رویارویی با ضدانقلاب در شمال ایران

چاپلینک ثابت
اختصاصی: تاریخ شفاهی دکتر محسن رضایی

رویارویی با ضدانقلاب در شمال ایران

انقلاب نوپای ایران در همان سال اول با حوادث و توطئه های متعددی روبرو شد. یکی از این توطئه ها، توطئه گروه های کمونیستی در استان های شمالی بود. گروههای کمونیستی چریکهای فدایی خلق و گروه اشرف دهقان در جنگل و استانهای شمالی کشور  با الهام از فعالیت جنبش های مارکسیستی در دیگر کشورها و با تصور حمایت مردم شمال از تحرکات آنها، اقدام به فعالیتهای گسترده مسلحانه، در شهرهای  شمالی کشور می نمایند.

 

بخشی از خاطرات دکتر محسن رضایی اختصاص به وقایع شمال کشور و چگونگی مقابله سپاه با تحرکات گروه های کمونیستی دارد که تصمیم به درج و انتشار آن در تارنمای دفاع مقدس گرفته شد.

 

مشروح این بخش از گفتگو به نقل از کتاب خاطرات شفاهی دکتر محسن رضایی با عنوان "راه" (در شرف انتشار) به شرح ذیل است:


 

دکتر محسن رضایی: در سال 1358منطقة شمال کشور نیز مثل منطقة جنوب ایران تحت‌تأثیر فعالیت‌های گروه‌های مختلف مارکسیستی قرار داشت. اگر در خوزستان گروه‌های وابسته به [رژیم] عراق فعالیت می‌کردند، در شمال کشور نیز گروه‌های وابسته به شوروی و چین فعالیت می‌کردند. درحقیقت، کمونیست‌های شوروی و کمونیست‌های چینی پشتوانة فکری گروه‌های ضدانقلاب در شمال بودند. تعداد زیادی گروه‌ در شمال کشور شکل ‌گرفته بود که از آن جمله می‌توان از چریک‌های فدایی [شامل] اقلیت و اکثریت[1]، اتحادیه کمونیست‌ها و گروه اشرف دهقان[2] نام برد که با مرام کمونیستی در اکثر شهرهای شمال شروع به عضوگیری کرده بودند.

 

در سال 1358، مهم‌ترین حادثه در شمال ایران در شهر گنبد کاووس[3] اتفاق افتاد.

 

 

درحقیقت، گروه‌های مارکسیستی که در شهربانی و در درون ادارات دولتی و داخل شهر بودند و نیروهای معاند که بیرون از شهر سنگر گرفته بودند، با سازماندهی منسجم به شهر حمله کرده و شهر گنبد کاووس را اشغال کرده بودند. حتی پس از تصرف شهربانی، یکی از افسران آن به نام آقای توماج پشت تیربار رفته و به‌سوی مردم و نیروهای سپاه پاسداران تیراندازی می‌کرد. در چنین شرایطی بود که ما ناچار شدیم از تهران نیروی کمکی بفرستیم.

 

 

 

در آن موقع، اطلاعات سپاه هنوز به‌صورت قوی و کامل شکل نگرفته بود و اطلاعات سپاه گرگان هم قدرت و توان لازم را برای مقابله با حادثه نداشت. ما ناچار شدیم از نیروهای اعزامی سپاه از استان‌ها و شهرهای دیگر استفاده کنیم. نیروهای اعزامی توانستند نقاطی از شهر را از دست ضدانقلاب پس بگیرند. در همان زمان، هیئتی ازسوی دولت موقت به شهر گنبد آمد. پدر رضایی‌ها[4] به‌همراه هیئت بود. این هیئت در شهر گنبد توافقنامه‌ای با ضدانقلاب امضا کردند که به‌موجب آن گروه‌های شورشی موظف شدند از مراکز دولتی بیرون بروند و نیروهای سپاه در اکثر نقاط شهر مستقر شدند.

 

البته، ضدانقلاب گنبد کاووس از شرارت کمتری نسبت به ضدانقلاب‌های دیگر ایران برخوردار بود و می‌توان گفت تنها گروه ضدانقلابی بودند که به تعهدات [توافقنامه] عمل کردند و ما هم نحوه برخوردمان را با آنها تغییر دادیم. حتی حاضر شدیم که با آنها در صداوسیما مناظره کنیم و من و آقای بنی‌صدر ازطرف نظام جمهوری اسلامی ایران و سه تا چهار نفر ازجمله آقای فرخ نگهدار[5] آمدند و مناظره انجام شد. ما با انجام مناظرة تلویزیونی می‌خواستیم خود مردم درمورد اهداف ضدانقلاب به نتیجه‌گیری منطقی برسند.

 

 

حوادث شمال کشور از اواخر سال 1358 و اوایل سال 1359، آغاز شد و در اردیبهشت و خرداد سال 1360، شدت گرفت. در این مقطع احساس کردیم هسته‌های ضدانقلابی در تمام شهرهای شمال فعّال شده‌اند و منافقین، سلطنت‌طلب‌ها [و گروه‌های] کمونیست‌ بیشترین فعالیت را در این نواحی داشتند. شوروی نیز بیشترین کمک را به آنها می‌کرد. بعداً گروه‌هایی از کردستان به اینها پیوستند. هدفشان این بود که جنگ شهری را از شمال [ایران و] ازطریق استان زنجان به منطقة کردستان گسترش داده، درحقیقت یک هلال جنگی را در شمال تهران تشکیل داده و ازطریق ارتباط با مرزهای شوروی چه ازسمت [بندر] ترکمن و گنبد کاووس و چه ازسمت [بندر] آستارا، اسلحه و مهمات وارد ایران کرده و با آموزش نیروهای جذب‌شده، فعالیت خود را در این مناطق گسترش دهند.

 

ما احساس می‌کردیم که طرح تجزیه‌طلبانه بزرگی درحال شکل‌گرفتن است. بر همین مبنا، یکی از مناطق اطلاعاتی کشور را در شمال و در [شهر] نوشهر تشکیل دادیم. این درحالی بود که هنوز سپاه پاسداران در همه مناطق کشور سازماندهی نشده بود، ولی ما یکی از نُه منطقة اطلاعاتی را در [شهر] نوشهر برای استان‌های گیلان و مازندران تشکیل دادیم. البته بعداً مازندران به دو استان تقسیم شد [و استان] گلستان از گرگان تا آستارا نزدیک به سی شهر و شهرستان را در برگرفت.در این سی شهر و شهرستان، شش ناحیه اطلاعاتی ایجاد کردم و از برادرمان آقای یاوری خواستم گزارشی از کل منطقة [شمال] برای من تهیه کند. ایشان گزارش خیلی خوبی تهیه کرد و من از خلال این گزارش متوجه شدم که تشکیلات ضدانقلاب به‌طور گسترده‌ای در مناطق شمالی سازماندهی پیدا کرده و ما نسبت به وقایع آنجا اِشراف اطلاعاتی نداریم. باوجودآنکه اطلاعات شهرستان‌ها غالباً شکل‌گرفته و در شهرهای رشت، گرگان و ساری اطلاعات سپاه راه افتاده بود، امّا ما قصد داشتیم مدیریت اطلاعاتی واحد و یکپارچه در شمال به وجود بیاوریم.

 

من بعد از خواندن گزارش [آقای یاوری] اطمینان پیدا کردم که حوادث ناگواری در شهرهای شمالی ایران درحال وقوع است. بر همین مبنا، آقای یاوری را مأمور کردم تا به منطقة شمال رفته و اطلاعات سپاه را در آنجا تشکیل دهد. ایشان به نوشهر رفت و با تصرف کاخ ولیعهد، ادارات مختلف اطلاعات سپاه را متناسب با اطلاعات تهران شکل داد. درحقیقت، همان مدلی که در تهران شکل ‌گرفته بود، آرام‌آرام در آنجا راه‌اندازی شد. افرادی را هم به تهران می‌فرستادند که آموزش ‌ببینند و در شهرستان‌ها کارایی نیروهای اطلاعاتی را بیشتر می‌کردند. معاونت‌های مختلف نیز ایجاد گردید و بچه‌های اطلاعات شروع به تعقیب و مراقبت، دستگیری، بازجویی و شنود کردند.

 

البته، همین‌طور که ما کارهایمان را جلو می‌بردیم، موج تظاهرات و اعتصاب‌ها و بعد درگیری‌ها و زدوخوردها در شمال کشور شروع شد. ابتدا به شهر آمل حمله شد. گروهی مثل اتحادیه کمونیست‌های [ایران][6] چهار پنج ماه در جنگل‌های شمال درحال آماده‌سازی و فعالیت بودند تا نقطه‌ای را در شمال ایران آزاد کنند. این همان مدل افغانستان بود که گروهی به شهر کابل حمله کرده و صداوسیمای آنجا را گرفته و از شوروی تقاضای کمک کرده بودند. شوروی هم به‌بهانه اینکه دوستانش در افغانستان حاکم شده‌اند، به افغانستان لشکرکشی کرده بود. شاید نمی‌خواست نیروی نظامی به ایران وارد کند، امّا قطعاً گروهک‌های چپ دنبال این بودند که وقتی یک شهر را در شمال آزاد کردند، از شوروی‌ تقاضای کمک کنند. و تصورشان این بود که مردم به آنها می‌پیوندند و کار جمهوری اسلامی را در شمال ایران تمام می‌کنند و مناطق شمالی ایران آزاد ‌شده و آن را به کردستان وصل می‌کنند، بعد هم با شوروی‌ مرتبط می‌شوند.

 

با چنین تصوراتی خودشان را آماده می‌کردند تا به آمل حمله کنند. هم‌زمان در شهرهای لاهیجان و سیاهکل و مناطق شمالی نیز گروهی خود را آماده درگیری با نظام می‌کردند. در بندر انزلی، از سال 58، درگیری‌ها شدیدتر شده بود و در جریان آن 14 نفر کشته شده و بیش از 50 نفر زخمی شده بودند. این حوادث و اتفاقات در شهرستان تالش نیز دررابطه‌با جنگل‌های آنجا رخ داد و موج جدیدی از حوادث را تا خرداد 1360 در شمال ایران رقم زد.

 

: آقای دکتر، اهداف این گروه‌ها به آزادسازی مناطقی از شمال ایران محدود می‌شد یا اینکه قصد داشتند تهران را تصرف کنند؟

دکتر رضایی: در اواخر سال 58، موجی از حوادث را در شمال داشتیم. ابتدا شهرستان انزلی دچار آشوب شد و بعد لاهیجان مورد حمله ضدانقلاب قرارگرفت و تمام شهر تسخیرشد. تابلو اداره‌های دولتی و پرچم جمهوری اسلامی را پایین آورده و پرچم‌های کمونیستی با نماد داس وچکش نصب‌کرده بودند. شهر لاهیجان کاملاً دراختیار آنها بود و گشت و بازرسی انجام می‌دادند. این حادثة مهمی بود. دوستان ما در اطلاعات سپاه تلاش کردند تا وارد شهر شوند. در این میان تعدادی از آنها کشته شدند و ما هم تعدادی شهید دادیم. اما متأسفانه سرنخی نداشتیم و گرچه تعدادی از ضدانقلاب را دستگیر کرده بودیم، اوضاع [شهر] دراختیار ما نبود.

 

در این شرایط، دوستان ما در اطلاعات سپاه طرحی ریخته و یکی از برادران اطلاعاتی به نام فرهاد را با عنوان اینکه یکی از افراد سازمان مجاهدین خلق [منافقین] است، به‌داخل زندان فرستادند. برای حفظ ظاهر و عادی‌سازی نیز برخی مواقع او را به بیرون برده و می‌زدند و وی نیز علیه نظام جمهوری اسلامی شعار می‌داد. او به این وسیله اعتماد آنها را جلب کرد و توانست از لابه‌لای حرف‌ها و صحبت‌های آنها اسامی [افراد اصلی] که به شهر حمله کرده بودند را به دست آورد. با این اطلاعات و انجام عملیات، تعداد زیادی از افراد [این] گروه را دستگیر کردیم و شهر لاهیجان دوباره به دامان جمهوری اسلامی ایران برگشت.

 

نکته جالب‌توجه این است که مردم هم در انزلی و هم در لاهیجان خیلی همکاری ‌کردند. یعنی بدون همکاری مردم، سپاه و بسیج نمی‌توانست اقدام جدی انجام دهد. مردم درزمینه خبر و حتی دستگیری با ما همکاری می‌کردند و نیروهای ما اگر برای دستگیری به خیابان و کوچه‌ای می‌رفتند، ازسوی مردم با مشکلی مواجه نمی‌شدیم. من اصلاً یادم نمی‌آید که در فاصله سال‌های 60 ـ 58 برای دستگیری کسی اقدام کرده باشیم و پدر و مادر آن فرد یا اهالی آن کوچه علیه نیروهای ما اقدامی کرده باشند. برعکس، مردم خیلی با ما همکاری کردند. بااین‌همه، گروه‌های چریکی می‌گفتند مردم با ما هستند.

 

حادثة جنگل

قبل از اینکه حادثه جنگل پیش بیاید، چند ماه از تشکیل منطقه اطلاعاتی شمال کشور گذشته بود و من می‌دیدم که به‌صرف کار اطلاعاتی نمی‌توانیم امنیت را [در شمال] برقرار کنیم. آن موقع سال‌های 9 ـ 58، کشور واقعاً صاحب نداشت. بنی‌صدر تازه رئیس‌جمهور شده بود، ولی در حال و هوای خود بود.

 

اصلاً کشور را ول کرده بود. البته، این ناامنی‌ها قبل از بنی‌صدر شروع‌ شده بود، ولی آقای بنی‌صدر عملاً جز به دفتر خودش و روزنامة انقلاب اسلامی و دفاتر سیاسی دفاتر هماهنگی که در استان‌ها درست کرده بود، به چیز دیگری فکر نمی‌کرد. او تنها به بحث‌های سیاسی و جناحی و درگیری‌ها در تهران و شهرستان‌ها می‌پرداخت و عملاً کشور رها شده بود.

 

در چنین اوضاع و احوالی با آقای یاوری تماس گرفتم و گفتم احتمالاً من به شمال می‌آیم، ولی درمورد جزئیات زمان و وسیله حرکت و کارهایی که می‌خواستم در آنجا انجام دهم، چیزی به وی نگفتم. طرحی در ذهنم بود که از منطقة آستارا تا گرگان کل نیروهای انقلاب را چه آنهایی که در تشکیلات دولتی بودند و چه آنهایی که بیرون از ساختار اداری و چه کسانی که در سپاه بودند را انسجام داده و علیه ضدانقلاب [از آنان] استفاده کنیم، زیرا به چشم خود می‌دیدم که ضدانقلاب در تمام شهرهای شمال فعالیت می‌کند و دولت آقای بنی‌صدر قدرت ندارد. بعد از خواندن نماز ظهر و عصر، به‌اتفاق خانواده به‌سوی شمال راه افتادم و بعد از نصف شب به خانه آقای یاوری رسیدیم و بعد از استراحت، کار خود را شروع کردیم.

 

من نُه شبانه‌روز یا کمی بیشتر در شمال ماندم و برای شهر به شهر برنامه‌ریزی کردم. در هر شهر چهار الی پنج جلسه گذاشته و با ائمه جمعه، مردم، نیروهای انقلابی ـ افرادی که در حزب جمهوری اسلامی، هیئت‌های مؤتلفه و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بودند ـ و بچه‌های سپاه پاسداران و شورای تأمین شهر صحبت می‌کردم. ما فقط چند ساعت می‌خوابیدیم و بعضی وقت‌ها تا نماز صبح کار می‌کردیم. این سبب شد در سطحی گسترده میان اداره‌های دولتی، شوراهای تأمین استان و شهرستان، دادستان‌های حاکم شرع و نیروهای انقلابی هماهنگی و انسجام صورت گیرد.

 

نگرانی من این بود که امکان دارد حوادث خیلی بزرگ‌تر از حادثة گنبدکاووس و واقعة لاهیجان اتفاق بیفتد و با این وضعیتی که دولت بنی‌صدر و شرایطی که نیروهای رزمنده ما در میدان جنگ دارند، اگر منطقة شمال از دست ما خارج شود و شوروی‌ها قصد تصرف تهران را داشته باشند، وضعیت خیلی خطرناکی ایجاد خواهد شد. درحقیقت، ما از یک‌طرف با امریکایی‌ها در منطقة جنوب، از یک‌طرف با [نیروهای] عراق در منطقه غرب و از طرف دیگر هم با گروه‌های کمونیستی در شمال ایران درگیر بودیم. در بازجویی از افراد دستگیرشده متوجه شدیم که طرح نهایی آنها این است که بعد از تصرف شمال ایران و آزادسازی جنگل‌های شمال با ضدانقلاب کردستان الحاق کرده و به تهران حمله کنند؛ شبیه مدل افغانستان، اما این‌بار در ایران.

 

 

ایجاد تفاهم میان نیروهای انقلابی

در این سفرها چند مطلب قابل‌بحث است؛ یکی آنکه در بعضی از استان‌ها و شهرستان‌ها اختلافات خیلی شدیدی بین نیروهای انقلاب بود و علی‌رغم اینکه جنگ شروع شده و ضدانقلاب نیز فعّال بود، متأسفانه باز میان نیروهای انقلابی و منتسب به‌ نظام اختلافات شدیدی وجود داشت. برای مثال، در گرگان بین آیت‌الله طاهری و آیت‌الله نورمفیدی اختلاف جدی بود. وقتی من به گرگان رفتم، دوستان نقل کردند که آقای طاهری و آقای نورمفیدی چند سال است که همدیگر را ندیده و به خانة یکدیگر نرفته‌اند. طرف‌داران این دو نفر نیز علیه هم کار می‌کنند. اگر این دو نفر باهم صلح نکنند، امکان وحدت در گرگان وجود نخواهد داشت. من ابتدا پیش آقای نورمفیدی رفتم و با ایشان صحبت کردم و گفتم: آقای طاهری از شما بزرگ‌تر است، من خواهش می‌کنم که شما زحمت‌کشیده و به خانة آقای طاهری بیایید. قبل از آن نیز با آقای طاهری صحبت کرده بودم. این دو نفر را کنار هم نشانده و بعد از چند ساعت صحبت، آنها را آشتی دادیم.

 

: خودتان هم نسبت به سن این دو نفر خیلی جوان بودید؟!

دکتر رضایی: بله، سال 1360، من 27 ـ 26 سال داشتم.

 : آقایان در چه سنی بودند؟ ظاهراً آقای طاهری خیلی از شما مسن‌تر بود؟!

دکتر رضایی: سن آقای طاهری حدود پنجاه ‌و چند سال بود. آقای نورمفیدی از ایشان جوان‌تر بود.

 

: منظورم این است که دو برابر شما سن داشتند!

دکتر رضایی: بله همین‌طور است. سن آقایون دو برابر سن من بود. برای آشتی‌دادن این دو نفر جلسة طولانی گذاشتیم و بعد از بحث‌های طولانی، آقای طاهری گفت: آقای رضایی هرچه شما بگویید، من همان را عمل می‌کنم. آقای نورمفیدی هم گفت من هم قبول دارم، شما بگویید ما چه کار کنیم؟ ما ترتیبی دادیم تا این دو نفر باهم آشتی کنند. وقتی جلسه تمام شد، خبرش در شهر گرگان پیچید و آرامش به وجود آمد و ضدانقلاب خیلی وحشت کرد. ضمن اینکه مردمِ طرف‌دار انقلاب خوشحال شدند. البته میان سپاه و دادستانی انقلاب در آن شهر هم اختلاف وجود داشت. بالاخره تعصبات نهادی و سازمانی هم بود. کمیته‌های انقلاب اسلامی یک دیدگاه داشتند و فرمانداری‌ها دارای نظر دیگری بودند.

 

خوب اوایل انقلاب بود و خیلی از دوستان ما باورشان نمی‌شد که دیر یا زود ترورهای زیادی صورت ‌گرفته و انفجارهای متعددی به وقوع خواهد پیوست. ولی حُسن کار این بود که من به‌خاطر شهرت و ارتباطاتی که با حضرت امام و اعضای شورای انقلاب داشتم، صاحب اعتبار زیادی بودم و باوجودآنکه در دولت مسئولیتی نداشتم، ولی حرف‌های من برای استاندارها و فرماندار‌ها حجت بود. همه گوش داده و عمل می‌کردند. بعضی مناطق که فرماندار ضعیف بود، به خواست ما عوض می‌شد و فرماندار جدید می‌گذاشتند. بعضی جاها بین سپاه و استانداری اختلاف‌نظر بود که ما اینها را با یکدیگر هماهنگ می‌کردیم و اگر بچه‌های سپاه با حاکم شرع اختلاف داشتند، این اختلافات را برطرف می‌کردیم. همه دستاورد آن سفر بود.

 


[1]. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، اختلاف‌نظر بر سر مبارزه مسلحانه سبب تجزیه و انشعاب در سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران به دو جناح اقلیت و اکثریت تقسیم گردید. جناح اقلیت راه مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی ایران را در پیش گرفت و جناح اکثریت مبارزه مسلحانه را کنار گذاشت و به حزب توده نزدیک شد و خود را حامی رهبری و انقلاب اسلامی عنوان کرد. در سال 1359، رهبری سازمان اعلام کرد که این گروه یک تشکیلات چریکی نیست و حامی اصلی طبقه کارگر است. از آن تاریخ رسماً سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) نامیده شد.

 

[2]. اشرف دهقانی در سال 1328 در تبریز، متولد شد. وی به افکار مارکسیستی گرایش پیدا کرد و بعدها در شکل‌گیری سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران نقش داشت. او در سال 1358، از سازمان جدا شد و گروه چریکی اشرف دهقان را پایه‌گذاری کرد. اشرف دهقان و گروه وی اکنون به‌عنوان یکی از مخالفان جمهوری اسلامی در اروپا فعالیت می‌کنند.

 

[3]. شهرستان گنبد کاووس در استان گلستان ایران قرار دارد که به داشتن یکی از بلندترین برج‌های آجری دنیا معروف است.

 

[4]. منظور احمد رضایی و رضا رضایی از اعضای مرکزی و رهبران سازمان مجاهدین خلق ایران (منافقین) است که احمد برادر بزرگ‌تر در شهریور 1350 و رضا در خرداد 1352 به‌دست ساواک کشته شدند. مهدی رضایی برادر کوچک‌تر که از شانزده‌سالگی به سازمان مجاهدین پیوسته بود، نیز در درگیری با ساواک در اردیبهشت 1351، دستگیر و تیرباران شد.

 

[5]. فرخ نگهدار در آبان 1325 در تهران به دنیا آمد. وی قبل از انقلاب به عضویت سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران درآمد و بعد از انشعاب، رهبر سازمان فداییان خلق ایران شد و اکنون یکی از مخالفان نظام جمهوری اسلامی در خارج است.

 

[6]. اتحادیه کمونیست‌های ایران (سربداران) سازمانی مائوئیست بود که ابتدا علیه رژیم شاه و سپس علیه نظام جمهوری اسلامی فعالیت می‌کرد. این سازمان در دهه پنجاه، با تجمیع چند گروه مائوئیست تشکیل شد و در طول حیات خود چندین بار تغییر راهبرد و ایدئولوژی داد. نشریة حقیقت منعکس‌کننده افکار این سازمان بود.

 

عکس‌های مرتبط: 
دسته بندی اخبار: 
تاریخ شفاهی

دیدگاه جدیدی بگذارید

روزشمار دفاع‌مقدس



09 خرداد

روزشمار اسناد سازمان ملل



09 خرداد

آخرین نشریه:

شماره 56 نگین ایران