روایت حسین مظفر از عملیات مرصاد و شوک بعد از پذیرش قطعنامه 598

چاپلینک ثابت

حسین مظفر از پیشکسوتان سیاسی کشور که سه تن از برادرانش در عملیات مرصاد به شهادت رسیده‌اند، در مصاحبه‌ای با خبرآنلاین، نقطه نظرات خود را در خصوص این عملیات مطرح کرده است. البته باید توجه داشت که روایت حسین مظفر از عملیات مرصاد، همه جوانب این عملیات را در برنمی‌گیرد و به بیان بخش‌هایی از این عملیات می‌پردازد که خود در آن حضور داشته است. (اطلاعات بیشتر در خصوص عملیات مرصاد در اینجا) بخش‌هایی از این گفتگو که مربوط به جنگ تحمیلی و عملیات مرصاد است در زیر آمده است:

 

 

*شما به عنوان کسی که همراه با برادرهایتان راهی عملیات مرصاد شدید و سه برادرتان هم در این راه شهید شدند، بدون شک روایت‌های خاصی از عملیات مرصاد دارید، برای ما بازگو می‌کنید؟

5 مرداد هر سال یادآور یکی از روزهای حساس تاریخ ما است. در آن زمان جنگ هشت‌ساله با پذیرش قطعنامه تمام و آخرین ترفند دشمنان هم خنثی شده بود... پذیرش قطعنامه بر تمام توهمات آن‌ها خط بطلان کشید. دشمن در ادامه تلاش کرد از منافقینی که از کشور ایران طرد شده بودند، استفاده کنند. در واقع صدام با وعده و پشتیبانی، خواست تا از منافقین در جهت اهداف خود بهره ببرد.

این جنگ با دو هدف انجام شد. هدف اول اینکه ایرانی را در برابر ایرانی قرار دهند و این عامل شکست شود. مورد دیگر هم این بود که عراق با تکیه بر منافقین می‌خواست در برابر سازمان‌های بین‌المللی اینگونه وانمود کند، که این جنگ بعد از قطعنامه درگیری میان خود ایرانی‌ها است و عراق دخالتی ندارد. بنابراین طراحی موذیانه‌ای انجام دادند و آماده حمله شدند. ابتدا عملیات چلچراغ را انجام دادند و بخشی از مهران را گرفتند و بعدش هم عملیات فروغ جاویدان را آغاز کردند.

در ابتدای امر آن‌ها (منافقین) یک مقداری هم به پیروزی‌هایی دست پیدا کردند. دلیلش هم این بود که ملت و نیروهای رزمنده ما هنوز در کما و شوک پذیرش قطعنامه به سر می‌بردند. بلاتکلیف بودند. نه حالت جنگی داشتیم و نه حالت صلح. در این شرایط چون امام هم پیام داده بودند که ما قطعنامه را پذیرفتیم، کسی نمی‌خواست که از این امر تخطی کند. مجاهدین خلق (منافقین) از این موقعیت بعد از قطعنامه سوءاستفاده کرد.

وقتی هم که عراق بعد از پذیرش قطعنامه آن حمله را اجرایی کرد، هم حضرت امام پیام دادند، همچنین آقا که آن زمان رئیس‌جمهور بودند، در آن زمان در جبهه جنوب مستقر شدند. جبهه شمال را هم صیاد شیرازی در اختیار داشت.

ملت ما برابر حمله عراق دست به یک بسیج عمومی زدند، به‌نحوی‌که بیش از نیاز به دوران جنگ، تمام بازماندگان از شهادت در این جنگ حاضر شدند. نمونه‌اش خانواده ما که در طول جنگ، حاضر بودند اما شهید نشدند. خیلی هم از پایان جنگ ناراحت بودند. بالاخره توفیقی موجب شد که این برادران ما به شهادت رسیدند.

منافقین با حمله به اسلام‌آباد دست به قتل و غارت زدند و تصمیم داشتند که با تصرف کرمانشاه دولتی را در آنجا اعلام کنند. آن‌ها فکر می‌کردند زمانی که دولت رسمی‌شان را در کرمانشاه بنا کنند، ملت خسته از جنگ و مشکلات مالی نیز برای همراهی به آن‌ها می‌پیوندند و 8 روزه هم به تهران می‌رسند و بعد از تمام این اتفاقات به‌راحتی انقلاب را ساقط می‌کنند. ولی خب تمام توهمات آن‌ها با فرمان امام و اینکه خود آقا به تمام رزمندگان فرمودند  که «من خیمه خود را در اهواز بنا می‌کنم و در آنجا می‌مانم تا سرنوشت را یکسره کنم.»، نقش بر آب شد. سرانجام هم دیدیم که نیروهای ما موجب عقب‌نشینی تجاوز عراق شدند.

در جبهه غرب هم دیدیم که آن‌ها در چهارزِبَر اسلام‌آباد به وسیله مردم، نیروهای زمینی سپاه و همچنین نیروی هوایی صیاد شیرازی آمدند و موجب توقف و بعد شکست منافقین شدند. در واقع عملیات پایان تحرک شوم منافقین در ایران بود.

 

 *آقای مظفر! شما در بین صحبت‌هایتان اشاره کردید که این اتفاق با حمایت صدام رخ داد. حالا ما به روزهای قبل از عملیات برگردیم، به زمانی که صدام در نطق‌هایش اشاره کرده بود که این منافقین به ایران حمله می‌کنند.... 

اصلاً عملیات چلچراغ به‌وسیله خود صدام ساماندهی شد و در همانجا گفت که به‌زودی خواهید دید که نیروهای مخالف ایران تا عمق خاک خودشان نفوذ می‌کنند و حکومت را به دست می‌گیرند.

 

*خب همین نکات مدنظر بنده هست. این حرفهایی که خود صدام گفت و بعدش مسعود رجوی هم در صحبت‌هایش به این نکات اشاره‌ای کرد. این سرنخ‌هایی که می‌دادند، این فکر را در  فرماندهان و مقامات امنیتی ایران ایجاد نکرد که ممکن است چنین حملاتی رخ بدهد و برنامه‌ریزی برای آن داشته باشند؟

به خاطر همین برداشت‌ها بود که ما در نواحی مرزی نیروهایمان را تخلیه نکرده بودیم، نیروهایمان در حالت بلاتکلیف بودند. آنجا حضور داشتند و هر آن ما حس می‌کردیم که ممکن است مشکلاتی را ایجاد کنند. در همه صورت مردم با حضورشان این اتفاق را خنثی کردند.

 

*یک نکته‌ای که وجود دارد این است که ما در جبهه غرب به نظر می‌رسد که غافلگیر شدیم. یعنی از یک طرف صدام به جنوب حمله کرد، از یک طرف هم آن‌ها پایگاه نوژه را بمباران کردند و در روز اول عملیات ما از حمایت نیروی هوایی برخوردار نبودیم. می‌خواهم بدانم که ما واقعاً غافلگیر شدیم که منافقین توانستند تا قصر شیرین و اسلام‌آباد بیایند یا نکته دیگری بود. چون ما در بعضی روایت‌ها هم می‌خوانیم که اینکه اجازه دادند منافقین وارد خاک ایران شوند، یک حربه تاکتیکی بوده است که منافقین از چتر حمایتی صدام خارج شوند و ما با منافقین راحت‌تر برخورد کنیم. می‌خواهم بدانم کدام دیدگاه درست است. آیا ما غافلگیر شدیم یا این یک تاکتیک بود؟

ببینید! دو مسئله را می‌توانیم دنبال کنیم، اینکه این حمله در ذهن آن‌ها شکل گرفت، اول این بود که آن‌ها از اینکه  نتوانستند در قبال ایران کاری انجام دهند، عصبانی بودند. حتی یک وجب از خاک ما در اختیار آن‌ها نبود و اما عراق با کلی هزینه مالی و انسانی مواجه شده بود. اینکه پذیرش قطعنامه هم اعلام شد و آن‌ها نمی‌توانستند رسماً وارد جنگ شوند، لذا تصمیم گرفتند از منافقین کار بکشند. این بهترین موقعیتی بود که صدام بخواهد از منافقین استفاده کند. به همین دلیل آمدند و ایرانی را در مقابل ایرانی قرار دادند.

اما نمی‌توان انکار کرد که ما هم غافلگیر شدیم. بعد از پذیرش قطعنامه قرار نبود که حمله‌ای داشته باشیم و مانند زمان جنگ در حالت آماده‌باش باشیم. مانده بودیم تا سرنوشت قطعنامه به کجا می‌انجامد، که آن‌ها از این فرصت سوءاستفاده کردند.

 

*پس در واقع کسی گمان نمی‌برد که آن‌ها بخواهند در این زمان وارد چنین درگیری شوند؟

بله. کسی فکر نمی‌کرد.

 

*حتی حمله‌ای که به جنوب شد.

بله. اما ازآنجایی‌که ملت رزمنده ما خیلی عصبانی بودند و آمادگی پذیرش قطعنامه را نداشتند، آن‌هایی که منتظر شهادت بودند به‌سرعت خلأ ایجاد شده را جبران کردند.

 

*یکی از مسائلی که در عملیات مرصاد مطرح می‌شود، مقاومت کردهای آن منطقه است.

خوشبختانه ایران درعین‌حال که از اقوام و ادیان مختلف تشکیل شده است. این اقوام و ادیان در بستر ایرانیت هویت خودشان را شکل دادند و این یک مزیت است. یعنی اقوام ایرانی درعین‌حال که یک قوم هستند، هویت خود را در فضای ایرانیت تعریف کردند و این نکته از جانب استکبار قابل قبول نبود و گمان می‌کردند که این قومیت‌ها می‌تواند برای آن‌ها زمینه‌سازی مفیدی باشد.

نکته دیگر هم این است که خداوکیلی، در دوران جنگ کردها و اقوام دیگر، مشارکت خوبی در حفظ سرزمین داشتند. برداشت غلط دشمن و در مقابل بستر خوبی که ما از این مجموعه اقوام داشتیم باعث شد که همان‌هایی که فکر می‌کردند کرمانشاه، کردها و اقوام مختلف مرزی می‌توانند این‌ها را حمایت کنند، همین گروه‌ها موجب خنثی‌سازی توطئه‌این‌ها شدند.

 

حسین مظفر در کنار یکی از برادران شهیدش

 

*شما خودتان هم وارد منطقه اسلام‌آباد شدید؟

وقتی قطعنامه اعلام شد. همه ناراحت شدیم. من جز کسانی بودم که مسئول بودم اما این مسئولیت مانع حضورم در جبهه نمی‌شد. آن زمان مدیر کل آموزش و پرورش استان تهران بودم. خیلی قَدَر قدرت بودم. شاید بیشتری معروفیت من که هر جا می‌روم، همه من را می‌شناسند، برای آن دوران است.

وقتی قطعنامه اعلام شد همه ناراحت بودند و ملت در یک حالت مبهوت مانده بودند. در این شرایط بود که خانواده ما به من زنگ زدند، که چه شده است؟ توطئه‌ای در کار است؟ ما باید چه کنیم؟ گفتم نه. این مسئله برنامه‌ریزی شده است و مسئولان نظام در مورد این موضوع تصمیم گرفته‌اند. نگران نباشید. آن شب منزل ما غوغایی بود که چرا اینطور شد؟ امام احساس کرد که پشتیبانی ندارد و این تصمیم را گرفت؟ گفتم نه آرام باشید که امام قرار است یک بیانیه بدهد.

اول آقای هاشمی این موضوع را اعلام کرد که موجب نگرانی شد. چون مردم فکر می‌کردند که هاشمی جدای از امام این تصمیم را گرفته است و این باعث دلهره شد.

سرانجام قطعنامه صادر شد و امام هم آن جملات بسیار خاص را در مورد رزمندگان و در پاسخ به کسانی که می‌گفتند «چه شد؟ ما به کجا رسیدیم؟»، بیان کردند.

در بحبوحه این اتفاقات بود که حمله منافقین انجام و در مقابل هم بسیج عمومی اعلام شد. زمانی که بسیج عمومی اعلام کردند، همه در خانه پدری جمع شدیم. هر سه برادرهای من جز مسئولین بودند. شهید رضا ما جای آقای خلخالی آمدند و حاکم شرع مواد مخدر بودند. شهید حسن مشاور رئیس دانشگاه تهران و همچنین شهید علی هم که رئیس آموزش و پرورش ورامین بودند.

پدرم هم  که 8 سال در جبهه بودند و مادر هم 18 ماه سابقه جنگ داشتند، جمع شدیم. اتفاقاً شهید رضا هم با پاسدارهایش آن شب آمد. چون حاکم شرع بود و مسئولیت بالایی داشت، با پاسدارهایش آمد. همه سه برادر و پدرم گفتند که ما به جبهه می‌رویم. به من گفتند که حسین تو بمان که به خانواده کمک کنی. اما من گفتم که من هم کارهایم را کرده‌ام و می‌آیم.

شهید حسن گفت که ما همه عمودی می‌رویم، افقی برمی‌گردیم و وصیت کرد که وقتی افقی (شهید شدیم) برگشتیم ما را به ترتیب سن دفن کنید. ما همین کار هم انجام دادیم. البته بگویم که مادر قبلاً در یک مکاشفه در جریان شهادت برادرها قرار گرفته بود.

 

*مکاشفه؟

بله. چند وقت قبل از عملیات به مادرم حالت مکاشفه دست می‌دهد، خواب نبوده است. در بیداری حس کردند که در خانه را می‌زنند، مادر که بلند می‌شود برود بیرون، میز سماوری که پشت در بود را با سماور برمی‌دارد، در را باز  می‌کند و به سمت در خروجی می‌رود. در را باز می‌کند. یک آقای نورانی می‌بیند. ایشان یک برگه را به مادر می‌دهد و می‌گوید که امضاء کن. مادر یک امضاء می‌کند. بعد که به آن آقا برگه را پس می‌دهد، می‌گوید نه یک امضاء دیگر باید بزنید. دوباره نامه را می‌دهد، می‌گوید نه امضاء سوم را انجام بدهید. مادر امضاء سوم را هم می‌زند و نامه را به ایشان می‌دهد. در را می‌بندد و وارد داخل خانه می‌شوند. یکباره به خودشان می‌آیند که این اتفاق چه بوده است. سریع به سمت در خانه می‌دوند و مبینند که آن آقا نیستند. این اتفاقات در خواب نیفتاده است که بگوییم رؤیا بود.

بالاخره صبح آن روز دو برادرم با اتوبوس محل حرکت می‌کنند و شهید رضا هم با ماشین بنزی که داشت و مال طاغوت بود، راهی جبهه می‌شوند. وقتی حاج رضا وارد پادگان دوکوهه شدند، چون با بنز رفته بود، رزمندگان به ایشان فحش هم می‌دادند. می‌گفتند این دیگر چه کسی است؟ مردم دارند شهید می‌شوند و این‌ها با بنز برای بازدید آمده‌اند. (خنده) نمی‌دانستند که راهی نداشته، با بنزش به خط زده است که خودش را به جبهه برساند. وقتی بعد شهادت (حاج رضا) ما رفتیم بنز را ببریم، تازه متوجه داستان شدند و کلی هم از ما عذرخواهی کردند. فکر می‌کردند که برای تفریح آمده است.

من که به دلیل مسائل شغلی، اندکی دیرتر به دوکوهه رسیدم، بیشتر نیروها رفته بودند. گردان ابوذر تنها گردانی بود که دیرتر از بقیه به سمت منطقه رفت و من هم با آن‌ها راهی شدم. آنجا گردان‌ها نوبتی در دشت اسلام‌آباد حرکت می‌کردند. به ما گفتند، حمله، همین که حمله را شروع کردیم، یکباره گفتند بایستید. گفتیم چه شده است، گفتند که منافقین فرار کردند.

 

*یعنی روز پنجم بود؟

نه روز ششم بود. گفتند که منافقین فرار کردند و دارند به سمت کرند غرب حرکت می‌کنند، به دنبالشان برویم که دیگر برنگردند. ما به قصد دنبال منافقین رفتن، مسیر را رفتیم که یکباره به گردان برادرهایم رسیدیم. دیدم که 3 برادرم شهید شده‌اند. یک مقدار که جلو رفتیم، به همراهانم گفتم، کسانی که برای برگرداندن اجساد برادرانم به من کمک می‌کنند، همراه من بیایند، چون ممکن است که منافقین برگردند و این اجساد در اینجا بمانند. سرانجام به برادرهایم رسیدم و آن‌ها را به معراج شهدای کرمانشاه بردیم.

 

* در صحبت‌هایتان حرف از آقای خلخالی شد. در همان نبردی که پس از قطعنامه رخ داد، روایت‌هایی وجود دارد مبنی بر اینکه آقای خلخالی دنبال محاکمه فرمانده‌هایی بود که به نحوی در حمله عراق به جنوب کشور، کوتاهی کردند. در مورد عملیات مرصاد هم این حرف‌ها گفته می‌شد.

البته خب یک عده‌ای... این‌ها اما قابل گفتن که نیست. چون یک عده‌ای آمادگی نداشتند، فرار کردند و حتی اسلحه‌هایشان را رها کردند. ولی بلافاصله متوجه شدند و برگشتند. اما این عده خیلی کم بودند.

 

*این موضوع در مورد حمله منافقین هم بود؟

حالا دیگر نمی‌توانیم این موضوعات را مطرح کنیم. برای ملتی که این همه قهرمانی کردند، این موضوعات خوب نیست. نمی‌شود گفت که مردم برگشتند. البته قبول دارم، چنین فاجعه‌ای اتفاق افتاد که عده‌ای ول کردند و برگشتند، چون بی‌سرپرست بودند. اصلاً فرمانده‌ها هم خیلی موضوع را جدی نگرفته بودند. اصلاً فرماندهی هم نبود. همه آزادباش بودند.

 

*آن منطقه را چه کسی سروسامان داد؟

شهید صیاد شیرازی. البته سپاه و ارتش با هم هماهنگ شدند. سپاه و بخشی از ارتش در موضع زمینی مسئولیت را عهده‌دار شدند و نیروی هوایی هم در موضع مورد نظر خودش فعالیت می‌کرد.

 

*یعنی نقش محوری را صیاد شیرازی داشتند؟

بله. البته حضور آیت‌الله خامنه‌ای نیز در منطقه خیلی تأثیرگذار بود.

 

*از فرماندهان سپاه کسی نیامد که در منطقه مستقر شود؟

من در حد نیروی بسیج بودم و از فرماندهی‌ها اطلاع نداشتم.

 

منبع: خبرآنلاین، مصاحبه از لیلا شریف

 

دسته بندی اخبار: 
از دیگر رسانه‌ها

دیدگاه جدیدی بگذارید

روزشمار دفاع‌مقدس



01 آبان

روزشمار اسناد سازمان ملل



01 آبان

آخرین نشریه:

شماره 56 نگین ایران