مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 29 آبان؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

فتح خرمشهر به روایت خاطرات

چاپلینک ثابت

اسیر عراقی

 

در خرمشهر صحنه‌ای دیدم که یادم نمی‌رود؛ تانک‌ها در اطراف خرمشهر به گِل نشسته بودند و نمی‌توانستند حرکت کنند. فرمانده‏‏‌ای به نام «سرهنگ ستاد جمیل نجم الدین» آن موقع مسئولیت فرماندهی را به عهده داشت. او به خاطر اینکه تانک‌ها به‌دست نیروهای ایرانی نیفتد، به هلیکوپترهای عراقی دستور داد که آن‌ها را منهدم کنند. هلیکوپترها هم با موشک‌هایشان این تانک‌های پیشرفتۀ T62 که متعلق به گردان «المهلب» بود را هدف قرار دادند و همه را به آتش کشیدند. وقتی این خبر به صدام رسید، این فرمانده را سه درجه پایین آوردند و او فرماندۀ گروهان «قاطرها» شد.

 

همین فرمانده از یک جوان ایرانی که به اسارت گرفته شده بود، خواست که به امام خمینی فحش بدهد. جوان ایرانی نپذیرفت و آن فرمانده دستور داد او را تیر باران کردند. (روایت هجران، ص439)

 

سردار رحیم صفوی

 

 روز دهم اردیبهشت، حدوداً چهل روز بعد از پایان عملیات فتح‌المبین، عملیات الی بیت‌المقدس با هدف آزادسازی خرمشهر شروع شد. برای دشمن غافلگیرانه بود. فکر نمی‏‌کرد ما این استعداد از نیرو را توی این زمان کوتاه مجدداً آماده کنیم. از نظر وسعت، منطقه عملیاتی بیت‌المقدس دو برابر فتح المبین بود. به یاری خداوند متعال عملیات در سه مرحله انجام شد. عملیات واقعاً سختی بود. مخصوصاً مرحله آخر را که ما نیرو کم آورده بودیم و به این علت عملیات را یک هفته متوقف کردیم. برای مرحله سوم و آزادسازی خرمشهر دو تیپ از سپاه و یک تیپ از ارتش را از منطقه عملیاتی فتح‌المبین به کمک گرفتیم. آن شب را من تا صبح بیدار بودم. بعد از نماز صبح از فرط خستگی خواب افتادم. خواب دیدم خدمت امام رسیدم و نقشه عملیات را خدمتشان ارائه کرده و گفتم آقا خرمشهر را آزاد کردیم. امام بسیار خوشحال و شاد شدند و شروع به لبخند زدن کردند. من لبخند مبارک آن بزرگوار را در خواب دیدم و از خوشحالی حضرت امام از خواب پریدم. هنوز خرمشهر آزاد نشده بود. من به آقای رضایی گفتم: من الآن این خواب را دیدم و یقین دارم که ما به همین زودی خرمشهر را می‌گیریم. ساعت ده صبح همان روز اولین یگان ما وارد خرمشهر شد. بچه‌های لشکر 8 نجف اشرف اولین نیروهایی بودند که بعد از نزدیک به دو سال وارد خرمشهر شدند. عراقی‌ها تصور چنین پیشرفتی در کار بچه‌ها را نداشتند و حتی در همان صبح با هلیکوپتر نیرو وارد خرمشهر می‏‌کردند. هلیکوپترهای آنها آنقدر مطمئن بودند که به‌راحتی پایین می‏‌آمدند تا آنجا که بچه‏‌ها یکی از آنها را با آر. پی. جی سرنگون کردند. خلاصه عراقی‌ها قصد ماندن و جنگیدن داشتند و انبوه نیروهای آنها درون شهر بیانگر این واقعیت بود. ده هزار نفر از نیروهای آنها درون خرمشهر به اسارت دلاور مردان اسلام در آمد. جنگ بسیار سخت و خسته کننده‌ای بود. آزادسازی خرمشهر و اعلامیه حضرت امام در این رابطه باعث تقویت بسیار بالای روحیه رزمندگان اسلام شد. عملیات الی بیت‌المقدس روز دهم اردیبهشت شروع شد و ساعت ده صبح روز سوم خرداد نیروهای ما وارد خرمشهر شدند که ساعت دو بعدازظهر از اخبار سراسری آزادسازی خرمشهر اعلام گردید و شادی زایدالوصف مردم را به دنبال داشت. پیام حضرت امام که در همان روز صادر شد، بسیار روحیه‌آفرین و خط‌دهنده بود. بعد از عملیات بیت‌المقدس فرماندهان سپاه به همراهی گروهی از خانواده‏‌های شهدا با حضرت امام دیدار داشتند که در آن دیدار، آن حضرت از وحدت حاصل بین رزمندگان و نتیجه کار آنها رضایت کامل خاطر خود را اعلام کردند. (امام و دفاع مقدس، ص48)

 

دکتر محمود بروجردی

 

شبی که خرمشهر مورد هجوم قوای بعثی واقع شده بود، برای حقیر و دیگر عزیزان که در جریان لحظه به لحظه حملات بودند، فراموش شدنی نیست. تلفن کمتر قطع می‌شد و محلّه به محلّه که به تصرف خون ‏آشامان بعثی درمی‌آمد با کلماتی مانند پتک بر سر ما فرود می‌آمد. دوستان در دفتر به اندازه‌ای پریشان بودند که فقط به تلفن جواب می‌دادند. هیچ‌کس توان سخن گفتن با دیگری را نداشت. دود سیگار فضای اتاق دفتر را که با پتو استتار شده بود پر کرده بود. فرزندم که آمده بود خبری به اندرون ببرد نتوانسته بود افراد حاضر در دفتر را بشناسد! و این مسأله را به عرض امام رسانده بود. بالاخره زمان که با سنگینی می‌گذشت، به جایی رسید که خبر از دست رفتن خرمشهر را به مثابه آخرین پتک، بر سر همه ما فرود آورد. دوستان این جانب را مأمور رساندن این خبر شوم به امام کردند. بغض گلویم را می‏‌فشرد و بیم آن را داشتم که با آن همه ناراحتی نتوانم کلمات را درست ادا کنم. بالاخره به ناچار داخل اندرون رفتم. به محض رسیدن به اتاق، سرها با ناراحتی برای پرسش به طرفم برگشت. «چه خبر شده است؟» خدا می‏‌داند کمتر زمانی به آن حالت دچار شده بودم. با سختی پاسخ دادم: «هیچ!» امام بزرگوار که متوجه وضع آشفته حقیر شده بودند، سؤال دیگری نفرمودند. در نزدیکی ایشان نشستم و به تلویزیون نگاه می‌کردم. پس از سه یا چهار دقیقه مرا مورد خطاب قرار داده پرسیدند: «تازه چی؟» با نهایت ناراحتی همراه با بُغض جواب دادم «خرمشهر را گرفتند!» ایشان یک مرتبه با لحنی عتا‏ب‌آلود فرمودند: «جنگ است. یک وقت ما می‌بریم، یک وقت آنها». نمی‌دانم این چند جملۀ کوتاه چگونه در من اثر گذاشت. به حقیقت مانند ضرب‌المثل معروف سطل آبی سرد بر سرم ریختند چنان از ناراحتی بیرون آمدم گویی اصلاً جنگی واقع نشده بود. (برداشت‌هایی از سیره امام خمینی(س)، جلد دوم، ص287)

 

سید احمد خمینی

 

فتح خرمشهر زمانی اعلام شد که ساعت حدوداً چهار بعدازظهر بود و امام در حال قدم زدن بودند. امام هر روز سه مرتبه و هر مرتبه حدود نیم ساعت قدم می‌زدند و رادیو هم در دستشان بود چون ما از قبل می‌دانستیم که رزمندگان اسلام در حال انجام این کار هستند و درگیری هم از شب قبل شروع شده بود که خیلی هم شدید بود. امام در حال قدم زدن بودند که گوینده رادیو خبر آزادسازی خرمشهر را اعلام کرد.

 

با شنیدن صدای گوینده، من به امام نگاه کردم و متوجه شدم که احساس خوبی به ایشان دست داد. البته در مجموع امام از مسائلی که خیلی تلخ بود اوقاتشان زیاد تلخ نمی‌شد و از مسائلی هم که شیرین بود خیلی خوشحال نمی‌شدند و در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند که بهتر است جنگ تمام شود، اما بالاخره مسئولین جنگ گفتند که ما باید تا کنار شط‌العرب (اروندرود) برویم تا بتوانیم غرامت خودمان را از عراق بگیریم. امام اصلاً با این کار موافق نبودند و می‌گفتند اگر بناست که شما جنگ را ادامه بدهید بدانید که اگر این جنگ با این وضعی که شما دارید ادامه یابد و شما موفق نشوید دیگر این جنگ تمام‌شدنی نیست و ما باید این جنگ را تا نقطه‌ای خاص ادامه بدهیم و الان هم که قضیه فتح خرمشهر پیش آمده بهترین موقع برای پایان جنگ است. (دلیل آفتاب، خاطرات یادگار امام، ص125)

 

سردار سرلشکر محسن رضایی

 

ساعت نه صبح احمد آقا فرزند گرامی حضرت امام(ره)  زنگ زد، سلام امام را رساند و گفتند صدا و سیما منتظر اعلان آزاد شدن شهر است. گفتم اجازه بدهید خودم داخل شهر بروم و از جزئیات مطمئن شوم.  به سوی خرمشهر رفتم، نرسیده به دروازه شهر راننده فریاد بلندی کشید، صدای غرش هواپیما آمد و بلافاصله دود و گردوخاک غلیظی همراه یک انفجار شدید ماشین را در درون خود فرو برد.

درجلو ماشین گودالی عظیم روی جاده ایجاد شده بود و درکنار آن بسیجی موتورسواری  شهید شده بود کمی آن‌طرف‌تر رزمنده دیگری، آخرین نفس‌هایش را می‌کشید ، مرا که دید گفت به امام بگویید ما به عهدمان وفا کردیم و از ایشان بخواهید برای ما دعا کند.(تابناک)

 

دسته بندی اخبار: 
گزارش

دیدگاه جدیدی بگذارید