اطلاعات سپاه و سازمان مجاهدین خلق (منافقین) - بخش پنجم

چاپلینک ثابت
اختصاصی: تاریخ شفاهی دکتر محسن رضایی

از آنجا سازمان مجاهدین خلق(منافقین) پیش بینی می نمود که روزی  در مقابل نظام جمهوری اسلامی قرار خواهد گرفت و می بایست وارد فاز نظامی شده و به هر طریق کشور را به دست گیرد، برنامه وسیعی برای نفوذ در سازمان ها و نهادهای انقلابی از طریق عوامل خود در دستور کار داشت. عوامل شبکه نفوذی های سازمان بدون اطلاع از یکدیگر با کادر اطلاعاتی سازمان همکاری می نمودند و بعد از خرداد سال 1360 دست به بمب گذاری ها و ترور مسئولان ارشد نظام می زنند.

 

بخشی از جلسات هیجدهم و بیستم تاریخ شفاهی دکتر محسن رضایی  به موضوع ترور حضرت آیت الله خامنه ای حفظه الله ،  و نفوذی های منافقین در دستگاه ها و نهادهای انقلابی و نحوه اقدامات آنها در به شهادت مسئولان کشوراختصاص دارد.

مشروح این بخش از گفتگو به نقل از کتاب خاطرات شفاهی دکتر محسن رضایی "راه" (در شرف انتشار) به شرح ذیل است:


دکتر محسن رضایی: وقتی منافقین زدوخوردها را شروع کردند، ما هم شروع کردیم و تعدادی از اینها دستگیر ‌شدند. به‌دلیل آنکه ما برای فرقان در زندان اوین بخش مجزا درست کرده بودیم، منافقین را هم به آنجا می‌بردند و تعدادی از آنها را هم به ساختمان توحید که قبلاً کمیتة مشترک ضدخرابکاری ساواک بود و دراختیار سپاه قرار داشت، منتقل می‌کردند. در ادامه دیدیم توانمان ضعیف است، لذا حدود 30 نفر از برادران سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بودند که با افکار ما سنخیت بیشتری داشتند را تحت عنوان بررسی آورده و دراختیار آقای رمضانی مسئول بند 209 اوین قرار دادیم و برادرمان آقای جوادی را هم ـ که من در لرستان [به] خانه‌شان رفته بودم ـ مسئول این کار کردم.

 

البته، ما بخشی در واحد اطلاعات با مسئولیت آقای غلامرضا داشتیم، ولی نمی‌خواستم به آنها دست بزنم و من بررسی درست کردم که کار ستادی تقویت شود. من از کار بخش ستاد ناراحت بودم و آن‌طور که دلم می‌خواست پیش نرفته بود، ولی نمی‌خواستم به‌خاطر کمبودها و نواقص به آنها دست بزنم. ازاین‌رو، بخش بررسی‌ها را در کنار سیستم بازجویی‌ تقویت کردیم و کارها سروسامان بهتری گرفت، چون افرادی که دستگیر شده [و بازجویی می‌شدند]، اخبار و اطلاعات آنها به بخش بررسی می‌آمد، در بخش بررسی هم قسمت رمزشکنی درست کردند که اسناد و مدارکی که از جاسازی‌ها یا متهمین به دست می‌آمد را ملاط گرفته و کامل می‌کردند و اگر رمز بود، رمز را کشف کرده و به اطلاعات قابل‌استفاده تبدیل می‌کردند. اگر اطلاعاتی از قبل داشتند و اینجا در چند جمله خلاصه‌نویسی شده بود، دوستان ما باتوجه‌به ‌شناختی که پیدا کرده بودند، جمله‌ها را به چند صفحه تبدیل می‌کردند تا بازجوها یا بچه‌های عملیات بتوانند از اینها استفاده کنند. بازجوها اطلاعاتی را که از دستگیرشده‌ها به دست می‌آوردند، به بخش بررسی می‌دادند و آنها طبق مدل و چارت سازمانی [این اطلاعات] را کامل می‌کردند.

 

درحقیقت، اخبار و اطلاعات، ابهام‌خوانی یا رمزگشایی می‌شد. مثلاً بازجو بخشی از اطلاعات را ارائه می‌داد، ولی دوستان ما در سایه شناخت و مهارت خود، گمانه‌زنی کرده و آن‌ را دراختیار بچه‌های تعقیب و مراقبت قرار می‌دادند تا روی این حدس و گمان‌ها کار کنند. ازاین‌طریق اطلاعات جدید به دست می‌آمد، برای مثال، یکی دوتا تلفن [مهم از مظنونین] به دست آمد و با بستن تلفن‌ها و شنود، اطلاعات جدید به دست آوردیم و باز این اطلاعات را به قسمت بررسی برمی‌گرداندند.

از این رفت‌وبرگشت اطلاعاتی در چرخه دستگیری، بازجویی و تعقیب و مراقبت یک مدل اطلاعاتی درست شد که یک شاخه آن به بازجویی، یک شاخه به شنود، یک سرش به تعقیب و مراقبت و یک سرش به عملیات وصل بود. تبادل اطلاعات با همدیگر نیز به افزایش اطلاعات جدید منجر می‌شد و این نقطة‌ اتکا برای تسلط بر سازمان مجاهدین خلق شد و آرام‌آرام توانستیم تعقیب و مراقبت‌هایمان را گسترش داده و تیم‌های عملیاتی‌مان را بیشتر کنیم. بخش بررسی هم گسترده‌تر شد. در بخش بازجویی هم بازجوی‌های خیلی قوی مثل آقای قاضیانی آقای [عباس] افشاری، آقای [حسن] صادق‌پور را در کنار آقای رمضانی داشتیم که از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به ما پیوسته بودند و باوجود اینها بخش بازجویی [اطلاعات سپاه] ازهرجهت رشد کرد.

 

در مرحله بعد، به این نتیجه رسیدیم که از پتانسیل فرهنگ در بخش بازجویی استفاده کنیم. لذا بخش فرهنگی در بند 209 زندان اوین درست کردیم. برخلاف تصور، کسانی که در سازمان مجاهدین خلق سطح سازمانی‌شان بالاتر بود، خیلی زودتر از رده‌های پایین‌تر می‌بریدند. بعضی وقت‌ها، آدم‌های میانی و پایین‌تر خیلی مقاومت می‌کردند، اما رده‌های بالا خیلی سریع می‌بریدند، چون در بحث ایدئولوژیک کم می‌آوردند و شروع به همکاری می‌کردند. یکی از مهم‌ترین عملیات‌های ما که در مردادماه سال 59 صورت ‌گرفت، نتیجة بریدن یکی از کادرهای مجاهدین خلق بود که در بحث عقیدتی برید و شماره تلفنی به ما داد که به آنها تأکید شده بود تحت هیچ عنوان این شماره تلفن را لو ندهند. اتفاقاً به این شماره یک تلفن وصل بود و شبکة اکیپ‌های ویژه سری نظامی منافقین را به هم مرتبط می‌کرد. ما ازطریق این تلفن توانستیم اولین بخش نظامی منافقین را شناسایی کنیم و آنها را بزنیم. در مردادماه سال 60 بعد از ترور شهید حسن آیت[1]، اولین هجوم را به سازمان سری منافقین انجام دادیم و تعداد زیادی از آنها کشته و زخمی و بخش قابل‌توجهی از آنها دستگیر شدند. کم‌کم گشت‌ها را هم راه انداخته بودیم و خود را برای دومین عملیات علیه منافقین آماده می‌کردیم.

 

طاهری: عملیات‌های گشتی‌ها قبل از این و در شهریورماه بود. قبل از حمله به اکیپ‌های ویژه و عملیات 5 مهر، عملیات گشتی‌ها را داریم که بخش عمده‌ و مهمی از منافقین را زدیم.

: آقای رضایی، استراتژی سازمان در بهار 60 درخصوص ورود به فاز مسلحانه چه بود؟ اطلاعات شما از سازمان چه بود؟ واحد اطلاعات که دو سال کار کرده بود، چه اطلاعاتی داشت؟ واحد اطلاعات چه کار می‌کرد که چنین ضربة سنگینی به نظام وارد شد؟

 

: آقای دکتر، ضمن پاسخ به این سؤال، بگویید که در حادثة هفتم تیر کجا بودید؟ چه اطلاعاتی به شما رسید؟ چه عکس‌العمل‌هایی نشان دادید؟ بعد از حادثه کجا رفتید؟

دکتر رضایی: علت اینکه رویدادهای مردادماه را گفتیم این بود که روشن شود ما از سازمان عقب افتاده و دنبال این بودیم که ابتکارعمل را به دست بگیریم. اولین جایی که توانستیم ابتکار عمل را به دست بگیریم، حمله به اکیپ‌های ویژه بود.

: حالا آن را بعداً بفرمایید.

دکتر رضایی: بله. ضربه‌ای که درکرج یا در تهران به اینها زدیم، نقطة ابتکار ما نبود، می‌توانم بگویم براثر فشار زیادی که به دوستان آوردم، آن ضربه وارد شده، ولی بین ضربة خرداد که به منافقین زدیم تا ضربة مرداد، آنها چند عملیات علیه ما انجام دادند. اولین عملیات آنها در ششم تیر نبود؛ در این روز به جان مقام معظم رهبری [آیت‌الله خامنه‌ای] سوء‌قصد شد. ضبطی که گروه فرقان جاسازی کرده بود منفجر شد که ما فکر می‌کردیم ...

: آن حادثه سوءقصد به جان حضرت آقا در شهر ری نبود، در مسجد ابوذر تهران بود.

 

مسجد ابوذر در خیابان فلاح تهران

 

دکتر رضایی: بله. در مسجد ابوذر بود.

رضا جوادی: در خیابان فلاح.

دکتر رضایی: مقام معظم رهبری در مسجد ابوذر در جنوب‌غرب تهران سخنرانی می‌کرد که ضبط منفجر شد. ما آن موقع فکر کردیم این ترور کار منافقین است، ولی بعد از دستگیری عاملان ترور معلوم شد فرقان ترور را انجام داده است. منافقین در هفت تیر سال 1360 و ازطریق عامل نفوذی‌شان محمدرضا کلاهی[2] در حزب جمهوری اسلامی عمل کردند. درحقیقت، استراتژی سازمان این بود که اگر مجلس و قوه قضاییه را بزنند، دولت نمی‌تواند برای آنها مشکلی ایجاد کند. لذا خودشان را آماده کرده بودند تا به مجلس و قوة قضاییه ضربه بزنند. سازمان اولین حرکتش را روی نفوذی‌های خود گذاشت. به‌خاطر اینکه مسئولین محفاظ داشتند، از خردادماه سال 1360 به‌خاطر ترور شهید مطهری، اکثر مسئولان کشور محافظ داشتند.

 

: آقای دکتر، شما محافظ می‌گذاشتید یا این کار با کمیته انقلاب اسلامی مشترک بود؟

دکتر رضایی: از جاهای مختلف بود.

: منظورم این است که سازمان سپاه وظیفه‌ محافظت داشت؟

دکتر رضایی: کمیته [انقلاب اسلامی] وظیفه داشت.

علوی: سپاه حفاظت شخصیت‌ها را بر عهده داشت.

دکتر رضایی: سپاه حفاظت شخصیت‌ها را بر عهده داشت، ولی کمیته هم محافظ می‌گذاشت، شهربانی هم می‌گذاشت. ماشین‌های ضدگلوله وارد شده بود، همة مسئولان سوار ماشین‌های ضدگلوله بودند، ولی سازمان مجاهدین خلق از یک تاکتیک غافلگیرانه استفاده کرد و به‌شکل فرقان ترور نکرد، بلکه از عوامل نفوذی و انفجار استفاده کرد. اولین‌باری بود که نظام با چنین پدیده‌ای مواجه می‌شد. تا قبل از آن، در کشور مشابه این ترورها را نداشتیم.

 

 

نفوذی‌های سازمان مجاهدین خلق

سازمان ازطریق عوامل نفوذی‌ وارد شد و اولین اقدام آنها بمب‌گذاری هفت تیر سال 60 بود. ما هیچ اطلاعی از این مسئله نداشتیم. حتی از کاری که نسبت به شهید قدوسی شد اطلاع نداشتیم، چون سازمان ازطریق عوامل نفوذی و سری‌شان عمل می‌کردند و توسط بخش اطلاعاتی سازمان سازماندهی می‌شدند. ما در اواخر شهریورماه [سال 1360] توانستیم به شبکة اطلاعات منافقین نفوذ کنیم و حسین رنجبران، الماس و عباس زریباف را در اواخر سال 1360 شناسایی و دستگیر کردیم.

جوادی: از شهریور به بعد تا پایانِ سال 1360.

دکتر رضایی: بله. از این تاریخ، به شبکه اطلاعاتی سازمان وارد شدیم. ما اول شبکه اجتماعی و بعد شبکة نظامی سازمان را زدیم. آخر سال 60 توانستیم شبکة اطلاعاتی سازمان را پیدا کنیم و در اواخر سال 60 به اطلاعات منافقین ضربه وارد کردیم. دلیل تأخیر هم این بود که کس دیگری غیر از مسعود رجوی و موسی خیابانی از شبکه اطلاعاتی سازمان اطلاع نداشت و از منابع به‌کلی سری سازمان بود که کنار مسئولان کشور یا جاهای حساس کاشته بودند و اطلاعاتشان را در ردة بالای سازمان نگهداری می‌کردند. اینها می‌خواستند با استفاده از عوامل نفوذی خود، رأس نظام را بزنند. منافقین یکی از عوامل نفوذی خود را هم نزد امام فرستاده بودند، اما موفق نشده بود. اینها علیه امام، مجلس، قوه قضاییه، ریاست‌جمهوری، نخست‌وزیری و اطلاعات سپاه...

 

محمدحسین اسدی: آقای رضایی، کمالی می‌گفت سازمان در حزب کارگر یک نفر نفوذی داشت و بعداً نقل کرده بود که وقتی آقای هاشمی از حزب بازدید می‌کرد، اسلحه‌ام در کشوی میز بود و قصد داشتم آقای هاشمی را بزنم، ولی چون دستور تشکیلاتی نداشتم، این کار را نکردم. [البته] این فرد بعدها فرار کرد و کشته شد.

دکتر رضایی: نه، این فرق می‌کند. این فرد نفوذی نبوده است. این...

اسدی: کمالی می‌گفت در حزب کارگر...

دکتر رضایی: نه، نه. این نفوذی نبود. این فرد جزء سازمان اطلاعاتی منافقین نبود. اینهایی که به سازمان اطلاعاتی منافقین وصل بودند، انگشت‌شمار و کمتر از ده نفر بودند. مثل کشمیری یا کلاهی...

 

محمدرضا کلاهی عامل بمب گذاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی

 

طاهری: حتی این افراد هم از همدیگر مطلع نبودند مثلاً کشمیری کلاهی را نمی‌شناخت...

دکتر رضایی: بله. خودشان هم همدیگر را نمی‌شناختند. سازمان این بخش را برای روز مبادا طراحی کرده بود. درحقیقت استراتژی‌ سازمان این بود که اول رأس نظام را بزند. بعد سازمان اجتماعی و اکیپ‌های ویژه نظامی را به خیابان‌ها بریزد و کار را تمام بکنند. تعبیرشان هم این بود که مسئولان جمهوری اسلامی مثل شاه نیستند که بخواهند از ایران فرار کنند و وقتی ما اینها را ترور کردیم و رأس را زدیم، بدنه نظام را نیز با سازمان اجتماعی و نظامی می‌زنیم و حکومت را به دست می‌گیریم. البته، برداشتن بنی‌صدر ابتکار مهمی بود، وقتی بنی‌صدر برداشته شد، منافقین با مشکل مواجه شدند. به باور آنها، اگر قسمتی از رأس نظام می‌ماند، دیگه به‌سادگی نمی‌توانستند بدنه را بزنند. لذا برکناری بنی‌صدر مثل این بود که ما فرش را از زیر پای منافقین کشیدیم.

 

: در تأیید فرمایش شما، امام یک بار با بنی‌صدر دعوا می‌کند که تو چرا به منافقین اسلحه می‌دهی؟ بنی صدر می‌گوید که آنها باید از جانشان دفاع کنند. امام عصبانی می‌شود و می‌گوید جان اینها به جهنم، اینها تروریست هستند. می‌خواهی جان اینها را حفظ کنی؟

جوادی: کسی که می‌خواست امام را ترور کند، کشمیری بود که با یک ساک دفتر نخست‌وزیری را منفجر کرده و شبیه به آن را به دفتر امام برده و قصد داشت امام...

: بچه‌های بیت امام برای من تعریف کردند حتی شهید رجایی اصرار می‌کرد که کشمیری از خودمان است.

جوادی: آره، ولی [محافظین] می‌گویند باید بازرسی بشود...

طاهری: و کشمیری قهر می‌کند و به‌حالت قهر بازمی‌گردد...

: آره، می‌فهمد که دارد لو می‌رود، می‌گوید حالا که این‌طور است من به جلسه نمی‌آیم.

طاهری: با کیف برمی‌گردد.

مسعود کشمیری عامل بمب گذاری در دفتر نخست وزیری

 

: آقای شعبان از بچه‌های محافظین امام، این قضیه را به من گفت.

جوادی: این نفوذی هم که آقای اسدی گفت، کسی به اسم علیرضا عباسی بود که مهدی افتخار مسئولشان بود.

طاهری: نفوذی نبود.

جوادی: او دستگیر شده بود و قضیه‌ای که آقای اسدی می‌گوید، مربوط به نفوذی‌ای بودکه در مهر سال 61 هنگام خروج از کشور دستگیر شد. بعد از اینکه کلاهی حزب جمهوری اسلامی را منفجر کرد و از کشور فرار کرد، سازمان این فرد را حفظ کرد بود تا بتواند در موقعیتی دیگر ضربة اساسی بزند که در یکی از حملات خانه‌اش لو رفته و فرار کرد که خوشبختانه دستگیر شد.

 

اسدی: شما شبکه‌های دیگر سازمان مجاهدین خلق را هم کنترل می‌کردید.

دکتر رضایی: بله، اما سازمان مجاهدین خلق استراتژی نفوذ را انتخاب کرده و اول شبکة نفوذی‌ها عمل می‌کردند و رأس نظام را می‌زدند، بعد شبکة اجتماعی و نظامی به صحنه می‌آمد و کار را تمام می‌کرد. وقتی اینها نتوانستند علیه امام کاری کنند، در [حادثه] هفت تیر، شهید بهشتی و تعداد زیادی از نمایندگان مجلس را شهید کردند. تعدادی از وزرای دولت هم در جمع شهدا بودند. البته، دولت مشکل پیدا نکرد، ولی مجلس از اکثریت افتاد. لذا چند نفر از نمایندگان مجروح را از بیمارستان آوردند تا مجلس اکثریت پیدا کند و رسماً تشکیل شود. امام رأس قوه قضاییه را سریع ترمیم کرد. مجلس هم عملاً راه افتاد و دولت هم به‌صورت سرپرستی اداره گردید تا اینکه انتخابات انجام شد و شهید رجایی رئیس‌جمهور و شهید باهنر هم نخست‌وزیر شدند. منافقین، نفوذی دوم کشمیری را که در دبیرخانة شورای امنیت ملی وارد شده بود فعال کردند. وی علی‌رغم اصرار آقای انتظاری در ستاد خنثی‌سازی کودتا نماند و از آنجا به دبیرخانة شورای امنیت ملی رفت.

 

 کشمیری بعد از کلاهی عمل کرد و رجایی و باهنر را به شهادت رساند و دوباره دولت بی‌صاحب شد. یعنی بعد از عزل بنی‌صدر، یک بار دیگر دولت بی‌صاحب شد، ولی مجلس و قوه قضاییه ترمیم شده و به کارشان ادامه ‌دادند. سازمان وارد مرحلة دوم شد و مصمم بود بعد از اقدام نفوذی‌ها، شبکة اجتماعی و نظامی‌را به صحنه بیاورد، منتها ما در چهارده مردادماه [سال 60] به شبکة نظامی ضربه زدیم و یک پایش را قطع کردیم.

 بااین‌حال، اینها طبق برنامه جلو می‌رفتند و قصد عقب‌نشینی نداشتند. باوجوداینکه ما به اکیپ‌های نظامی ضربة سختی زده بودیم، اما اینها خود را آماده کرده بودند تا در مهرماه شبکة اجتماعی را به خیابان‌ها بریزند. شبکة نظامی هم به دفاع از آنها حرکت کند و بتوانند در تهران کار چشمگیری انجام دهند. به تصور خودشان، وقتی خیابان‌ها را به‌هم زدند، مردم به آنها می‌پیوستند. سپس رادیو و تلویزیون و بیت امام را می‌گرفتند و کار نظام را تمام می‌کردند. اما وضع ما روزبه‌روز بهتر ‌شد و اطلاعاتمان کامل‌تر گردید. ملاط‌های بیشتری به دست آوردیم و برادران ما در بخش بررسی‌ها با کمک ملاط‌ها و اعترافاتی که از شبکة نظامی گرفته بودند، اطلاعات لازم را تکمیل کردند. من هم در هجدهم شهریور سال 60، فرمانده سپاه شدم و آقای شیرازی را مسئول اطلاعات سپاه کردم.

 

طاهری: آقای رضایی، شما آقای ناصری را به جای خود گذاشتید یا آقای شیرازی را؟

دکتر رضایی: فکر می‌کنم ناصری را.

اسدی: بله، شما آقای ناصری را مسئول اطلاعات سپاه کردید.

دکتر رضایی: بله درست است. من آقا وحید را گذاشتم.

 

مقابله مردم با سازمان در شهرها

: آقای دکتر، عملیات گاه به روز کشیده شده و گاه در روز انجام می‌شد. دوستان شما با مردم چه‌ کار می‌کردند؟ وقتی یک منطقه را قرق می‌کردند، قاعدتاً مردم می‌خواستند زندگی کنند. رفت‌وآمد کنند...

دکتر رضایی: عمده عملیات دوستان ما همیشه از نزدیکی اذان صبح شروع می‌شد و سعی می‌شد تا قبل از ظهر تمام بشود. تحرکات منافقین هم غالباً در شب بود. یکی از مشکلاتی که بچه‌های تعقیب و مراقبت ما داشتند، این بود که منافقین معمولاً شب‌ها بیرون می‌آمدند. بچه‌های اطلاعات سپاه که می‌خواستند اینها را تعقیب کنند، ناچار بودند چراغ موتورسیکلت‌هایشان را خاموش کنند و با سرعت 120 ـ 100 کیلومتر در اتوبان رانندگی کنند. بعضی مواقع به‌هنگام عبور از خط قرمز با ماشین‌ها تصادف می‌کردند. برای مثال، یک‌ بار یکی از موتورسوارهای‌ ما با سرعت خیلی زیاد با یک ماشین سواری برخورد کرد و پایش آسیب دید و جانباز شد.

 

شرایط بسیار سختی بود، ولی دوستان ما حداکثر مراقبت‌ها را انجام می‌دادند. بعضاً هم از خود مردم استفاده می‌کردند. ضمن اینکه چون آن موقع محیط امنیتی شده بود، مردم بیشتر از خود ما حساسیت به خرج می‌دادند. مثلاً اگر یکی از شخصیت‌ها سوار پیکان می‌شد و ماشین ضدگلوله نداشت، وسط خیابان عده‌ای دورش جمع ‌شده و با او برخورد می‌کردند. برخلاف امروز که دیگه شرایط عادی شده و اگر کسی سوار ماشین لوکس شود، مردم می‌گویند چرا شما سوار ماشین‌های لوکس می‌شوید؟ آن سال‌ها که ترور و انفجار بسیار زیاد شده بود و مسئولین کشور را یکی بعد از دیگری ترور می‌کردند، مردم کاملاً هماهنگ بودند و زمانی از تیراندازی و زدوخورد و... ناراحت می‌شدند که فکر می‌کردند منافقین یک عده را شهید کرده‌اند. ولی اگر متوجه می‌شدند که نیروهای اطلاعاتی آمده‌اند، همکاری می‌کردند. بعضی از پدرها خودشان پسرهایشان را که عضو سازمان ‌بودند آورده و تحویل می‌دادند. در جلسات قبل اشاره کردم که در بندرعباس یک روحانی اهل سنت وقتی فهمید پسرش جزو مارکسیست‌ها و گروه اشرف دهقان است، او را آورده و تحویل داد، و وقتی‌ اعدام شد، اجازه نداد جنازه او را در قبرستان مسلمان‌ها دفن کنند. گفته بود من راضی نیستم پسر من را در قبرستان مسلمین به خاک بسپارید، این مارکسیست و ضدخدا بوده است، او را ببرید در جای دیگری دفن کنید. آن موقع روحیه همکاری مردم با بچه‌های اطلاعات خیلی قوی بود. لذا هیچ مشکلی درارتباط‌با مردم نداشتیم که مردم بگویند چرا سروصدا می‌کنید؟ چرا تیراندازی می‌کنید؟

 

: به‌رغم اینکه مردم همراهی زیادی داشتند و شرایط خاص بود، اما بالاخره الآن راجع به امنیت سال 60 صحبت می‌کنیم. در سال‌های بعد، این مطالب را عده دیگری می‌خوانند یا می‌شنوند یا می‌بینند. یک سؤال از دید امروز و حتی اگر ما چنین آگاهی‌هایی را داشتیم شاید آن روز هم این سؤال به ذهنمان خطور می‌کرد که نظام امنیتی کشور به‌رغم اینکه با یک گروه یاغی سروکار داشت و گروه یاغی تابع قانون و ضوابط و اصول انسانی نبود، اما دولت که در برقراری امنیت، الزامات حقوقی و محدودیت‌های زیادی دارد، چرا با این حجم از شدت با یک سازمان برخورد می‌کرد؟ چرا با آر.پی.جی7 یا نارنجک تفنگی ـ که هر دو سلاح ضدتانک است ـ به خانه‌ای که چند نفر در آن بودند، حمله می‌شد؟ چرا مقابله این‌قدر سنگین و سخت بود؟ عوامل مؤثر بر آن چی بود که...

 

دکتر رضایی: چند دلیل جدی وجود داشت: یکی اینکه ما نمی‌خواستیم عملیات طولانی شود. چون هرچه عملیات بیشتر طول می‌کشید منافقین به خانه‌های اطراف پناه می‌بردند و درگیری به کوچه و خیابان کشیده می‌شد و مردم آسیب بیشتری می‌دیدند؛ دوم، اگر نیروهای اطلاعاتی کوچک‌ترین اشتباهی می‌کردند، بلافاصله ازطرف مقابل می‌خوردند. مسئله سوم هم این بود که ما هیچ‌وقت درگیری را شروع نمی‌کردیم مگر اینکه ناچار می‌شدیم. چون بنای نیروهای اطلاعاتی ایران بر دستگیری افراد بود نه کشته‌شدن آنها. کشته‌شدن آنها خلاف میل نیروهای اطلاعاتی بود و برای آنها مهم این بود که افراد دستگیر شوند. ولی وقتی منافقین درگیری را شروع می‌کردند، نارنجک می‌انداختند یا سعی می‌کردند فرار کنند. نیروهای ما راهی غیر از تیراندازی نداشتند. دوستان ما از همه امکانات برای زنده‌ماندن و زنده دستگیرکردن افراد استفاده می‌کردند. نیروها آموزش‌های لازم را دیده بودند و همیشه دستبند همراهشان بود تا اینها را سالم بگیرند. اگر کسی از آنها زخمی می‌شد بلافاصله [او را] به بیمارستان می‌بردند. همیشه همراه تیم‌های عملیاتی ما آمبولانس بود تا افراد را زنده نگه دارند. بنابراین، درگیری خواست اولیه نیروهای عملیاتی ایران نبود، بلکه از روی ناچاری دست به اسلحه می‌بردند. منتها باز برای این کار همه چیز را فراهم می‌کردند.

 

 

خشونت متصاعد در رفتار عملیاتی سازمان

طاهری: منافقین تنها گروهی بودند که به‌لحاظ ذاتی و ماهوی دچار خشونت متصاعد بودند. برای مثال، یک دخترخانمی در خیابان ولی‌عصر در یک کوچه نارنجک را داخل شکمش منفجر کرد. هفده سال داشت. من خودم تعجب کردم. یا به‌راحتی از سیانور استفاده می‌کردند. اینها خودشان به‌لحاظ ماهوی آموزش‌هایی دیده بودند و همان‌جور که آقای رضایی هم فرمودند ابزارشان در مقابله اجتماعی تیغ موکت‌بری بود. ابزار برخورد اجتماعی‌شان در سطح جامعه تیغ موکت‌بری بود چه برسد به خانه تیمی. ما این وضعیت را در گروه‌های چپ نداشتیم و در گروه‌های چپ وضعیت این‌جور نبود. ماهیت خشونت متصاعد در اینها پرورش داده شده بود...

 

دکتر رضایی: این حالتی هست که در ادبیات گروه‌های فرقه‌ای به آن کالت می‌گویند. کالت درحقیقت مثل یک بچه اسبی است که به‌حدی رسیده که به هر شکلی بخواهند می‌توانند آن را تربیت کنند؛ یعنی مثل موم می‌ماند. اتفاقاً این اصطلاح را روانشناس‌های امریکایی روی منافقین گذاشته‌اند و می‌گویند اینها کالت هستند؛ یعنی فرقه‌ای هستند که چشم‌و‌گوش‌بسته عمل می‌کنند. وقتی به آنها می‌گویند شما اگر با مسئله‌ای مواجه شدید، یا اگر دیدید در وضعی هستی که دستگیر می‌شوی، از هر طریق که می‌توانی خودکشی کن. آنها آن لحظه هیچ فکری نمی‌کنند. درحقیقت، هیچ فکری جز دستور تشکیلاتی را انجام نمی‌دهند. الآن در گروه‌هایی مثل طالبان هم ‌گروه‌هایی شبیه منافقین پیدا شده است. برای مثال، فردی به خودش بمب می‌بندد و به‌داخل جمعیت می‌رود. آنجا صدها زن و مرد و بچه و کودک کشته می‌شوند. آن فردی که این کار را می‌کند، نیز هیچ احساس عاطفی یا عقلانی یا شرعی ندارد جز اینکه دستوری که به وی داده‌اند را موبه‌مو اجرا کند. منافقین چنین وضعیتی داشتند.

 

 

کشته‌شدن فرزندان آیت‌الله گیلانی و آیت‌الله جنتی

: درباره حضور فرزندان مقامات کشور هم در خانه‌های تیمی سازمان توضیح دهید.

دکتر رضایی: در یکی دوتا از این خانه‌های تیمی فرزندان حضرت آیت‌الله گیلانی بودند که کشته شد. وقتی جنازة اینها را به اوین آورده و به آقای گیلانی گفته بودند الآن جنازه‌های بچه‌تان بیرون هست. ایشان وقتی جنازه بچه‌هایش را دیده بود، با روحیة قوی با این موضوع برخورد کرده بود.

 

: چند نفر بودند؟

دکتر رضایی: دوتا از فرزندان پسرش کشته شده بودند. آیت‌الله گیلانی در آنجا با روحیة قوی خطاب به جنازه‌های فرزندانش گفته بود: لعنة‌الله‌علیه! البته آدم‌ها متفاوت هستند. بعضی از مسئولین هم بودند که وقتی جنازه بچه‌شان را بهشان نشان داده بودند، خیلی متأثر شده و گفته بودند: حالا به مادرشان چی بگوییم. یا بعضی از آنها با آقای گیلانی تماس گرفته و [دشنام داده بودند.] یکی از آقایون روحانی پشت تلفن به آقای گیلانی بدوبیراه گفته بود. البته بعد که شرایط روحی‌اش بهتر شد عذرخواهی کرده و گفته بود من آن موقع خیلی احساساتی شدم. وقتی خبر مرگ بچه‌ منافقش را به او داده بودند احساساتی شده [و] به آقای گیلانی حرف‌های تندی زده بود، بعد هم معذرت‌خواهی کرده بود.

 

به‌هرحال، بچه‌های مسئولین کشور هم مثل صدر اسلام آن‌طرف جبهه بودند. در صدر اسلام، پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) در جبهة اسلام بودند و در جبهة کفر عده‌ای از فامیل‌ها و آشنایان پیامبر اکرم(ص) و حضرت امیر(ع) هم بودند که روبه‌روی حضرت امیر می‌جنگیدند و بسیاری از افراد با برادران و پدرانشان درگیر بودند. ما همین وضع را در مسئله منافقین داشتیم، زیرا منافقین ابتدا مذهبی بودند. گروهی بودند که از درون مساجد و از کنار روحانیت شکل گرفته و به صحنه آمده بودند، ولی منحرف شده و چپ کرده و در مقابل انقلاب ایستادند.

 

: آیا یکی از پسران آقای گیلانی جزء کادرهای اصلی سازمان و معاون آقای حیاتی مسئول بخش روابط سازمان بود؟

جوادی: از افراد مهم بخش روابط سازمان بود.

علوی: رده‌هایی که در سازمان وجود داشت، رده‌های زیر عضو، بالای عضو، کادر مرکزی و مرکزیت بود. بچه‌های آقای گیلانی همه‌شان رده‌شان عضو بود؛ یعنی از عناصر مهم سازمان به شمار می‌آمدند.

 

: گفته می‌شد یکی از فرزندان آیت‌الله جنتی هم در سازمان بوده است. در کدام بخش بودند و در کدام ضربه کشته شدند؟

: حسین جنتی در ...

طاهری: [وی] در ضربة جاده کرج کشته شد.

حسین خراسانی: نه. در خیابان آزادی پشت وزارت کار، یک ‌خانه [تیمی] بود و پسر آقای جنتی آنجا کشته شد.

 

: چه تاریخی بود؟

دکتر رضایی: سال 60.

خراسانی: خودش با اسلحه به‌طرف بچه‌ها حمله کرد و بچه‌ها هم مجبور شدند او را بزنند.

دکتر رضایی: نکتة مهم این است که به مأموران اطلاعات سپاه دستور داده شده بود تا جایی‌که ممکن است آدم‌ها کشته نشوند و باید زنده دستگیر شوند. چون می‌خواستند از اطلاعاتشان استفاده کنند، ولی آنها آن‌قدر مقاومت می‌کردند که راهی غیر از درگیری نبود وگرنه بنای اصلی بر کشتن افراد نبود. ولی آنها غالباً می‌جنگیدند، نارنجک می‌انداختند و درگیری به وجود می‌آوردند و تسلیم نمی‌شدند. لذا مقاومت آنها منجر به کشته‌شدنشان می‌شد.

 


[1]. حسن آیت در سال 1317 در نجف‌آباد اصفهان به دنیا آمد. وی عضو خبرگان قانون اساسی و نماینده اولین دوره مجلس شورای اسلامی بود که در 14 مرداد 1360 به‌دست سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به شهادت رسید.

[2]. محمدرضا کلاهی صمدی از اعضای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) عامل انفجار 7 تیرماه 1360 است که منجر به شهادت دکتر بهشتی و تعدادی از وزرا و نمایندگان مجلس و مسئولان شد.

عکس‌های مرتبط: 
دسته بندی اخبار: 
تاریخ شفاهی

دیدگاه جدیدی بگذارید

روزشمار دفاع‌مقدس



30 شهريور

روزشمار اسناد سازمان ملل



30 شهريور

آخرین نشریه:

شماره 56 نگین ایران