مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 29 آبان؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

"شماره پنج؛ نقش زنان در مقاومت آبادان به روایت فاطمه جوشی" (معرفی کتاب)

چاپلینک ثابت

دوران هشت‌ساله دفاع مقدس در عین حال که تهدیدی مهم و اساسی برای کشور بود فرصت‌های مغتنمی را نیز در ابعاد مختلف ایجاد کرد. اعتمادبه‌نفس و خودباوری، شکوفایی استعدادها و خلاقیت‌ها، رشد باورهای دینی، رشد تفکر ایثار و فداکاری، بروز فضایل اخلاقی و معنوی، تحکیم وحدت ملی و بسیاری پیامدهای کوچک و بزرگ دیگر همه از آثار مثبت جنگ بوده است. اما با گذشت بیش از دو دهه از پایان جنگ هنوز اقدامات دقیق و کافی برای انتقال دستاوردهای آن دوره انجام نشده است. گفت‌وگوی شفاهی با افراد حاضر در صحنه نبرد می‌تواند یکی از شیوه‌های مهم تدوین وقایع جنگ باشد. در حقیقت تحلیل تاریخ جنگ در چهره نظامی آن خلاصه نمی‌شود و اگر بناست تاریخ جامعی از حقایق آن دوره را در اختیار فرزندان این سرزمین قرار گیرد، باید جنگ را در ابعاد غیرنظامی‌اش هم مطالعه و بررسی کرد و روایت اقشار غیرنظامی فعال در جنگ را نیز کشف و ضبط نمود.

 

زنان یکی از مهم‌ترین عناصر تأثیرگذار و در عین حال آسیب‌دیده جنگ هستند که عده‌ای از آنان حوادث آن دوران را با تمام شدتش درک کرده‌اند. زنانی که یا خود در مناطق جنگی به‌طور مستقیم شاهد صحنه‌های نبرد بودند یا مجبور به مهاجرت از مناطق جنگی شدند فشارهای روانی، اجتماعی و اقتصادی زیادی تحمل می‌کردند. عده‌ای هم اگرچه دور از صحنه‌های نبرد زندگی می‌کردند اما مردانشان در جنگ حضوری چشمگیر داشتند و آنان باید در کنار رنج‌ها و اضطراب‌های فراوان، بار زندگی و تربیت فرزندان را به‌تنهایی به دوش می‌کشیدند. بر این اساس، هر دو گروه ناگفته‌های بسیاری در سینه دارند و می‌توانند با بازآفرینی حقایق آن دوران به تکمیل وقایع آن کمک کنند.

 

با این نگرش، گروه مطالعات جامعه‌محور مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس از سال 1389 دو پروژه کلی را درباره نقش زنان در دفاع مقدس تعریف و اجرایی کرده است:

 

الف: تدوین تاریخ شفاهی زنان مقاومت: این پروژه دربرگیرنده زنانی است که در طول جنگ با عناوین مختلفی مانند پزشک، امدادگر، نیروی پشتیبانی و ... در مناطق جنگی حضور داشته‌اند.

 

ب: تاریخ شفاهی همسران فرماندهان ارشد جنگ: این پروژه دربرگیرنده روایت همسران برای شناخت بهتر ویژگی‌های شخصیتی فرماندهان ارشد جنگ به‌عنوان هدایت‌گران اصلی صحنه نبرد است. علاوه بر این، نقش پنهان این زنان را در پشتیبانی روحی و روانی فرماندهان جنگ بازگو خواهد کرد.

 

هدف از این دو پروژه، شناخت گوشه‌ای از تاریخ جنگ در گفت‌وگو با کنشگران و فعالان مستقیم یا غیرمستقیم صحنه نبرد است تا دستیابی به یک فهم و ادراک زنانه از سختی‌ها، فداکاری‌ها و حوادث جنگ تحمیلی را سهولت بخشد.

 

بر این اساس، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس جدیدترین اثر خود را با عنوان "شماره پنج، نقش زنان در مقاومت آبادان به روایت فاطمه جوشی" که حاصل گفت‌وگوهای خانم سمیه حسینی با یکی از زنان فعال در صحنه نبرد و شاهد عینی وقایع آن دوره می باشد - و به همت مرتضی قاضی تدوین شده است- در مرداد 1394 راهی بازار نشر کرد.

 

 

فاطمه جوشی در ابتدای جنگ فرماندهی بسیج خواهران سپاه پاسداران آبادان را عهده‌دار بود و در دوران دفاع مقدس، به‌خصوص در طول یک سال محاصره آبادان نقش مهمی در سازماندهی خواهران این منطقه داشت. وی قبل از شروع جنگ نیز فعالیت می‌کرد اما با حمله ارتش عراق به مرزهای جنوبی کشور، حضور زنان آبادانی در دفاع مقدس شکل تازه‌ای پیدا می‌کند. این کتاب، تنها بیان خاطرات خانم جوشی نیست، بلکه فعالیت‌ها و نقش زنان منطقه آبادان در سال‌های ابتدایی دفاع مقدس را نیز بازگو می‌کند. نحوه مقاومت مردم آبادان تا پیش از عملیات ثامن‌الائمه و شکست حصر آبادان، زنان شهیدۀ آن دیار، نحوۀ تدارک و پشتیبانی از برادران رزمنده، چگونگی سازماندهی خواهران و شیوه‌های فرماندهی بسیج خواهران و ... ازجمله موضوعات مورد توجه این اثر بوده است که در 14 جلسه گفت‌وگو در آبادان و تهران گردآوری و تدوین شده است.

 

کتاب حاضر در 6 فصل به شرح زیر تدوین شده است:

فصل اول: تولد تا انقلاب

فصل دوم: باشگاه اروند

فصل سوم: آبادان در حصر

فصل چهارم: ارتش بیست میلیونی

فصل پنجم: شکست حصر آبادان

فصل ششم: آزادی خرمشهر

 

همچنین در انتهای کتاب مجموعه‌ای از تصاویر حضور خانم فاطمه جوشی و زنان آبادانی در دفاع مقدس گردآوری و چاپ شده است.

 

در بخشی از این کتاب در مطلبی با عنوان "همه آبادان می‌سوخت" می‌خوانیم:

 

«تازه از خاکستون برگشته بودیم خانه، داشتیم وسایل مراسم پدرم را جمع می‌کردیم. ساعت یک و دو بعدازظهر بود. صدای مهیبی آمد. صدای انفجار بود. سراسیمه از خانه دویدیم بیرون. از آن طرف رودخانه بهمن‌شیر دود بلند می‌شد. من و دادخدا دویدیم سمت بهمن‌شیر. سوار بلم شدیم و رفتیم آن طرف رودخانه. یکی از بچه‌های همسایه هم همراهمان بود؛ حشمت رئیسی. حشمت از قبل از انقلاب همسایه ما بود. قبل از جنگ در یک حادثه یکی از دست‌هایش قطع شده بود. عنایت، برادر حشمت، بعدها در جنگ شهید شد.

 

رسیدیم آن طرف رودخانه، عراقی‌ها دو تا از هواپیماهای ما را زده بودند. هواپیماها آتش گرفته و سقوط کرده بودند و داشتند می‌سوختند. کم‌کم نیروهای انتظامی آمدند و مردم را پراکنده کردند، گفتند: «برید خانه‌هاتون.» برگشتیم. سوار بلم شدیم و آمدیم این‌طرف بهمن‌شیر؛ سمت خانه.

 

چیزی را که با چشم می‌دیدم باور نمی‌کردم. دیگر تشخیص نمی‌دادی که این همان آبادان چند ساعت پیش است. آن روز 31 شهریور بود؛ آخرین روز تابستان. شور و هیجان خاصی داشت. همه دنبال خرید کیف و لباس و کفش و این‌جور چیزها بودند. بچه‌ها ذوق مدرسه رفتن داشتند. خوشحال از کیف و کفش نو بودند و داشتند آماده رفتن به مدرسه می‌شدند. مادرها ذوق خرید داشتند. ما هم خودمان بچه مدرسه‌ای داشتیم؛ برادر کوچکم دانش‌آموز راهنمایی بود.

 

ولی همین شهر پر از تحرک و هیجان در یک لحظه به یک شهر جنگ‌زده تبدیل شده بود. عراق از همان ظهر شروع کرد، یک بند شهر را می‌زد.

 

من چون خودم عضو سپاه بودم، از قبل می‌دانستم که در خرمشهر و خسروآباد درگیری است. حتی چند تا از هلی‌کوپترهای عراقی آمده بودند خسروآباد و چند نقطه را بمباران کرده بودند. به نوعی آمادگی داشتیم، ولی مردم عادی که از این موضوعات خبر نداشتند، دنبال زندگی عادی و روزمره‌شان بودند که عراق یک‌دفعه آبادان را گرفت زیر آتش. با هر چیزی که دستش می‌رسید شهر را بمباران می‌کرد؛ خمپاره می‌زد؛ با هواپیما می‌آمد و روی شهر بمب می‌ریخت؛ با توپخانه می‌زد. شهر پر از دود و آتش بود. عراق مرتب این نقطه و آن نقطه شهر را می‌زد. تانک فارم، یک منبع نفتی بود که توی مسیر خاکستون بود؛ الآن دیگر نیست، برشان داشته‌اند. تانک‌های بزرگ نفتی بود. عراق همان روز اول این تانک‌ها را زد؛ شهر یک لحظه شد دود خالی. دیگر اصلاً نمی‌شد تشخیص داد که روز است یا شب. آن‌قدر دود غلیط بود که خورشید پیدا نبود. تانک‌ها می‌سوختند و دود می‌کردند.

 

چند لحظه بعد دو تا هواپیما می‌آمدند روی لِین 15 و نزدیک بیمارستان آرین را بمباران کرد. در آبادان دو تا بیمارستان آرین بود؛ یکی از بیمارستان‌های آرین، لب شط بود که برای معتادان بود؛ عراق روز اول آنجا را بمباران کرد.

 

مردم همه وحشت‌زده بودند؛ سردرگم بودند که چی شده، چی نشده؟ تا به حال این صحنه‌ها را ندیده بودند. همه از خانه‌ها ریخته بودند بیرون. بعضی‌ها شوهر یا بچه‌هایشان بیرون از خانه بودند، نمی‌فهمیدند جنگ شده است. با این چیزها آشنایی نداشتند. همه دنبال هم می‌گشتند. همه همدیگر را گم کرده بودند. پدر یک خانواده از شهر رفته بود بیرون، آن‌قدر شهر به‌هم‌ریخته بود که مادر دیگر نمی‌دانست پدر الآن کجاست؟ بر نمی‌گردد؟ زنده است یا مرده؟ درِ هر خانه‌ای که می‌رفتی، شیون و زاری بود؛ یا بمب خورده بود و شهید و مجروح داده بودند یا نمی‌دانستند بقیه افراد خانواده کجا هستند.

 

عراق تا شب مرتب شهر را بمباران کرد. روز اول جنگ طوری آبادان را کوبید که هر کس شهر را می‌دید فکر می‌کرد آبادان سال‌ها مخروبه بوده است. من همراه برادرها و همسایه‌هایمان توی شهر می‌گشتیم و کمک‌رسانی می‌کردیم. مردم تا می‌دیدند یک جا بمباران شده است، به هم کمک می‌کردند؛ آنهایی را که یک مقدار وضعیت بهتری داشتند، مثلاً دست و پایشان شکسته بود، سریع سوار ماشین و هر وسیله‌ای که بود می‌کردند. در بعضی قسمت‌های شهر صدای آژیر آمبولانس می‌آمد. البته آمبولانس کم بود؛ مردم با هر وسیله‌ای که داشتند مجروحان خودشان را می‌بردند بیمارستان؛ با وانت، پیکان، تاکسی، وسیله شخصی، با هر چیزی دیگری که در آن شرایط دم دستشان بود.

 

خیلی سخت بود. حال عجیبی داشتیم. انگار به یک آدم دل‌سنگ تبدیل شده بودیم. اصلاً فکرمان کار نمی‌کرد که بدانیم داریم چکار می‌کنیم. وقتی جنازه‌ها را از زیر آوار می‌کشیدیم بیرون، اصلاً فکر نمی‌کردیم که اینها انسان‌اند؛ فقط انتقالشان می‌دادیم. فکر و مغزمان برای مدتی از کار افتاده بود. احساس نمی‌کردیم آن کسی که توی دستمان است، آدم است. دست‌ها و لباس‌همایمان همه خونی بود، ولی اصلاً به این فکر نمی‌کردیم که چرا اینها خونی شده است. تندتند هر کسی را که می‌توانستیم، می‌کشیدیم بیرون؛ زن، مرد. همه فکرمان فقط این بود که آدم‌ها را نجات دهیم.

 

یادم است توی همان کوچه خودمان، آخر آسفالت که زندگی می‌کردیم، جسد یک خانمی را به اتفاق بچه‌ها از زیر آوار درآوردیم. می‌شناختیمش. توی مسیری که می‌رفتیم و می‌آمدیم، می‌دیدیمش. طوری شده بود که دستش به یک تکه پوست نازکی بند بود؛ تمام پاهایش زیر آجر گیر کرده بود. برادرها به زور می‌کشیدنش بیرون. من از روی احساسی که داشتم می‌گفتم: «تو رو خدا این‌طوری نکنیم.» بنده خدا شهید شده بود، ولی فکر می‌کردم دردش می‌آید. می‌گفتم «دردش میاد.» آن روز وصف‌شدنی نیست. حساب کن، نشستی توی خانه‌ات، یک‌دفعه یک بمب بیاید. قدرت تفکر از همه گرفته شده بود. فقط می‌دویدیم؛ از این محله می‌دویدیم می‌رفتیم یک محله دیگر. از ظهر که بمباران شروع شد تا غروب خیلی جاها رفتیم. تا شب کلی جسد و مجروح از زیر آوار درآوردیم.

 

شب که شد، کار هواپیماهای عراقی تمام شد و تازه خمسه‌خمسه عراقی‌ها شروع شد. خمسه‌خمسه یک نوع بمب‌های خیلی ترسناک بود؛ توپخانه‌ای که پنج تا پنج تا می‌زد و ایجاد رعب و وحشت می‌کرد؛ خرابی‌های زیادی هم داشت.

 

شب من رفتم بیمارستانی که برادر و زن برادرم آنجا کار می‌کردند؛ بیمارستان طالقانی. مرتب مجروح و شهید می‌آوردند. هنوز بیمارستان را بمباران نکرده بودند. مردم ریخته بودند توی بیمارستان و دنبال شهدا و مجروحانشان می‌گشتند. وضع اسفناکی بود. گاهی آدم احساس می‌کند گوشه‌ای از قیامت آن روز اتفاق افتاد. مردم عزادار دو سال قبل ماجرای سینما رکس را تجربه کرده بودند، بعد هم که این اتفاق افتاد. خیلی وحشتناک بود. من توی بیمارستان بچه‌ای را دیدم که اصلاً سر نداشت. همین طوری آورده بودندشون. حالا عزیز کی بود؟ بچه کی بود؟ معلوم نبود. خیلی وضع ناجوری بود.»

 

علاقمندان می‌توانند با مراجعه به مراکز پخش کتاب مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس به آدرس زیر نسبت به خرید این کتاب بسیار خواندنی اقدام نمایند:

 

  • تهران، خیابان انقلاب، خیابان 12 فروردین، ساختمان ناشران، طبقه اول، شماره 4، تلفن 66481531
  • تهران، خیابان انقلاب، خیابان فخر رازی، مجتمع ناشران فخر رازی، انتشارات مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس
  • خرمشهر، جنب مسجد جامع، بازار شهید محمد جهان‌آرا، شماره 27.

 

 

 

دسته بندی اخبار: 
اخبار - دفاع مقدس
اخبار - آثار مرکز
گزارش
اخبار- پژوهش در حوزه دفاع مقدس

دیدگاه جدیدی بگذارید