مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 29 آبان؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

شهیدی که شب 21 بهمن تانک‌ها را خلع سلاح کرد

چاپلینک ثابت

21 بهمن، خلع سلاح تانک‌ها


شب 21 بهمن کودتای نظامی در حال شکل‌گیری بود. دویست تانک چیفتن را به پادگان لویزان انتقال داده بودند. تانک‌ها را کنار هم در ده ردیف چیده‌ بودند و خدمه داشتند آن‌ها را تجهیز و مسلح می‌کردند. در اتاق تیمسار بدره‌ای رفت‌وآمد بود. تلفن‌ها پشت سر هم زنگ می‌زدند. ساعت‌به‌ساعت توی اتاق تیمسار جلسه بود و گاهی صداها بالا می‌رفت. تیمسار نشاط و تیمسار ریاحی هم رسیدند. یوسف کلاهدوز دنبال فرصتی بود که به اتاق فرماندهی برود. به بهانه‌های مختلف از راه‌رو رد می‌شد و از کنار اتاق تیمسار که می‌گذشت گوش می‌ایستد. هر بار که رد می‌شد چیزهایی می‌شنید.

 

شنیده‌هایش را که کنار هم گذاشت، دلش لرزید. یک ساعت بعد ستوانی را دید که لیست نگهبان‌های شب را می‌برد دفتر فرماندهی. جلویش را گرفت. ستوان خبردار ‌ایستاد و پا جفت ‌کرد. یوسف لیست نگهبانی را گرفت و خودش به اتاق فرماندهی ‌برد. توی اتاق چند ثانیه فرصت داشت تا نامه‌های روی میز را نگاه کند و تا آن‌جا که ممکن است بخواندشان. لیست را به دفتر تیمسار برد و گفت امشب خودش تا صبح به نگهبان‌ها سرکشی خواهد کرد. از اتاق که بیرون آمد تصویر گلوله‌باران شهر از ذهنش گذشت؛ ارتش می‌خواست مردم را زیر گلوله‌ی توپ و تانک قتل‌عام کند. برنامه‌ی کودتای نظامی قطعی بود. هدف‌ها مشخص‌شده‌ بودند؛ رادیو و تلویزیون، مجلس، محل اسکان امام در مدرسه‌ی علوی، فرودگاه مهرآباد، راه‌آهن و ساختمان مرکزی مخابرات در میدان توپخانه. می‌خواست کاری کند اما فرصت کوتاه بود. چه می‌کرد؟


افسر کشیک شب را پیدا کرد و پستش را تحویل گرفت. آن موقع ترس از حمله‌ی مردم به پادگان‌ها در دل افسرها و نگهبان‌ها وجود داشت. یوسف به افسر کشیک گفت ازنظر روحی کاملاً آماده است و حاضر است آن شب تا صبح جای او بماند. افسر کشیک قبول کرد و رفت.

 


غروب شد و هوا تاریک بود. یوسف رفت دم در پادگان و از نگهبان خواست در را برایش باز کند تا اوضاع اطراف پادگان را بررسی کند. شهر شلوغ بود و گهگاه صدای تیراندازی می‌آمد. دودِ لاستیک‌های آتش زده از نقاط مختلف شهر به هوا برخاسته و ستون‌های سیاه رنگی روی سطح شهر ایجاد کرده بود. یوسف پادگان را دور ‌زد. به خیابان اصلی رفت و از پادگان فاصله گرفت. خیابان خلوت بود. کمتر جنبنده‌ای اطراف پادگان دیده می‌شد. گاهی پشت سرش را نگاه می‌کرد و اطرافش را می‌پایید. توی کوچه‌ای مردی را دید که به خانه‌اش می‌رفت. صدایش ‌زد و از اوضاع‌واحوال شهر ‌پرسید. مرد لباس نظامی یوسف را برانداز کرد. به خودش جرئت داد و گفت «شهر دست مردم است. فکر نمی‌کنم کاری از دست ارتش ساخته باشد» و به خانه‌اش رفت. تصوّر کشتار مردم با تانک‌‌ها یوسف را آزار می‌داد. از کوچه بیرون آمد و کمی پایین‌تر کیوسک تلفن پیدا کرد. مطمئن شد کسی تعقیبش نمی‌کند. وارد کیوسک ‌شد. سکه انداخت و از دفتر یادداشت کوچکی که در جیب لباسش بود شماره‌ای پیدا کرد. شماره‌ی یکی از افسران مورد اعتمادش را. زنگ زد. افسر گوشی را برداشت. یوسف طرح کودتای فردا را به او گفت. از او خواست هرچه زودتر خودش را به مدرسه‌ی علوی برساند و موضوع را به دفتر امام گزارش دهد. گفت اگر فردا حکومت‌نظامی اعلام شد بداند که برنامه‌ی کشتار مردم قطعی است.


گوشی را گذاشت و به پادگان برگشت. نگهبان سلام نظامی داد و در را برایش باز کرد. هوا کاملاً تاریک شده بود. تانک‌ها زیر نور پروژکتورهای پادگان می‌درخشیدند. 200 تانک چیفتن در ردیف‌های منظم کنار هم آماده‌ی عملیات.


یوسف دنبال چراغ‌قوه می‌گشت. از پله‌ها‌ی ساختمان مرکزی بالا رفت و نگاهی به محوطه کرد. نگهبان‌ها را شمرد و جای هرکدام را به ذهنش سپرد. توی ساختمان چراغ‌قوه‌ی کوچکی برداشت و توی جیبش گذاشت. آهسته از پله‌ها پایین ‌آمد و حساب تعداد و ردیف تانک‌ها را در ذهنش مرور کرد.
نگهبان محوطه را می‌پایید. دور که ‌شد یوسف از یکی از تانک‌ها بالا رفت. دریچه‌ را آهسته باز کرد و رفت توی تانک. چراغ‌قوه را روشن کرد. نور ‌انداخت. گلوله‌های چیده شده در مخزن مهمات برق می‌زدند. نور چراغ را به دریچه‌ی لوله تانک انداخت. دریچه را باز کرد و آهسته سوزن شلیک را بیرون ‌کشید. سوزن را توی جیبش گذاشت. بزرگ بود. می‌خواست از تانک بیرون بیاید که حساب تعداد تانک‌ها کرد. بااین‌همه سوزن تانک چه می‌خواست بکند؟ نور چراغ را اطرافش چرخاند. زیر صندلی‌ خدمه جایی پیدا کرد و سوزن را در حفره‌ای زیر صندلی مخفی کرد. بالا که آمد سوزن مسلسل تانک را هم بیرون ‌کشید و زیر صندلی دیگر گذاشت. چراغ‌قوه را خاموش کرد و بیرون آمد. همین‌که از روی بدنه پایین پرید سایه‌اش روی دیوار حرکت کرد. نگهبان نزدیک شد و ایست داد. یوسف آرام جلو رفت و رمز شب را گفت. نگهبان پا کوبید و احترام نظامی گذاشت. یوسف تشویقش کرد و گفت باید حسابی مراقب باشد. نگهبان که دور شد سراغ تانک بعدی رفت. آهسته و باحوصله. یکی پس از دیگری. تا صبح طول ‌کشید.


سپیده که زد چشم‌های یوسف سرخ بود. دورتادور پادگان به نگهبان‌ها سرکشی کرد. از بالای برجک نگهبانی به ردیف تانک‌های خاموش نگاه کرد. احساس خوبی داشت.


اخبارِ ساعت 14 اعلام کرد حکومت‌نظامی برقرار است و شروع حکومت‌نظامی از ساعت 9 شب به ساعت 4 و نیم بعدازظهر تغییر کرده. در اطلاعیه آمده بود به‌شدت با کسانی که در این ساعت در خیابان‌ها حضور داشته باشند برخورد خواهد شد.


شب گذشته شخص ناشناسی به مدرسه‌ی علوی مراجعه کرد بود و خودش را یکی از افسران ارتش معرفی کرده بود. توی مدرسه یوسف فروتن را پیدا کرد و کنار کشید و گفت «من یکی از افسرهای ارتش هستم. خبر بسیار مهم و محرمانه‌ای دارم که باید به حضرت آقا بدهم.»


ـ خوب به من بگو، من اطلاع می‌دهم.


ـ نه باید مستقیم به خودشان بگویم.


ـ فعلاً که ممکن نیست، شاید فردا بشود.


اصرار کرد خبرش سرنوشت انقلاب را تغییر خواهد داد و فردا حادثه‌ی مهمی اتفاق می‌افتد. یوسف فروتن آقای محلاتی را صدا کرد. آقای محلاتی افسر را به داخل ساختمان ‌برد و در اتاق خلوتی ‌نشاند. اطمینان داد خبر را بلافاصله به حضرت امام (ره) خواهد رساند. افسر حرف زد.


ـ چه نشسته‌اید؟ دارند کودتا می‌کنند. امام (ره) این‌جا نشسته‌اند و با مردم ملاقات می‌کنند ولی خبر ندارید که برنامه گذاشته‌اند، می‌خواهند کشتار کنند، می‌خواهند ظرف 24 ساعت همه‌ی سران نهضت را بگیرند، شما نمی‌دانید. از توی پادگان لویزان به من خبر داده‌اند. بروید به امام (ره) بگویید اگر حکومت‌نظامی مطلق اعلام کردند قطعاً بدانید می‌خواهند کشتار کنند. از لویزان همه‌جا را می‌زنند.


ساعتی بعد افسر دیگری به نام محمدرضا رحیمی هم آمد و درخواست کرد با امام (ره) ملاقات کند. یوسف به او هم خبر داده بود و خواسته بود به مدرسه‌ی علوی برود و امام (ره) را در جریان بگذارد. محمد‌رضا رحیمی پیش حجت‌الاسلام ناطق نوری رفت و موضوع را در میان گذاشت. باهم پیش امام (ره) رفتند و گزارش دادند. امام (ره) باحوصله شنید و چیزی نگفت.


روز بعد رادیو که خبر تغییر ساعت حکومت‌نظامی را اعلام کرد اطرافیان امام (ره) یاد حرف افسر ارتش افتادند. منتظر بودند امام (ره) چه دستوری می‌دهد. امام فرمانی داد که کسی انتظارش را نداشت «اعلامیه‌ی امروز حکومت‌نظامی خدعه و خلاف شرع است. به‌هیچ‌وجه به آن اعتنا نکنید. هراسی به خود راه ندهید که به خواست خداوند متعال، حق پیروز است.»


توی پادگان لویزان، تانک‌ها را یکی‌یکی روشن کردند و از در پادگان، پشت سر هم بیرون بردند. یوسف به آن‌هایی که می‌شناخت گفته بود به‌هیچ‌وجه آسیبی به مردم نرسانند. تانک‌ها در خیابان‌های شهر مستقر شدند و به‌طرف مردم نشانه رفتند. مردم هم با فرمان امام به خیابان‌ها رفتند و جلوی تانک‌ها ایستادند. تیراندازی‌ها شروع شد و درگیری لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. ابتدا مردم با حرکت تانک‌ها عقب‌نشینی کردند. اما بعد عده‌ای به تانک‌ها حمله کردند و توانستند آن‌ها را آتش بزنند. هیچ گلوله‌ای از تانک‌ها شلیک نمی‌شد. درواقع هیچ تانکی قادر به شلیک نبود و قبلاً خلع سلاح شده بود. مردم جلو رفتند و خدمه‌ی تانک‌ها سریع پیاده شدند. بعضی‌ها فرار کردند و بعضی‌ها به مردم پیوستند. تانک‌ها یکی پس از دیگری به دست مردم افتادند. بعد هجوم به پادگان‌ها شروع شد. درگیری بین مردم و نیروهای نظامی تا شب ادامه پیدا کرد.


آن شب تا صبح همه بیرون از خانه‌ها بودند و پشت سنگرهایی که درست کرده بودند آماده‌ی مقابله با حمله‌ی ارتش بودند.


بختیار گفته بود ما بعد از حکومت‌نظامی یک ماه فرصت می‌خواهیم که انقلاب را سرکوب کنیم. پنج نقطه برای سرکوب انقلاب مشخص‌شده بود؛ محل سکونت امام در مدرسه‌ی علوی، فرودگاه، ساختمان مخابرات در میدان توپخانه، مجلس شورا و رادیو و تلویزیون.

 

انقلاب و روزهای پیروزی


روز 22 بهمن حکومت‌نظامی شکست خورد. مردمی که از شب قبل در خیابان‌ها سنگر گرفته بودند جلوی تانک‌های ارتش ایستادند؛ تانک‌ها هم که ازکارافتاده بود. خدمه‌ی تانک‌ها یا فرار کردند یا تسلیم مردم شدند، یا مقاومت کردند و مجروح یا کشته شدند.


مردم به مراکز نظامی ریختند و آن‌ها را تصرف کردند. کلانتری‌ها یکی‌یکی به دست مردم می‌افتاد. مردم نیروی هوایی را که از گارد شاهنشاهی کمک خواسته بود محاصره‌ی کردند. 10 تانکی که به‌طرف پادگان دوشان تپه حرکت می‌کردند به درخت‌های اطراف خیابان خوردند و از کار افتادند. مردمِ اطراف پادگان که بعضی‌شان از پادگان‌های دیگر، اسلحه فراهم کرده بودند و مسلح بودند به کمک نیروهای درگیر در پادگان نیروی هوایی رفتند.

 


صبح همان روز یوسف خودش را به ستاد مشترک رساند. با کمیته‌ی نظامی که در مدرسه‌ی رفاه تشکیل‌شده بود صحبت کرد تا از اسلحه‌خانه‌ی پادگان لویزان محافظت کند. نیروهای چپ که همواره مبارزه‌ی مسلحانه را اصل کار خود می‌دانستند دنبال فرصت بودند تا در این گیرودار به اسلحه‌خانه‌ها بروند و سلاح و مهمات جمع کنند. یوسف حفاظت از اسلحه‌خانه‌ی پادگان لویزان را به عهده گرفت و تمام مهمات آنجا را به نماینده‌ی شورای انقلاب تحویل داد. از مهمات مهم‌تر اسناد و مدارکی بود که توی درگیری‌ها از بین می‌رفت؛ سندهایی که یا تصادفی می‌سوخت یا گروه‌هایی که میان مردم به چشم نمی‌آمدند آن‌ها را می‌بردند. با تلاش‌های یوسف اسناد و مدارک پادگان دست‌نخورده ماند و یوسف پادگان را صحیح و سالم تحویل شورای انقلاب داد.

 

این نوشته برگرفته از کتاب «فرماندهان جوان، مژه‌های سوخته: روایتی از زندگی شهید یوسف کلاهدوز» به قلم حامد کلاهدوز است که توسط انتشارات مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس منتشرشده است.

 

دسته بندی اخبار: 
اخبار - آثار مرکز
گزارش

دیدگاه جدیدی بگذارید