کرده‌ایم و اینجا هم مقر سپاه است، باور نمی‌کرد. حتی وی را به مراسم صبحگاه سپاه بردند، اما باز به بچه‌های ما می‌گفت: آقا چرا این‌قدر من را اذیت می‌کنید؟! من چقدر قسم بخورم و چگونه بگویم که سازمان مجاهدین خلق را دوست دارم؟! شما چرا مرا اذیت می‌کنید؟ او فکر می‌کرد بچه‌های ما اعضای تشکیلات منافقین هستند و این کارها را می‌کنند تا وی را تست کنند و ببینند آیا به سازمان وفادار هست یا نه! درنهایت وی را دوباره به زندان بازگرداندند و بعد از چند روز دیگر مطمئن شد که امتحانی در کار نیست و دراختیار سپاه قرار دارد. البته [این فرد] همکاری فوق‌العاده‌ای داشت و حقیقتاً اگر همکاری مسئولان اصلی نیروهای جنگل در گیلان و مازندران با سپاه و اطلاعات نبود، نیروهای اطلاعات سپاه قادر نبودند نیروهای مستقر در جنگل‌های شمال را از جنگل بیرون بکشند و دستگیر کنند. درحقیقت ازطریق مسئولان منافقین، سایر اعضا را وارد شهر کرده و دستگیر می‌کردند. این ترفند اطلاعاتی ابتدا در مازندران اجرا شد و بیش از پانزده شانزده نفر درقالب تیم‌های دونفره سوار ماشین بچه‌های سپاه می‌شدند و فکر می‌کردند ماشین سازمان است. بعد از مدتی، متوجه می‌شدند که چطور دستگیر شده و به چه طرز ماهرانه‌ای به دام افتاده‌اند. منافقین تا هنگامی‌که تشکیلات شهری و جنگلی آنها در استان مازندران و جنگل‌های شمال متلاشی شد، متوجه نشدند که از کجا خورده‌اند!

 

اما در گیلان، منافقین تقریباً حواسشان جمع شده بود. جزوه‌ای نوشته و به افرادشان داده بودند که مراقبت کنید رژیم از این طریق می‌تواند با شما ارتباط بگیرد، شما باید چک کنید و هر ارتباط و تماسی را ازطرف ما ندانید. آنها را آموزش داده بودند. لذا وقتی مقابله با منافقین در مازندران در پاییز و زمستان سال 1361 به پایان رسید و عملیات جنگل گیلان در بهار و تابستان سال 1362 شروع شد، منافقین خیلی هوشیار شده بودند و می‌توان گفت عملیاتی که اطلاعات سپاه در جنگل‌های گیلان انجام داد، سخت‌ترین و پر ریسک‌ترین عملیاتی بود که تا آن زمان انجام می‌شد؛ زیرا منافقین متوجه شده بودند که نیروهای اطلاعاتی ایران به‌طرز خاصی وارد تشکیلات آنها می‌شود و تشکیلاتشان را متلاشی می‌کنند؛ لذا از خارج، جزوه‌های آموزشی تهیه کرده و برای آنها فرستاده بودند و مرتب هم مراقبت‌های لازم را می‌دادند؛ اما برادران ما در اطلاعات سپاه با شیوه‌های قبلی و جدید بر تشکیلات منافقین در جنگل‌های گیلان مسلط شدند.

 

در جنگل‌های گیلان منافقین تشکیلاتشان را دو قسمت کرده بودند و در یک جا متمرکز نبودند. یک گروه را در جنگل‌های رودبار مستقر نموده و تعداد بیشتری را در جنگل‌های تالش متمرکز کرده بودند. دوستان ما ابتدا روی جنگل‌های تالش مسلط شده و در تشکیلات آنها نفوذ کردند. آنها هم اعتمادشان جلب شد و دوباره با همان شیوه‌هایی که در مازندران دوستان ما تجربه کرده بودند، ابتدا مسئول اصلی منافقین در جنگل تالش را آوردند و با همکاری او ـ بعد از چند روز مقاومت ـ تعداد زیادی از منافقین در دام اطلاعاتی بچه‌های ما گرفتار شدند؛ بدون آنکه متوجه شوند فرمانده آنها درحال همکاری با جمهوری اسلامی است. عناصر اطلاعاتی سپاه به افراد سازمان می‌گفتند زمان قیام فرارسیده و شما باید از جنگل بیرون رفته، به شهر آمده و سوار بر ماشین به‌سرعت به‌سمت تهران حرکت کنید. اکنون زمان قیامی است که قبلاً برای شروع آن شما را آموزش داده بودیم. باید رژیم جمهوری اسلامی را در تهران سرنگون کنیم. آنها هم خوشحال می‌شدند که بالاخره سختی‌ها و مشکلات جنگل درحال اتمام است و می‌خواهند به اهدافشان برسند. لذا قبول می‌کردند، ولی سازمان خیلی زود متوجه تاکتیک اطلاعاتی ما شد و اطلاعیه‌ای را از رادیو مجاهد پخش کرد که هوشیار باشید [و بدانید] که شبکة ما در جنگل‌های تالش منهدم شده است. لذا گروه دومی که در جنگل‌های رودبار بودند، کاملاً آماده و دوستان ما با احتمال درگیری صددرصد سراغ آنها رفتند. به‌عبارتی‌دیگر، مطمئن بودند که این‌بار، مثل گذشته نمی‌توانند منافقین را یکی‌یکی یا دوتا دوتا سوار ماشین کرده و بعد چشم‌هایشان را بسته و به‌داخل پادگان سپاه بیاورند و منافقین نفهمند کجا هستند.

 

درحقیقت، حدس می‌زدند که به‌محض روبه‌رو شدن بایستی درگیر شوند و حتماً هم تعدادی از آنها کشته می‌شوند و برادران ما نیز شهید و مجروح می‌شوند. دوستان ما باز همان فرمول‌های قبلی را با ریسک خیلی بالا به کار بردند و در کمال ناباوری این نقشه هم گرفت. هیچ‌کس نمی‌دانست که چرا علی‌رغم هشدار رادیویی منافقین، باز اینها در تور اطلاعاتی ما گرفتار می‌شدند. بعد از دستگیری، وقتی از مسئول منافقین سؤال می‌شد مگر شما اطلاعیه رادیو مجاهد را گوش نکرده‌اید، می‌گفت: تا وقتی رادیو اسم چهارم و پنجم را می‌خواند، بیدار بودم و بعد خوابم برد. اگر می‌دانستیم که انتهای اطلاعیه چی هست، حتماً این‌طور به دام شما نمی‌افتادیم و اگر آن خواب سراغ ما نیامده بود، به این سادگی در تلة شما نمی‌افتادیم.

 

به‌هرحال، تشکیلات منافقین در جنگل‌های رودبار هم جمع شد و درمجموع، بیش از بیست سی نفر در جنگل‌ها و شهر گیلان دستگیر شدند. آنها در گیلان خیلی جنایت کرده بودند. تعداد زیادی از مردم عادی را کشته بودند. استاندار گیلان را شهید کرده و آقای احسان‌بخش [امام‌جمعه رشت] را جانباز کرده بودند. خیلی از روستایی‌ها را شهید کرده بودند و رعب زیادی را در جنگل‌های شمال و در استان گیلان به وجود آورده و مشکلات عدیده‌ای برای مردم درست کرده بودند. بعد از سرکوب تشکیلات منافقین در شمال، مردم بعد از ماه‌ها ناامنی نفس راحتی کشیدند.

 

شهید علی انصار استاندار گیلان در سال 1360

 

 

:  آقای رضایی، در صحبت‌های شما به استراتژی سازمان اشاره شد و اینکه مثلث سازمان، ارتش عراق و امریکا قصد داشت برای براندازی جمهوری اسلامی وارد عمل شود. سازمان مجاهدین خلق با چه توانی می‌خواست وارد عمل شود؟ دستگیری‌های سازمان خیلی کم ده پانزده نفر و حداکثر سی نفر بود. آیا استراتژی سازمان در رفتن به جنگل با هدف منتظر فرصت شدن و حفظ نیروها است یا دور جدیدی از براندازی درجهت اقدامات گذشته می‌باشد؟ چون این‌طور که شما اشاره داشتید، در جنگل‌های گیلان و مازندران دستگیری‌ها یا انهدام سازمان درحد ده بیست نفر بود و نیروی زیادی نداشتند مگر همه نیروهای منافقین در جنگل توسط نیروهای اطلاعات دستگیر نشدند؟ ضمن اینکه سازمان قبلاً از ایران بیرون رفته بود تا بتواند کادرهایش را حفظ کند. ظاهراً عملیات براندازی وجود نداشته است.

 

دکتر رضایی: استراتژی قیام یک استراتژی چندجانبه بود. بخشی از آن از جنگل‌های شمال شروع می‌شد. بخش دیگر از کردستان و یک بخش هم با نیروهای عراقی و از خود بغداد صورت می‌گرفت که ما در عملیات مرصاد در سال 67 کامل‌شدة آن را ملاحظه کردیم. یعنی کاری که در عملیات مرصاد شد را در سال 61 منافقین می‌خواستند با حرکت از جنگل‌های شمال انجام دهند، اما با سرکوب آشوب جنگل‌های شمال شکست خوردند. در سال 67، آنها با زندانیان خودشان در اوین تماس گرفته و گفته بودند که وقتی در عملیات مرصاد وارد کرمانشاه ‌شدند، یک بخش از نیروها را با هلیکوپتر به تهران می‌آورند و تعدادی از نیروها هم از داخل زندان اوین آزاد شده و مراکز مهم را می‌گیرند. بنابراین، تهران همیشه یک موضوع جدی برای منافقین بوده که در جریان براندازی، محاسبه می‌کنند که چطور به تهران دسترسی پیدا کنند.

 

آن موقع [سال 61]، چون اول کار سازمان بود و این استراتژی تازه طراحی شده بود، آنها روی جنگل‌های شمال که نزدیک به تهران بود، متمرکز شده و قصد داشتند ازطریق ارتفاعات به پایین سرازیر شده و وارد شهر تهران شوند. بر همین مبنا، جنگل‌های شمال را انتخاب کرده بودند، اما آنها کار را تازه شروع کرده بودند که ما عملیات را آغاز کردیم. اگر نیروهای اطلاعاتی سپاه دو سال بعد سراغ [نیروهای] سازمان در جنگل می‌رفتند، احتمالاً با بیش از چند هزار نفر عضو آموزش‌داده مواجه می‌شدند، ولی نیروهای اطلاعات سپاه به‌محض این که منافقین راه فرار از شهرهای بزرگ را در پیش گرفتند و هسته‌های اولیه‌شان به‌تازگی در جنگل‌های گیلان و مازندران شکل گرفته بود، به سراغشان رفتند و از اواخر پاییز تا اسفند را جمع کردند. این نیروها ظرف شش ماه جمع شده بودند، ولی اگر یک سال یا دو سال دیگر فرصت می‌یافتند تعداد آنان در جنگل‌های شمال چند برابر می‌شد.

 

مجید علوی: ببخشید، ضمن تکمیل فرمایشات شما [باید بگویم که] تعدادی از نیروهای شهری که سازمان به جنگل منتقل می‌کرد، تحمل و کشش ماندن در جنگل را نداشتند و در همان چند ماه که گروه‌های جنگلی تشکیل شد و سازمان شروع به جذب نیرو کرده، بسیاری در خط خروج قرار گرفتند. سازمان آنها را از جنگل بیرون کشید، چون ماهیتاً توان زندگی در جنگل را نداشتند. به‌هرحال، زندگی در جنگل شرایط خاص خودش را داشت و هرکسی نمی‌توانست و خیلی‌ها تحمل نمی‌کردند. یکی از دلایلی که نیرو در جنگل زیاد نبود، نکاتی بود که ایشان فرمودند: اول اینکه پروژه تازه شروع شده بود و نیروگیری یا عضوگیری جنگل زمانش محدود بود؛ دوم آنکه، خیلی‌ها توان نداشتند و به‌لحاظ فیزیکی و جسمی و روحی نمی‌توانستند در جنگل زندگی کنند.

 

: آقای رضایی، این تحلیل شما از آن زمان است یا اطلاعات و اسناد به‌دست آمده از سازمان حاکی‌از این مطلب بود. چون در مرحلة قبل، سازمان ضربات سنگینی مثل کشته‌شدن موسی خیابانی، حیاتی و ضابطی را متحمل گردید. حرکت اجتماعی سازمان کور شده و ضربه خورده بود. بالاخره سازمان به این نتیجه رسید که از ایران بیرون برود. یعنی خط سقوط نظام تقریباً به انتها رسید و سازمان هرچه توان داشت رو کرد و کادرهای اصلی‌ و شورای مرکزی رفتند. آیا همان‌طور که شما اشاره داشتید هدف مورد اشاره، جزء استراتژی سازمان برای آینده بود یا اینکه اطلاعات و اسناد و بازجویی‌ها این را می‌گفت؟

 

دکتر رضایی: نه. درگیری بین ما و منافقین یک درگیری مستمر بود. یعنی از 30 خرداد سال 1360 که شروع شد، ماهی نبود که اینها چند نفر از مردم را شهید یا زخمی نکنند، یا به پایگاه‌های بسیج و سپاه حمله نکنند، یا ما به آنها حمله نکنیم. ماهی نبود که ما خانه تیمی از آنها نگیریم. عملاً یک جنگ شهری و درونی بین ما و منافقین شروع شده بود. هم آنها علیه ما عملیات می‌کردند و هم ما علیه آنها عملیات می‌کردیم. وقتی آنها تصمیم گرفتند که از شهرهای بزرگ رفته و به خارج از ایران یا به جنگل‌های شمال و کردستان بروند، در ابتدا ما نمی‌دانستیم می‌خواهند در جنگل‌های شمال مستقر بشوند. اطلاعی نداشتیم. اخباری به ما می‌رسید که عده‌ای مسلح در جنگل جمع شده و مردم را اذیت می‌کنند یا به پایگاه‌های بسیج حمله می‌کنند. ما براساس این اخبار رد آنها را پیدا ‌کردیم و به سراغشان ‌رفتیم. حتی رفتن منافقین به عراق و دوستی صدام و مسعود رجوی را نیز ازطریق رسانه‌ها شنیدیم و دنبال ‌کردیم. ولی چون می‌دانستیم از شهرهای ایران به‌سمت خارج می‌روند، لذا گلوگاه‌ها را فعال کردیم تا جلوِ فرار آنها را بگیریم.

 

ملاقات صدام حسین و مسعود رجوی در عراق

 

بنابراین، دو موضوع ما را به‌سمت جنگل‌های شمال سوق داد: یکی اخبار و اطلاعاتی که از استان‌های گیلان و مازندران می‌رسید که عده‌ای در جنگل‌ها جمع شده‌اند؛ دوم از اطلاعات به‌دست‌آمده در گشت و بازرسی‌هایی که در گلوگاه‌ها داشتیم و منافقینی که دستگیر ‌شدند، ‌فهمیدیم که آنها در جنگل‌های شمال برنامه دارند. از این دو طریق ما متوجه شدیم که منافقین در جنگل‌های شمال هستند. لذا نیروهایمان را از تهران به‌سمت مازندران و گیلان اعزام کردیم و بخش تعقیب و مراقبت اطلاعات سپاه و بخش عملیات سپاه به آنجا رفت. از بخش‌های مرکزی اطلاعات سپاه نیز افرادی را فرستادیم تا در گیلان و مازندران مستقر شوند.

 

رضا جوادی: این طرح از متن دست‌نوشته‌ها است؛ یعنی "اطلاعات" است "تحلیل" ما نیست.

: کدام طرح را می‌فرمایید؟

جوادی: طرحی که از جنگل و کردستان می‌آیند و هم‌زمان، عراق حمله می‌کند و شهرها در بحران فرو می‌روند. امریکا این طرح...

: همان اواخر 61 و اوایل 62؟

جوادی: بله. این دقیقاً از مدارک و مستندات و اطلاعات قابل‌برداشت و اطلاعاتی است که ما از سازمان به دست آوردیم. تحلیل ما نیست، بلکه سازمان دقیقاً می‌خواست این کار را انجام دهد، منتها چون ما بر سازمان مسلط شده بودیم، در قدم اول که می‌خواست بی‌سیم به جنگل بفرستد، این ضربه زده شد و این طرح کلاً خنثی گردید.

 

دکتر رضایی: بله. هسته‌های اولیه شکل گرفته و درحال گسترش بود. بعد که بچه‌های ما این هسته‌ها را دستگیر کرده و بازجویی کردند، اطلاعات و اسناد و مدارکی به دست آمد. بعد از این دستگیری‌ها بود که ما متوجه شدیم استراتژی جدید منافقین بعد از فرار این است که خودشان را مجدداً برای حملة جدید تحت عنوان قیام آماده کنند.

: آقای دکتر، در قضیه جنگل آیا به شما گزارش رسید که اینها قصد خروج از کشور را دارند؟ یعنی نیروهای جنگل اقدام به خروج هم کردند؟ نیروهای شما در این قضیه اطلاعاتی داشتند؟

دکتر رضایی: نه. نیروهای جنگل همه دستگیر شدند. قصدشان این بود که جنگل را به یک پایگاه بزرگ تبدیل کنند؛ حتی افراد و اعضا را از جاهای مختلف بیاورند و آنجا آموزش دهند تا بعداً بتوانند از آنها استفاده کنند. البته عناصری که در معرض دستگیری بودند یا احتمال دستگیری‌شان را می‌دادند، آنها را برای خروج از کشور در اولویت قرار می‌دادند. بقیة افراد منافقین که در شهرها پوشش داشتند و شک و ابهامی روی آنها نبود را معمولاً نگه می‌داشتند.

 

: آقای دکتر، می‌توان گفت یک استراتژی دوگانه است. هم در جنگل هستند، هم تشکیلات شهری آنها فعال است. اشاره‌ بفرمایید که چرا سازمان درعین‌حال که در جنگل است، هنوز استراتژی خروج را دنبال می‌کند؟

دکتر رضایی: موارد متفاوت بود. مثلاً افرادی از خارج ‌آمده و به جنگل می‌رفتند. کمااینکه مجتبی [طالقانی] که دستگیر شد، کسی بود که خارج از ایران آموزش دیده بود. همچنین بعضی وقت‌ها کادرها را از داخل جنگل به بیرون می‌بردند. ولی خط انتقال از جنگل به خارج را نداشتند. ممکن بود بنا به ضرورت و موردی افرادی را از جنگل به خارج ببرند، ولی روی جنگل به‌عنوان یک پایگاه مهم برای حمله‌های آینده سرمایه‌گذاری کرده و درحال گسترش نیروهای خودشان در جنگل‌های شمال بودند...

 

: آقای دکتر، نیروهای اطلاعات تلفات هم دادند؟ شهید و...

دکتر رضایی: ما تعدادی شهید و زخمی دادیم، ولی خیلی کم بود. چون اکثر عملیات‌ها موفقیت‌آمیز بود و با ابتکارات جدید، از خود منافقین برای پیشبرد عملیات استفاده می‌شد. از منافقین هم جز یکی دو مورد کسی کشته نشد. نیروهای ما تمام آنها را سالم گرفتند و اطلاعات ذی‌قیمتی هم به دست آمد.

: آقای دکتر، نیروهای جنگل غالباً نیروهای محلی بودند یا از بقیة استان‌ها هم بودند؟

دکتر رضایی: غالباً محلی بودند، ولی یکی دو مورد از جاهای دیگر مثل کردستان آمده بودند یا افرادی از بعضی شهرهای مرکزی ایران هم بودند. ولی اکثر آنها محلی بودند.

حسین خراسانی: تحصیل‌کرده بودند.

دکتر رضایی: بله. افراد محلی بودند. از دانشجو و مهندس تا افراد عادی در بین اینها وجود داشت.

عکس‌های مرتبط: 
دسته بندی اخبار: 
تاریخ شفاهی

دیدگاه جدیدی بگذارید

روزشمار دفاع‌مقدس



08 تير

روزشمار اسناد سازمان ملل



08 تير

آخرین نشریه:

شماره 56 نگین ایران