مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 29 آبان؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

روایت سردار غلامپور از عملیات کربلا 5 / بخش سوم

چاپلینک ثابت

روایت زیر بخش سوم خاطرات سردار "احمد غلامپور" فرمانده قرارگاه عملیاتی کربلا در عملیات "کربلای 5" است که در ادامه می‌خوانید.


 

 

آقامحسن یک چیزهایی را می‌دید

یک بخشی از اعتقادم به آقامحسن شاید احساسی باشد، یک چیزی مثل حس ششم یا به اصطلاح یک نیروی درونی است که به نوعی به شما می‌گوید این آدمی که مقابلتان است از پس این کار برمی‌آید، به‌خصوص که ما در عمل و در تجربه چندین بار این اتفاق را دیده بودیم که نشان می‌داد حرفی که ایشان می‌زند و اصراری که بر این کار دارد یک عقلانیت و تحلیلی پشت سرش هست، یعنی من خودم به این اعتقاد رسیده بودم، الآن هم واقعاً اعتقاد دارم که به قول معروف تو مو می‌بینی و من پیچش مو، آقا محسن یک چیزهایی را می‌دید و به موضوعاتی دقت داشت که بقیهٔ فرماندهان حتی کسی مثل آقای رشید این مسائل را نمی‌دید. یعنی گاهی وقت‌ها فاصلهٔ اختلاف دیدگاهی بین آقای رشید و آقامحسن صفر و صدی بود، ولی باز در نهایت می‌دیدیم که دیدگاه آقامحسن به واقعیت نزدیک‌تر بود و در واقع محقق می‌شد. بنابراین، این اعتقاد به‌واسطهٔ یک دورهٔ چند ساله‌ای بود که ما در کنار ایشان بودیم.

از طریق‌القدس که ایشان فرمانده کل سپاه شد، اراده و مصمم بودنش برای من جالب توجه بود. من چیزهایی از آقامحسن دیدم که شاید بعضی دوستان کمتر دیده بودند، آقا محسن ابتدای سال 62 بعد از والفجر 1 تقریباً استارت خیبر را زد، یعنی به نظر من دیگر آقامحسن خیلی خودش را درگیر والفجر 1 نکرد و علی هاشمی را صدا کرد و پس از توجیه ایشان به منطقهٔ هور بعد از دو هفته من را نیز توجیه کرد، اما وقتی نگاه می‌کنم به سابقهٔ کار، می‌بینم در مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس آزادسازی خرمشهر در ابتدای سال 1361، آقامحسن وقتی از قرارگاه ما بازدید می‌کرد و از من گزارش می‌گیرد، روی نقشه دستش را می‌کشد به سمت هور، درست در آن نقطه‌ای که جزایر هست – که البته آن موقع من نمی‌دانستم جزایر هست-  می‌گوید اینجا را شناسایی کردی یا نه؟ می‌گویم نه، ناراحت می‌شود از من، می‌گوید چرا نرفتی اینجا را شناسایی کنی؟ به نظر من آقای رضایی چیزهایی در ذهنش هست که شاید ابتدا به ساکن کامل نباشد، اما معلوم است یک چیزهایی را دنبال می‌کند.

 

شناسایی هور توسط فرمانده کل سپاه

مثلاً شما فرض کن قبل از عملیات طریق‌القدس آقامحسن با آقا رشید می‌رود منطقه فتح المبین را شناسایی می‌کند یعنی یک گام جلوتر از بقیه است، هنوز ما طریق‌القدس را انجام ندادیم، ولی فکرش در فتح المبین است. یا وقتی می‌خواهیم برویم فتح المبین را انجام بدهیم، هنوز فتح المبین انجام نشده، به من می‌گوید تو هیچ کاری به عملیات فتح المبین نداشته باش، برو در منطقه بیت‌المقدس کار کن، این نشان می‌دهد یک قدم از بقیه جلوتر است یعنی علاوه بر کاری که در دست اقدام است کار بعدی را هم در ذهنش طراحی و بررسی کرده است. در عملیات والفجر مقدماتی که با ناکامی روبه‌رو شدیم، چهار روز پس از عملیات، آقا محسن سوار قایق شد و رفت در هور و این منطقه را از نزدیک شناسایی کرد. به همین دلیل واقعاً من اعتقاد داشتم که فکر و اندیشهٔ ایشان در مورد کارهایی که دنبال می‌کرد همیشه یک حالت آفندی و عمیق داشت.

 

نگاه عملیاتی رضایی وسیع بود/ جگرش را داشت
حالا ما شاید از این بابت هم آسیب‌هایی دیدیم، ولی نگاهش به موضوع جنگ و عملیات و طرح‌های عملیاتی خیلی وسیع و گسترده بود. شاید الآن خیلی‌ها ایراد بگیرند که آقا شما چرا عملیات خیبر را این قدر وسیع گرفتید، چرا عملیات بدر را این‌قدر وسیع گرفتید، خب اگر محدوده را کوچک‌تر در نظر می‌گرفتید موفق می‌شدید، حرف درستی هم هست و قابل بررسی است، ولی می‌خواهم بگویم نگاه ایشان این‌قدر وسیع بود. حتی در والفجر 8 من یادم هست آقامحسن اصرار داشت که ما از خسروآباد عمل کنیم تا دهانه فاو، اما ما می‌خواستیم با اطمینان بگیریم جوری که بتوانیم حفظش کنیم، به همین دلیل شاید برخلاف نظر آقامحسن اینجا ما فشار آوردیم که ایشان را مجاب کنیم که محدوده را کوچک بگیرد. نگاهش خیلی وسیع و نسبت به اتفاقات و حوادث خیلی جلوتر از ما بود. دیروز (19/12/1392) در جلسه تاریخ شفاهی آقای شریعتی پرسید که آقای رضایی شما چرا وقتی وارد جنگ شدید با این حالت تهاجمی و گسترده آمدید یعنی تا آمدید یک‌دفعه گفتید طریق‌القدس، فتح المبین، بیت‌المقدس، درحالی‌که ما تا آن موقع عملیات‌های محدود و کوچک انجام می‌دادیم، یعنی عملیات امام مهدی، حتی ثامن‌الائمه هم به دو سه روز نکشید. من به شوخی گفتم آقامحسن در اطلاعات هم همین روحیه را داشت، یعنی آنجا هم واقعاً کارهای بزرگی انجام می‌داد، به قول خودش در عرض یک شب، سی تا خانه‌ِ تیمی فرقان را منهدم کردند یعنی جگرش را داشت که مثلاً ورود کند و این کارهای بزرگ را انجام بدهد. حالا خودش به شوخی دیشب می‌گفت، من در اطلاعات همین جوری عمل کردم و در جنگ هم این‌جوری عملیات کردم.

 

آقامحسن در طول شبانه‌روز حداقل 10 ساعت فکر می‌کرد
ولی واقعیت این بود که آقامحسن یک روحیهٔ تهاجمی، عمیق و توأم با اندیشه داشت و هنوز هم دارد. من همین الآن هم از نوع مدیریت و فرماندهی آقامحسن انصافاً دفاع می‌کنم یعنی مدل فرماندهی آقامحسن یک مدل واقعاً انقلابی و خوبی بود. یعنی شما اگر مثلاً صبح تا شب با آقامحسن بروی به جرئت می‌توانم عرض بکنم که حداقل 10 ساعتش را فکر می‌کرد. عکس‌های هوایی و نقشه‌ها را بررسی می‌کرد. مرتب روی طرح‌های عملیاتی فکر می‌کرد. درحالی‌که ما در فضای دیگری بودیم. این فعال بودن ذهن و فکر، یک اخلاق و طبیعت منحصربه‌فرد در آقامحسن است.

 

تشکیل قرارگاه برای عقبه در عملیات کربلای 5
ما موقعی که می‌خواستیم عملیات کربلای 5 بکنیم دو، سه مسئله مهم وجود داشت که اگر به آن‌ها نمی‌پرداختیم و در صحنهٔ جنگ نسبت به عراق پیشی نمی‌گرفتیم واقعاً مشکل پیدا می‌کردیم؛ یکی مسئلهٔ عقبه بود، با اینکه عملیات در شلمچه و در منطقه پنج ضلعی به ظاهر یک عملیات زمینی محسوب می‌شد، اما به دلیل وضعیتی که دشمن ایجاد کرده بود و باوجود آب‌گرفتگی‌ها، موانع و استحکامات به جرئت می‌توانم عرض کنم، عقبه‌اش از خیبر و والفجر 8 سخت‌تر بود، چون حتماً باید مسیر را باز می‌کردیم، در غیر این صورت به معضلات بسیار زیادی برمی‌خوردیم. بنابراین بعد از بحث‌های زیاد، آقا محسن گفت یک قرارگاه برای عقبه تشکیل بدهیم و مسئولیت آن را به آقای محتاج و افشار داد تا با کمک همهٔ جهادی‌ها و مهندسی‌ها این دژ را باز کند و مسیری برای ورود ما به این منطقه ایجاد کند.

 

مأموریت‌های مهم و استراتژیک در عملیات
مسئله دیگر این بود که ما وقتی از آب‌گرفتگی عبور می‌کنیم به‌سرعت بتوانیم این دو تا پل روی کانال ماهی را نگه داریم، چون اگر به این دو تا پل نمی‌رسیدیم دیگر چیزی نبود که ما بخواهیم رویش بایستیم و اتکا داشته باشیم؛ باید برمی‌گشتیم سر جای اولمان، بنابراین به دلیل وضعیت زمین آقامحسن خیلی اصرار داشت که این دو تا پل کانال ماهی را جز هدف‌هایمان قرار بدهیم. و به همین خاطر بود که لشکر 25 و 41 اصلاً مأموریتشان گرفتن این دو تا پل بود. اما به‌هرحال کاری که اینجا انجام شد و این عصایی شکلی که زدیم باعث شد توجه دشمن به یکجایی جلب شود و ما فرصت بکنیم بیاییم در پنج ضلعی.

نکته سوم این بود که ما باید نوک کانال ماهیگیری را می‌گرفتیم تا این عقبه و به‌خصوص جاده شلمچه باز بشود، یعنی جادهٔ شلمچه برای ما بسیار حیاتی بود و ما به‌عنوان عقبهٔ اصلی روی جاده شلمچه حساب باز کرده بودیم و اگر باز نمی‌شد دچار مشکل می‌شدیم.

 

مجروحیت عزیز جعفری
دلیل حساسیت اینجا این بود که اگر ما این را می‌گرفتیم و به جاده مسلط می‌شدیم می‌توانستیم جاده را باز کنیم یعنی بحث اصلی ما این بود که با تسلط روی این نوک کانال ماهیگیری می‌توانستیم جاده را – که بعداً به جاده امام رضا معروف شد – باز کنیم و این عقبهٔ ما از خطرها و مشکلاتی که در منطقهٔ شمال و آب‌گرفتگی داشت نجات پیدا می‌کرد که همین اتفاق هم خوشبختانه افتاد. اگر یادت باشد در کربلای 5، اول دشمن همهٔ ارتشش را آورد کانال ماهیگیری و نوک آن. بعد که دیگر خاکریز عصا شکل زده شد و تاحدی منطقه تثبیت شد، آمد سمت دوعیجی، سمت عزیزجعفری و قرارگاه قدس که عزیز هم که مجروح شد ما هم دوباره از بالا آمدیم پایین. این سه تا مسئله، موضوعات اساسی بودند که در عملیات خیلی رویشان بحث شد و در نهایت خوشبختانه این سه تا هدف هم تأمین شد.

 

هاشمی اصرار داشت نظر قطعیم را بگویم
مطالب کتاب اوج دفاع (خاطرات سال 65 آقای هاشمی) تقریباً همهٔ دغدغه و نگرانی من را نشان می‌دهد؛ من آن موقع در عین حالی که امیدوارم، همهٔ کارها را انجام می‌دهم و با همهٔ قدرت آمدم پای کار، اما یک نگرانی ذاتاً در وجودم هست و این هم طبیعی است؛ بالاخره مشکلات منطقه کم نیست از مشکلات عقبه و شناسایی بعضی نقاط گرفته تا عکس‌العمل دشمن. حتی در آخرین جلسه آقای هاشمی می‌خواهد نظر دقیق من را بداند و هرقدر من توضیح می‌دهم که اینجا کار اصلی ما نبوده، الآن که ما آمدیم یک اقداماتی انجام شده، همه با دل و جان آمدند پای کار، اما یک نگرانی‌هایی هم داریم، ایشان اصرار دارد که من نظر قطعی بدهم و بگویم بله یا نه.
من هم انصافاً نمی‌توانستم قطعی بگویم بله یا نه، در واقع بله‌ام را گفته بودم چون گفتم همه آمدند پای کار ما هم آماده‌ایم فقط به ما دستور بدهند. این مسئله در همین کتاب اوج دفاع هم آمده است. نوشته است: «غلامپور قبلاً آنچه می‌توانست بگوید گفته بود، ولی اکنون آقای هاشمی از او می‌خواست که نظر قطعی بدهد. چیزی که وی نه قادر به تصمیم‌گیری قاطع درباره آن بود، نه آن را در صلاحیت خود می‌دانست.» چون اگر من می‌گفتم آره یا نه یعنی کل عملیات آره یا نه، نه قرارگاه من. درحالی‌که من فقط یک قرارگاه عمل کننده بودم و این حرف در صلاحیت من نبود. درباره این مسئله ایشان باید با محسن رضایی به نتیجه می‌رسید، چون مسئله از حد سرنوشت مأموریت یک قرارگاه بالاتر رفته بود و پیامدهای پیچیده و مهمی به همراه داشت. من حتی فکر می‌کنم شاید آقای هاشمی دنبال این بود که من بگویم نه و او بگوید خب خیلی خوب، تمام دیگر.
بنابراین، اینجا آقامحسن وارد شد، من هم نه گفتم آره، نه گفتم نه. جلسه از ساعت 8 و 9 شب شروع شده بود و تا 3 صبح همین طور بحث و چالش ادامه داشت، دیگر اینجا آقامحسن مداخله کرد و بعد همان‌طور که قبلاً هم گفتم دست آقای هاشمی را گرفت و برد در آن سنگر پشتی که در نهایت نتیجه گرفت. می‌خواهم بگویم من، از یک طرف تمام وظیفه و هرآنچه از من خواسته شده بود انصافاً انجام داده بودم و همه چیز را برده بودم پای کار و از طرف دیگر بالاخره دغدغه داشتم، نگرانی داشتم. در والفجر 8 هم همهٔ کارهایمان را کرده بودیم اما در عین حال دغدغه و نگرانی هم داشتیم. خدا وکیلی اگر اعتقادی نداشتم پای کار نمی‌آمدم و از همان اول بهانه و ایراد می‌گرفتم، ولی اعتقاد داشتم و باوجود همهٔ نگرانی‌ها پای کار هم آمدم.

 

 

برای مطالعه کامل این مقاله در تارنمای مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس اینجا را کلیک کنید.

 

دیدگاه جدیدی بگذارید