مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 29 آبان؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

مردی که درپی یافتن خود پا از روزمرگی بیرون گذاشت

چاپلینک ثابت
به مناسبت سالروز جانباز شهید سیدمحمود موسوی؛

تا صحبت جبهه می‌شد اولین نفری بود که گیوه را ورمی‌کشید و راه می‌افتاد. تهران می‌نشست پشت فرمان، اهواز پیاده می‌شد. یکسره می‌رفت، ایمن و سریع. هرکدام از بچه‌ها که با او همراه بود، چند بار در راه می‌خوابید و بلند می‌شد، اما سید پلک نمی‌زد.

 

قصه ما روایت زندگی مردی است از خیل آدم‌هایی که درپی یافتن خود پا از زندگی تکراری و روزمرگی بیرون گذاشت.


او از اهالی اصفهان بود؛ در کارخانه ذوب‌آهن اصفهان کار می‌کرد؛ راننده کامیون و شوفر قابلی هم بود؛ خوب لباس می‌پوشید؛ زبان نرم و شیرینی داشت و با همین زبان بود که زود با مردم رفیق می‌شد. سوادش در حد خواندن و نوشتن بود. مثل همه زندگی را دوست داشت و می‌خواست همه‌چیز داشته باشد. زیاد هم دل به نماز و روزه نمی‌داد، اما آدم چشم‌پاک و دهان‌پاکی بود. کسانی که او را می‌شناختند می‌گفتند جوان تندوتیزی است. این قصه کوتاه مربوط به زندگی قبل از انقلاب سیدمحمود موسوی بود؛ اما زمانی که انقلاب شد، همه کشور به جنب‌وجوش درآمد. سیدمحمود موسوی هم یکی از همین آدم‌ها بود؛ آدم‌هایی که دل‌داده انقلاب و امام شدند. سیدمحمود حس می‌کرد نیروی عجیبی در وجودش غلیان می‌کند، درپی جایی می‌گشت تا آن را بیرونی کند. سرانجام این مجال با وقوع جنگ فراهم شد. ابتدا آستین‌ها را بالا زد و رفت به جهاد سازندگی؛ حسابی کار می‌کرد. چند وقت بعد شنید که "جنگ راننده نیاز دارد".


او هم که راننده کاربلدی بود، راهی جبهه شد. چند روزی بیکار بود، اما منتظر نماند، چاقو به‌دست در آشپزخانه پیاز و سیب‌زمینی پوست می‌کند تا اینکه از قضای روزگار، دو نفر از راویان مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران به سراغش رفتند.


موهای فرفری، سبیل پرپشت و ریش نداشته و دکمه‌های باز یقه‌اش حسابی توی ذوق راویان زد. نمی‌خواستند انتخابش کنند، ولی یکی از آن‌ها گفت: «بگذار بیاید، لجستیک ماشین را فقط با راننده تحویل می‌دهد، عملیات که تمام بشه، خودش می‌رود.»


خلاصه، با چند راننده دیگر وارد مرکز مطالعات شد و شروع به کار کرد. اول قرار بود برای یک عملیات در مرکز بماند، اما اخلاق خوب بچه‌های جبهه به‌خصوص راویان مرکز، او را پاگیر کرد. با جان‌ودل کار می‌کرد. به دو ماه نکشید که شد مطمئن‌ترین فرد مرکز. ظاهرش هم شد مثل بچه‌های جبهه. چند وقت بعد، مسئول تدارکات و پشتیبانی مرکز شد. کار بچه‌های مرکز تحقیق و نوشتن بود، کمتر کسی اهل کار یدی بود و این یکی از نقصان‌های مرکز بود. سیدمحمود که وارد مرکز شد همه کارهای اجرایی و روی زمین‌مانده مرکز را راه انداخت. کار، لبخند، جدیت، صداقت و زبان خوش، او را به یکی از ماندنی‌ترین و اصلی‌ترین افراد مرکز تبدیل کرد. همه دوستش داشتند چون او همه را دوست داشت.


سیدمحمود دیگر به ذوب‌آهن برنگشت. با هزار زحمت ماه‌به‌ماه مأموریتش را تمدید می‌کرد، حقوقش قطع شد چون پاسدار هم نبود از مرکز هم ساعتی حقوق می‌گرفت. بین زمین و آسمان مانده بود، اما چون بچه‌های مرکز مطالعات را دوست داشت و دلش می‌خواست رزمنده باشد، همه سختی‌ها را تحمل می‌کرد. ماشین همیشه آماده و صورت بشاش سیدمحمود، او را به اولین انتخاب راویان برای همسفرشدن تبدیل کرده بود. برای او رانندگی در تهران با رانندگی در خط مقدم آن هم زیر آتش سنگین عراق هیچ فرقی نداشت. کار را دوست داشت.


سرانجام هم در یکی از همین رفت‌وآمدها به خاطر انفجاری مهیب و ترکشی عجیب، عنوان "جانباز" را به نام او اضافه کرد.


از آن روز بود که فصل خانه‌نشینی او آغاز شد. فصلی که با درد و صبر و تلاش همراه بود و سیدمحمود در آن رشد کرد و قد کشید. این فصل فرصتی بود تا سیدمحمود هر چه را که در دوران انقلاب و جنگ یاد گرفته بود در جان خود پناه کند. در این فصل تنها یار همیشگی‌اش همسرش بود که دوست، تکیه‌گاه و غم‌خوار او در تمام زندگی ازجمله دوران ازپاافتادن بود و این دو با هم بودند تا سیدمحمود به آسمان رفت.


سیدمحمود در فضای انقلاب و جنگ تحت تأثیر اندیشه امام تولدی دوباره یافت و آن آدم بی‌خیال و دنیادوست تبدیل به مردی آگاه و پرتلاش شد. او کسی بود که قبل از انقلاب به‌سادگی تن به نماز و روزه نمی‌داد، اما بعد از پیروزی انقلاب و در دوران جنگ، مردی شد که در سخت‌ترین شرایط هم نماز شبش ترک نمی‌شد و این حال با او بود تا عصر روز سیزدهم فروردین سال 1383 که جامه شهادت را بر تن کرد.


هرگز برای رفتن به خط مقدم اکراه نداشت


پابه‌کار خط مقدم بود. چند وقتی هم با آقا محسن رخصت‌طلب کار می‌کرد، دستیار خوبی بود. آقا محسن، مسئولیت هماهنگی و پشتیانی راویان را برعهده داشت. بردن راویان به ‌یگان‌های مختلف و تعویض دفترچه‌ها و نوارهای خام با ضبط‌شده‌شان، کارهایی بود که سیدمحمود انجام می‌داد.


پیدا کردن راویان در منطقه کار خیلی سختی بود، چون نشانی در جبهه معنا نداشت. راویان با فرماندهان دائم در حال حرکت بودند. مکان استقرار یگان‌ها هم در خط هر روز تغییر می‌کرد، بااین‌حال سیدمحمود می‌رفت و آن‌ها را پیدا می‌کرد؛ فقط کافی بود اسم راوی را بداند، یگان را پیدا می‌کرد و کار راویان را راه می‌انداخت. بعضی بچه‌ها به او می‌گفتند: «سید چطوری یگان‌ها را پیدا می‌کنی؟» اما او هیچ حرفی نمی‌زد. اصفهانی بود؛ تندوتیز و رازدار. آقا محسن به تنها کسی که اطمینان داشت، سید بود. سید نمی‌ترسید، بهانه هم نمی‌آورد و کار را درست انجام می‌داد.

 

مطالب بالا برگرفته از کتاب همسفر ـ روایتی از زندگی جانباز شهید سیدمحمود موسوی ـ نوشته مجید سانکهن منتشرشده توسط مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس می‌باشد.
 

دسته بندی اخبار: 
اخبار - آثار مرکز

دیدگاه جدیدی بگذارید