مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 29 آبان؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

شهیدی که پیکرش در جزیره مجنون جاودانه شد

چاپلینک ثابت

حمید باکری در اول سال ۱۳۳۴ در شهرستان ارومیه به دنیا آمد .

 

شهید باکری بافرمان امام مبنی بر تشکیل ارتش بیست‌میلیونی، مسئول تشکیل و سازمان‌دهی بسیج ارومیه شد و در این مورد نقش فعالانه و مؤثری ایفا نمود. همیشه از بسیجی‌ها و از قدرت الهی سخن می‌گفت و با شروع جنگ تحمیلی جهت مبارزه با بعثیان کافر به جبهه آبادان شتافت و دو ماه بعد مراجعت نمود. مدتی در شهرداری به‌صورت افتخاری در سمت مسئول بازرسی مشغول خدمت گردید و چون کار اداری نتوانست روح بزرگ او را آرام کند مجدداً عازم جبهه آبادان شد و فرماندهی خط مقدم ایستگاه 7 آبادان را به عهده گرفته و به سازمان‌دهی نیروهای مردمی پرداخت.

 

برادرش شهید مهدی باکری برای انجام عملیات خیبر و اطمینان از اجرای طرح مانور لشکر، وی را به همراه نیروهای پیشتاز بلم‌رو به‌سوی جزیره مجنون اعزام کرد. این نیروها اولین رزمندگانی بودند که توانستند وارد جزیره مجنون شوند. از سوی لشکر عاشورا مسئولیت تصرف و نگهداری جزیره مجنون به حمید باکری واگذار شد.

 

حمید از سوی مهدی برای بیرون راندن دشمن از پل شطیحات به سمت جلو فرستاده شد. احمد کاظمی اعتماد زیادی به توان فرماندهی حمید داشت.

 

و عاقبت در تاریخ 1362/12/3 در عملیات خیبر در اثر اصابت آرپی‌جی به شهادت رسید و پیکر پاک او جاودانه شد و هرگز به میهن بازنگشت.

 

مهدی پس از شهادت برادرش حمید و بر جای ماندن پیکر مطهر او در کنار پل جزیره جنوبی مجنون، از جبهه به عقب بازگشت. او اجازه نداد که رزمندگان واحد اطلاعات عملیات و نیز افراد تعاون لشکر برای انتقال پیکر حمید، از زیر آتش دشمن اقدام نمایند و گفت: "هرگاه که پیکر همه شهدا منتقل شد، پیکر حمید را هم همراه آنان بیاورید." به همین خاطر پیکر مطهر حمید برای همیشه در آنجا باقی ماند.

 

متن زیر خاطره­ای از نبرد این شهید در میدان جنگ حق علیه باطل می‌باشد.

 

اردن را دور زدیم

 

در اولین ساعت عملیات خیبر، حدود 900 نفر به اسارت درآمدند. در بین این اسیران، یک سرتیپ عراقی هم که فرماندهی نیروها را به عهده داشت، بود. حمید خطاب به آن‌ها گفت: «مواظب خودتان باشید. اگر قصد فرار یا کار دیگری را در سر داشته باشید، همه‌تان را به رگبار می‌بندیم.» سرتیپ عراقی پرسید: «شما چطور به اینجا آمدید؟» حمید شوخی، جدّی به او گفت: «ما اردن را دور زدیم و از طرف بصره به اینجا آمده‌ایم.» سرتیپ عراقی مجدداً پرسید: «پس آن نیروهایی که از روبرو می‌آیند از کجا آمده‌اند؟» حمید با دست به زمین اشاره کرد و گفت: «از زمین روییده‌اند.» اینجا بود که چشم‌های فرمانده عراقی داشت از حدقه بیرون می‌زد.

 

دیدگاه جدیدی بگذارید