مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 29 آبان؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

روایت شهید محمد جعفری‌منش از حمله‌های شیمیایی صدام در "کربلای۵"

چاپلینک ثابت

به گزارش خبرگزاری تسنیم، رزمندگان اسلام برای آزادسازی مناطق تحت اشغال و دفع تجاوز دشمن و به‌منظور دست‌یابی به اهداف والای خود، اقدام به اجرای عملیات کربلای5 در این منطقه کردند. این عملیات در تاریخ نوزدهم دی‌ماه 1365 با رمز مبارک "یا زهرا(س)" در منطقه شلمچه و شرق بصره آغاز شد. این عملیات تا پایان سال 1365 ادامه یافت و به‌لحاظ مقاومت و جنگندگی نیروهای ایران در شرایط بسیار مشکل و پیچیدگی دژهای مستحکم دشمن، یکی از بزرگ‌ترین نبردهای تمام دوران جنگ تحمیلی محسوب می‌شود.

 

 

شهید «محمد جعفری‌منش» سال 62 در عملیات والفجر4 و در ارتفاعات 1904 براثر اصابت ترکش به سرش مجروح شد. روزگار جانبازی او از 22 سالگی آغاز شد. موج انفجار و فشار ترکش به مغزش او را آزار می‌داد. وقت و بی‌وقت تشنج می‌کرد و این تشنج برایش بسیار حادثه‌آفرین بود. کم‌کم عوارض مجروحیت هم به سراغش آمد. سمت چپ بدنش لمس شد. چشم چپش را تخلیه کرد، کامش را از دست داد. لگنش چندین بار عمل شد، کلیه‌هایش را از دست داد، پای راستش از زیر زانو قطع شد و 8 سال دیالیز شد. او سرانجام در 15 مردادماه 93 در بیمارستان عرفان تهران به آرزویش یعنی شهادت رسید. وی که در بسیاری از عملیات‌های مهم هشت سال دفاع مقدس حضور داشته است برخی از خاطراتش را در کتاب "مردی که در ارتفاع ماند" روایت کرده است. در ایام بزرگداشت عملیات غرورآفرین کربلای5 روایت خاطرات او از این عملیات در ادامه می‌آید:



«کربلای4 انجام شده بود و یک‌سری شهید داده بودیم. عراق هم مراقب بود و متوجه شده بود. مرخصی به نیروهای ما نداده بودند. در فاصله بین عملیات کربلای4 و 5 آقای منتظر گفت شما برای تخلیه مجروحین شیمیایی بروید قرارگاه کربلا، بعد از شروع عملیات خودمان را می‌رسانیم گردان.

گردانی که انتخاب کرده بودم گردان زهیر بود. از لشکر 10 حدود 30 نفر از بچه ورامینی‌ها آنجا بودند. یکی از آنها "حمید اصفهانی" برادر خانمم بود. رمز عملیات کربلای5، "یا زهرا (س)" بود. خیلی از شهدا و مجروحین ترکش و گلوله به صورت یا پهلویشان یا به هر دو سمت خورده بود؛ ازجمله شهید مرتضی اکبری و شهید حمید اصفهانی. شهید اکبری مکبر نماز جمعه ورامین بود. بچه‌ها دیده بودند که در لحظه‌های آخر پاهایش را روی زمین می‌کشد، اما نمی‌توانستند کاری بکنند. حسین معاف، شاهد شهادت مرتضی اکبری بود.

بچه‌ها از شدت ناراحتی روحیه‌شان را از دست داده بودند. ما در قرارگاه مشغول تخلیه مجروحین شیمیایی بودیم. کارمان این بود که به آنها لباس و صابون و شامپو بدهیم و بفرستیمشان حمام. بعضی از شیمیایی‌ها هم موجی شده بودند و چرت‌وپرت می‌گفتند. مشغول تخلیه مجروحین شیمیایی بودم  که دیدم باجناقم، "ابوالفضل مهرآذین" به همراه "مصطفی زاهدی" آمدند. ما تا آن موقع سه چهار هزار مجروح شیمیایی را تخلیه کرده بودیم. دیدم چشمان باجناقم پر از خون است. مصطفی زاهدی گفت: «حمید شهید شده، من جانشین گردانم، باید گردان را ببرم خط، عملیات داریم. شما زودتر برو ورامین، خبر شهادت حمید رو بده. من هم ترتیب انتقال شهید رو می‌دم.»

برگشتم ورامین؛ چون هنوز عملیات بود خانمم تعجب کرد. گفت: «چرا آمدی؟» گفتم: «برای مأموریتی آمده‌ام.» به خانمم گفتم: «اگر شهید بشوم روحیه‌ات چطور خواهد بود؟» گفت «من از همان روز اول می‌دانستم که جبهه مجروحیت و شهادت دارد و قبول کردم». گفتم: «روحیه‌اش را داری مطلبی را بگویم؟ حمید شما برای شناسایی رفته و شهید شده است.» رفتم سپاه ابوالفضل زنگ زد و گفت جنازه‌ها را حرکت داده‌اند به‌سمت معراج شهدا، فردا می‌رسند ورامین، حمید را تحویل بگیرید.  تعداد شهدا به هشت نفر می‌رسید. انتقالشان دادیم به سپاه و تشییع‌جنازه انجام شد. باجناقم هم خودش را رساند.

برای مرحله دوم عملیات باجناقم گفت حاضر شو برگردیم و خودمان را برسانیم. او جانشین گردان بود و سریع رفت. من هم بعد از او با قطار رفتم، اما به مرحله دوم عملیات نرسیدم. در مرحله سوم ما اطراف بصره بودیم. شنیدم گلوله توپی نزدیکی کاشانی اصابت کرده و ایشان را بلند کرده و به زمین زده است. قرار بود لشکر10 سیدالشهدا، کارخانه شیمیایی بصره را تصرف کنند. صدام هم گفته بود اگر ایرانی‌ها بتوانند بصره را بگیرند، من هم کلید طلایی بغداد را به آنها می‌دهم. صدام هرچه نیرو داشت، داخل بصره ریخته بود. در مرحله سوم از قرارگاه خاتم‌الانبیا دستور دادند فایده‌ای ندارد؛ چون صدام دارد از سلاح شیمیایی استفاده می‌کند. ظرف یک هفته که در قرارگاه کربلا بودم، مرتب اتوبوس اتوبوس مجروح شیمیایی می‌آوردند.

مرحله چهارم عملیات دیگر انجام نشد و به نیروها مرخصی دادند. ما هم تسویه کردیم و آمدیم. یادم می‌آید در همین عملیات کربلای5 هواپیماهای عراقی یک‌جا حمله کردند و به پادگان شیرجه می‌زدند و بمب خوشه‌ای می‌ریختند. پدافندهای هوایی هم ترسیده بودند و رفته بودند و کسی شلیک نمی‌کرد. پایگاه هوایی دزفول هم اطلاع نداشت. هواپیمایی هم به‌سمت اینها بلند نمی‌شد. چادرهای ما مشخص بود. بیش از 20 بار پادگان دوکوهه را بمباران کردند. در یکی از بمباران‌ها ما روی تپه‌ای بودیم و شاهد بودیم که بمب‌های خوشه‌ای از بالا، صاف می‌آمد پایین روی کانتینرها و کانتینرها آتش می‌گرفت و کسانی که دور کانتینر بودند، می‌سوختند. هواپیماها شیرجه می‌زدند روی پادگان و موقع دورزدن، یک چرخ می‌خوردند و صاف از روی چادرهای ما عبور می‌کردند. ما نزدیکی پادگان بودیم و چادرهای ما آنجا قرار داشت. البته تلفات ندادیم، چون هدفشان پادگان دوکوهه بود. بعد از 20 دقیقه از پایگاه دزفول، چهار پنج تا اف14 بلند شد. هواپیماهای دشمن ترسیدند و فرار کردند.»

 

 

دسته بندی اخبار: 
اخبار - دفاع مقدس

دیدگاه جدیدی بگذارید