تدوین برنامه های جدید در جشنواره انتخاب بهترین کتاب دفاع مقدس

چاپلینک ثابت
سخنگوی جشنواره خبر داد:

محسن شاه‌رضایی سخنگوی هفدهمین دوره جشنواره انتخاب بهترین کتاب دفاع مقدس با اشاره به اینکه این دوره از جشنواره علاوه‌بر اهداف مقطعی و رایج در این جشنواره به دنبال تعریف و تدوین ساختارهایی تازه در جریان تولید کتاب‌های دفاع مقدس و ارتقا کیفیت و کمیت در تولید آثار مکتوب دفاع مقدس است، اظهار داشت: ما امیدواریم در این دوره از جشنواره با ایجاد ساختاری تازه برای تعامل میان نویسندگان، منتقدان، مخاطبان و تولیدکنندگان کتاب دفاع مقدس به این نتیجه دسترسی پیدا کنیم.

 

وی ادامه داد: جشنواره انتخاب بهترین کتاب دفاع مقدس تصمیم ندارد خود را تنها به انتخاب برترین اثر در این زمینه محدود کند بلکه از این دوره این جشنواره تصمیم گرفته تا با ارائه الگو و نیز تعریف شاخص‌ها و معیارهای مطلوب  در زمینه تدوین و انتشار این آثار در راه ارتقا کمی و کیفی تولید این آثار گامی تازه بردارد. امیدواریم از راه رصد کتاب‌های دفاع مقدس در دو سال گذشته و آسیب‌شناسی انتشار آنها بتوانیم این الگوها و شاخص‌ها را تعریف و مسائل مغفول در این زمینه را بیشتر مورد توجه قرار دهیم.

 

شاه‌رضایی افزود: جشنواره در این دوره از برگزاری خود به طور جدی تصمیم گرفته است تا نسلی تازه از نویسندگان و دست‌اندرکاران ادبیات دفاع مقدس را شناسایی و مورد حمایت قرار دهد و در این مسیر به طور جد در صدد تعامل با وزارت آموزش و پرورش و دانشگاه‌ها هستیم و در کنار آن چتر حمایتی ویژه‌ای برای ناشران و نویسندگان و مراکز تولید کتاب دفاع مقدس باز خواهیم کرد.

 

وی در همین زمینه از تصمیم دبیرخانه به منظور برگزاری نشست‌های معرفی و نقد آثار مکتوب دفاع منقدس در مراکز آموزشی، برگزاری نمایشگاه‌های کتاب در مجامع فرهنگی و دانشجویی و تامل و سرمایه‌گذاری به روی پایان‌نامه‌های دانشجویی با موضوع دفاع مقدس خبر داد و گفت: در تمامی این موارد امکان و بستر همکاری مقابل با تکمامی نهادها فراهم شده است و برنامه‌ریزی دقیقی برای اجرای این رویدادها تدوین شده است.

 

سخنگوی هفدهمین دوره جشنواره انتخاب بهترین کتاب دفاع مقدس همچنین از تصمیم دبیرخانه این دوره از جشنواره برای برگزاری نشست‌های خوانش کتاب در محیط‌های فرهنگی عمومی به منظور معرفی بیشتر آثار این دوره برای مخاطبان و نیز برنامه‌ریزی برای برگزاری کارگاه‌های تخصصی به منظور تدوین و تالیف اثر در این حوزه خبر داد.

 

شاه‌رضایی تاکید کرد: بر اساس فراخوان جشنواره، آخرین مهلت برای ارسال کتاب ‌های منتشر شده در سال‌ها ۹۳ و ۹۴ از سوی ناشران و نویسندگان برای قضاوت در این جایزه، پایان خرداد ماه بوده که این آثار باید در تهران به نشانی دبیرخانه جایزه واقع در پل سیدخندان- خیابان شهید کابلی- کوچه شهید محمودی پلاک ۸۳ و یا صندوق پستی ۱۶۱۵-۱۵۸۷۵ ارسال کنند.

 


منبع: خبرگزاری مهر

 

دسته بندی اخبار: 
از دیگر رسانه‌ها

دیدگاه‌ها

تهران در خواب ناز ساعت سه بامداد بیستم شهریور 1359، در حالی که تهران در خواب نازی فرو رفته بود، یک ستون از آمبولانس های خاکی رنگ نظامی، مانند مار بزرگی درخیابان های خلوت تهران خزیده و به سوی غرب کشور حرکت کردند. در سکوتی سنگین پیش می رفتیم. در باور کسی نمی گنجید که عازم جبهه باشیم. غیر منتظزه بود. من و یک سرباز راننده مجرد، که هیچ وجه تشابهی از نظر روحی باهم نداشتیم، شاید او هم به خانواده اش و خطراتی که در پیش رو بود فکر می کرد. سرباز بود و از خانواده اش دور، اما من عادت به دوری نداشتم. به هرحال، درسکوت کامل حواسش به جاده بود و من سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم. *** ساعت یک بامداد هنوزکارم در بخش تمام نشده بود. سوپر وایزر شب زنگ زد بدون مقدمه گفت:« اداره بهداری احضارت کرده.» در آن ساعت شب، هرکس دیگری جای من بود تعجب می کرد. دل شوره به جانم افتاد. آن روزها به مطالعه کتاب های مارکس ولنین و کلا به مرام کمونیستی علاقه مند شده بودم. فکرکردم کسی به اداره گزارش کرده و (ضد اطلاعات) پی گیر قضیه شده که این وقت شب، احضارم کرده اند. با این ذهنیت سوار خودرو پیکانی شدم که از اداره فرستاده بودند. از راننده دلیل احضارم را پرسیدم. گفت:« خبر ندارم. به من مأموریت داده اند شما را تا اداره برسانم.». بعد فهمیدم خبر داشته، اما مجاز نبوده چیزی به من بگوید!. از خیابان طالقانی تا چهار راه عزیز خان، آنهم در آن ساعت شب که خیابان ها خلوت بود راه زیادی به حساب نمی آمد. وارد اداره شدیم. انگار روز بود و ساعت خدمت. عده زیادی در رفت و آمد بودند. چند دستگاه آمبولانس در محوطه اداره پارک شده بود و راننده ها در حال بازدید آب و روغن آنها بودند. به اطاق افسرجانشین راهنمایی ام کردند. عده ای نشسته بودند. چند نفری از آنها را می شناختم، (محمد منتظری) سال یک خودمان بود، (ملا صالحی) از پزشکیاران قدیمی، مکانیک و سر پرست گروه با یک راننده، جمعا" حدود دوازده نفر می شدیم. افسرجانشین گفت:« به وجود پزشکیار و آمبولانس نیاز فوری هست، فعلا" شماها در دسترس بودید به جبهه غرب می روید، قول می دهیم طی ده روز آینده تعویض تان کنیم...» با تعجب پرسیدم: (جبهه...؟). مثل اینکه قبل ازمن، همۀ حرفها را زده بودند چون هیچکس اعتراضی نکرد. در جوابم گفت:« بله، غرب کشور با نیروهای عراقی برخوردهایی صورت گرفته، حتی جیپ فرماندهی را با راکت زده اند، خوشبختانه خودش صدمه ندیده.» گفتم، خانواده ام در جریان نیستند، باید به آنها اطلاع بدهم. گفت: « نگران خانواده نباشید، ما خودمان صبح اول وقت مأمور می فرستیم به تک تک خانواده ها اطلاع می دهند.» گفتم، ما در جایی زندگی می کنیم که آدرس درست و حسابی ندارد. غیر از خودم کسی آنرا پیدا نمی کند. بدون اطلاع خانواده نمی توانم یک ساعت از تهران خارج شوم. باید اطلاع بدهم و از آنها خدا حافظی کنم. در ضمن، وسایل شخصی ام را بردارم. گفت:« با تلفن زنگ بزن اطلاع بده.» گفتم، می گویم در جایی زندگی می کنیم که آدرس درست و حسابی ندارد، شما می گویید با تلفن اطلاع بدهم؟ وقتی اصرار مرا دید به راننده ای که به دنبالم آمده بود سفارش کرد مرا تا خانه برساند، بر گرداند. در گوش راننده چیزهایی گفت که متوجه نشدم چه بود؟ اداره بهداری کمی بالاتر از میدان حسن آباد (حافظ) قرار داشت. خانه ما درانتهای بیست متری ابوذر( فلاح)، نسبتا" راه زیادی بود، اما با وجود خیابان های خلوت زیاد طول نکشید. ساعت دو نیمه شب همه خواب بودند که رسیدم. دو اطاق طبقه دوم از خانه پدری در اختیارما بود. همه بیدار شدند. تنها فرزند مان سه ماهه بود. دلم می خواست بیدار بود وسیر نگاهش می کردم تا لبخندش یادم بماند. او را در خواب بوسیدم. وسایل شخصی ام را برداشتم و مقداری پول از پدرم قرض کردم و آن را با همسرم قسمت کردم. به پدر و مادرم سپردم مواظب همسر و دخترم باشند ده روزه برمی گردم. با همه خدا حافظی کردم و راه افتادم. یک سال و نیم از ازدواج من و همسرم می گذشت، حاصل ازدواجمان همان دختر سه ماهه بود که از جانم بیشتر دوست داشتم. ازدواج ما طی یک آشنایی و رابطه عاشقانه صورت گرفته بود و به همین دلیل دور شدن ازاو برایم مشکل بود. تمام سعی و کوششم را برای راحتی همسر و دخترم صرف می کردم. مأموریت بی مقدمه و یکباره، تمرکزم را بهم زده بود. تنها در بیمارستان ارتش شاغل نبودم، علاوه بر شیفت های بیمارستان، در دو محل دیگرکار میکردم. با شرایط اضطراری فرصت نشد به آنها اطلاع بدهم. تنها دلگرمی ام به دو اطاقی بود که در خانه پدری در اختیارم بود، و اینکه در غیاب من پدر و مادرم مراقب دختر وهمسرم خواهند بود. خستگی و شاید هم ضعف در حل مسائل، باعث شد سرم را به پشتی صندلی تکیه دهم و دل به جاده بسپارم. در دل گفتم، توکل به خدا، هرچه بادا باد. حرکت ستون، آنهم با شش دستگاه آمبولانس که سه دستگاه آن تقریبا"از رده خارج شده بود، بسیار وقت گیر بود. پشت سر هم به شکل ستون حرکت می کردیم تا وسیله ای جا نماند. بیشتر خودروها روسی بودند. به شوخی می گفتیم، آنچه را از جنگ جهانی دوم باقی مانده، به ما داده اند. همین قدیمی بودن آنها باعث شده بود هرچند کیلومتری که پیش می رفتیم، یکی از آنها خراب شود. از همه درب و داغان تر، آمبولانسی بود که در اختیار مکانیک گروه بود. ساعت ها وقت صرف تعمیر و راه اندازی آن می شد. به هر شکلی بود، غروب روز اول به همدان رسیدیم. راهی که باید در پنج - شش ساعت طی می کردیم، پانزده ساعت طول کشید. شب را درمهمان سرای پادگان سپری کردیم. روزی خسته کننده وکسالت بار، شاید اولین روزی بود که سکوت را با تمام وجود تجربه می کردم!. غروب روز دوم به کرمانشاه رسیدیم. ستون آمبولانس توجه همه را به خود جلب می کرد. بعضی از رانندگان شیطنت می کردند و برای خود نمایی هم شده، گاه و بیگاه آژیر می کشیدند. آرم بهداری متشکل از دو مار که سرخود را درون جامی فرو کرده بودند، به شکل برجسته ای بر روی بدنه اتو مبیل ها خود نمایی می کرد که مزید بر علت و باعث تعجب رهگذران می شد. به هر دلیل در هرجایی مجبور به توقف می شدیم، مردم اطراف ما جمع شده علت حرکت دسته جمعی را می پرسیدند. چیزی نمی توانستیم بگوییم. اولا" ماموریت محرمانه بود، درضمن، به جبهه ای اعزام شده بودیم که خودمان هم اعتقادی به وجود آن نداشتیم. قرار بود ده روزه برگردیم، هشت سال طول کشید...

دیدگاه جدیدی بگذارید

روزشمار دفاع‌مقدس



04 مهر

روزشمار اسناد سازمان ملل



04 مهر

آخرین نشریه:

شماره 56 نگین ایران