مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 24 تیر؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

با شنیدن نام "حاج اکبر زجاجی" میخکوب شدیم

چاپلینک ثابت

نوشته‌ای که می‌خوانید خاطره‌ای از مرتضی رضاییان یکی از رزمندگان حاضر در عملیات غرور‌آفرین "خیبر" است.

چند روزی می‌شد که عملیات شروع‌شده بود، ما کمی دیر رسیده بودیم، اما از حال و هوای دوکوهه معلوم بود که وسعت عملیات و شدت درگیری  زیاده که حالا حالاها مهمونیم.

 

دومین بارم بود که تو این عملیات به خط  مقدم می‌رفتم؛ خیبر عملیات سختی بود و بچه‌ها خیلی خسته و فرسوده شده بودن، یه شب یکی از فرماندهان اومد و گفت تو جزیره نیرو خیلی کمه شما هم اگه خدا بخواد تا فردا منتقل می‌شید عقب و نیروی تازه‌نفس جای شما رو می‌گیره، بعدشم ادامه داد که می‌دونم خسته هستید، ولی امشب رو باید یه کانال و جان‌پناه تو عرض جاده حفر کنید تا نیروی بعدی که میان راحت‌تر مستقر بشه و از تیررس دشمن در امان باشه.

شهید اکبر زجاجی

ما که تو این چند روزه از شدت خمپاره‌های 60 دشمن به تنگ اومده بودیم، خوشحال شدیم که برای استراحت برمی‌گردیم عقب.

محل استقرارمون جوری بود که جاده‌های موازی و متقاطع، آب‌های جزیره رو تقسیم می‌کرد و خشکی‌ها رو بهم وصل می‌کرد، آب‌های جزیره عمق زیادی نداشت و منطقه مردابی و هور بود، نمی‌دونم جنس خاک جاده‌ها  از چی بود، ولی مثل سیمان و بتن سفت بود هر چی با بیلچه و کلنگ کوچکش می‌زدیم، زمین کنده نمی‌شد و حفر کانال پیش نمی‌رفت. از طرفی هم به فرماندمون قول داده بودیم تا صبح یه کانال تو عرض جاده برای سنگرگیری و حفاظت یگان بعدی حفر کنیم.
 

خسته‌وکوفته بودیم چندساعتی شب از نیمه گذشته بود و ما مشغول کندن زمین بودیم،‌ تو اون تاریکی و سکوت خوف‌آور هور، صدای بیل و کلنگ کمی به بهمون دلداری می‌داد، آخه تعداد نیروهایی که اونجا بودیم به انگشتای دست هم نمی‌رسید.

 

یک‌دفعه با صدایی دست از حفاری برداشتیم و حواسمون رو جمع کردیم، یکی از برادران با علامت‌ شناسایی داد و جلو اومد، چهرش آشنا بود، به نظرم از بچه‌های ستاد لشکر بود، از ما پرسید چه می‌کنید و ما هم توضیح دادیم، خسته نباشید گفت و اَزَمون خواست تا تو یه کاری کمکش کنیم.
شهید اکبر زجاجی

وقتی از مأموریتی که به عهدمون گذاشته بودن براش گفتیم، خنده‌ای کرد و گفت، ساده نباشید تو این موقعیت جزیره به این آسونی نیرو جابه‌جا نمیشه! پس الآن بیاین به من کمک کنید و بقیه کارتون رو فردا انجام بدید. وقتی فکر کردیم دیدیم راست می‌گه خودمون هم با سختی و بدبختی تونسته بودیم برای عملیات وارد این منطقه بشیم.

 

کاری که اون برادر از ما می‌خواست این بود که برای انتقال پیکر یک شهید که جلوتر از خط مقدم و نزدیک عراقیا جا مونده بود، بهش کمک کنیم. ما چند نفر هم که خسته و خواب‌آلوده بودیم از شنیدن این حرف تعجب کردیم و از پذیرش حرفش امتناع کردیم.

اما اون رزمنده با زبون شیرین و نرمش موفق شد من و یک نفر دیگه رو راضی و با خودش همراه کنه، نمی‌دونم چرا باهاش همراه شدیم، آخه موقعیت منطقه طوری بود که امکان داشت اون یه نیروی نفوذی دشمن باشه و بخواد ما رو اسیر کنه یا بکشه، دلیلمون هم برای اینکه همراهیش نکنیم قانع کننده بود! ولی در هر حال همراهش رفتیم.

کمی تو جاده به سمت عقب (سمت نیروهای خودی) برگشتیم، یه جاده فرعی و کم‌عرض بود که من تا اون موقع بهش دقت نکرده بودم و مستقیم به جاده دیگری که تقریباً با جاده محل استقرار ما موازی بود رسیدیم، از اونجا هم به سمت محل استقرار دشمن رفتیم.

جاده‌های جزیره، جاده‌های خاکی هستند با اختلاف یکی دو متر از سطح آب و با  کناره‌های شیب‌دار و بسیار لیز؛ اینجا هم با عمق بیشتر آب و ارتفاع جاده که حدود 3 متر از سطح آب بالاتر بود همون وضعیت رو داشت.

برای اینکه از سوی عراقیا شناسایی نشیم از کنار جاده حرکت می‌کردیم، فکر کنم 2 کیلومتر از خط مقدم جلوتر رفته بودیم که به یک پیکر شهید رسیدیم، که با حالت "چمباتمه"روی زمین افتاده بود و تقریباً بدنش سفت و خشک شده بود، تصورمون این بود که سنگرش با آرپی‌جی یا 106، هدف گرفته شده بود.

 

یه برانکارد حمل مجروح با خودمون آورده بودیم، شهید رو روی اون گذاشتیم و سه‌نفری شروع  به حرکت کردیم، قبلاً گفتم که حرکت تو عرض شیب‌دار کنار جاده و آب خیلی سخت بود، مجبور بودیم  یک نفر جلو و یه نفر پشت برانکارد رو بگیره، نفر سوم هم هوای پیکر شهید رو داشت تا با غلت خوردن از روی برانکارد نیفته، وقتی هم که اون دو نفر خسته می‌شدن نفر سوم جاشو با یکیشون عوض می‌کرد.

تو اون خستگی، تاریکی و شیب‌ جاده یا شهید روی برانکارد می‌غلتید یا خودمون سُر و زمین می‌خوردیم، من هم که فقط یک نوجوان دبیرستانی لاغر و ضعیف بودم و این کار خیلی برام سخت بود.

پانصد یا هزار متر برگشته بودیم سمت نیروهای خودی که از فرط خستگی گفتم دیگه شهید رو همین‌جا بذاریم و بریم کمک بیاریم، اما با کمی فکر فهمیدم کمکی در کار نیست! بریده بودیم و نمی‌توانستیم با شهید برگردیم، تصمیم گرفتیم جنازه رو همونجا بذاریم، اما اون رزمنده به ما گفت که این شهید به هر نحوی شده باید برگرده عقب و برای اینکه ما رو متقاعد کنه مجبور شد مهر سکوتشو بشکنه؛ اونجا بود که فهمیدیم جنازه‌ای رو که حمل می‌کنیم متعلق به "شهید اکبر زجاجی" قائم‌مقام لشکر 27 محمد رسول‌الله و معاون حاج ابراهیم همته و نباید پیکرش به دست دشمن بیفته.

شهید اکبر زجاجی

با شنیدن این اسم از تعجب میخکوب شده بودیم، موقع استراحت بین راه از اون برادر سؤال کردیم، شهید زجاجی اونجا چه‌کار داشته اونم تنهایی؛ البته من قبلاً حاج همت رو هم تو خط عملیات طلاییه دیده بودم، اما برام جالب بود که شهید زجاجی اون موقع اونجا چه‌کار می‌کرده؟

جریان این بود که حاج اکبر برای شناسایی منطقه جلو رفته بود که متوجه میشه، تانک‌های عراقی قصد دارن نیروهای ما رو دور بزنن و قیچی کنن، حاجی که برای شناسایی رفته بود جلو موضوع رو اطلاع می‌ده، نیروی پشتیبان چند تانک رو تو محل ورودی جاده منهدم می‌کنه و مسیر بسته می‌شه، عراقی‌ها از همین‌جا متوجه حضور گشت شناسایی میشن و با زیر آتیش گرفتن منطقه حاج اکبر رو به شهادت می‌رسونن و این‌طوری میشه که منطقه عملیاتی خیبر سکوی پرواز حاج اکبر زجاجی به معراج شد.

 

منبع: باشگاه خبرنگاران جوان

دیدگاه جدیدی بگذارید