مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 29 آبان؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

پیکر شهید مهدی باکری شرم داشت به این سوی دجله بیاید

چاپلینک ثابت

«راز ماندن مهدی باکری در آن سوی دجله» شاه‌بیت سخنان رضایی را تشکیل می‌دهد که برخلاف رسم معمول، وی که سعی می‌کند همواره سخنانش را با جدیت همراه سازد، این بار فرمانده اسبق سپاه از کلماتی احساسی بهره می‌برد و در بخش‌هایی از سخنانش نیز اشک ‌می‌ریزد.

 

محسن رضایی با تشریح مختصری از خصوصیات جغرافیایی منطقه عملیاتی بدر (هور) اظهار داشت: تاکنون کتاب‌های ارزنده‌ای در رابطه با شخصیت‌ آقامهدی و آقاحمید نوشته شده است اما کسی درباره‌ این راز حرفی نزده است. در عملیات بدر، دو قرارگاه عملیات می‌کردند. یکی از قرارگاه‌ها فرمانده‌اش آقای بشردوست بود که لشکر عاشورا نیز تحت امر این قرارگاه عملیات می‌کرد. نیروهای لشکر عاشورا توانسته بودند از مرز عبور کنند، ساحل دجله را گرفته و به خاک دشمن نفوذ کرده بودند اما موفقیتی به دست نیامده بود.

 

فرمانده اسبق سپاه افزود: بشردوست با آقامهدی تماس می‌گیرد که شما تکلیف‌تان این است که برگردید، آقامهدی می‌گوید: اینجا جنگ، جنگ آتش است و برنمی‌گردم. به احمد کاظمی که با ایشان دوست بودند گفتم که به آقامهدی بگویند برگردد، به ایشان هم گفته بود برنمی‌گردم و اتفاقاً جای خوبی است که شما هم بیایید.

 

در اینجاست که محسن رضایی از ایستادگی عجیب شهید مهدی باکری در آن سوی دجله و در برابر هجمه شدید دشمن خبر می‌دهد و می‌گوید: وقتی دیدم باکری برنمی‌گردد، خودم به آقای کبیری رئیس ستاد لشکر عاشورا گفتم برو به آقامهدی بگو بیاید پشت بی‌سیم. اما آقای کبیری هم موفق نشده بود او را راضی کند که بیاید پشت بی‌سیم. در این دجله چه خبر بود؟

شهید مهدی باکری

رازگشایی رضایی در همین جا شروع می‌شود و بیان می‌دارد: آقامهدی می‌دانست که اگر بیاید پشت بی‌سیم خارج از اینکه من نماینده امام در جنگ بودم، به دلیل رابطه قلبی که با هم داشتیم باید برمی‌گشت اما نیامد... نقطه‌ای که در عملیات بدر به آقامهدی سپرده بودیم خیلی مهم بود و اگر حفظ می‌شد می‌توانستیم به موفقیتی دست یابیم وگرنه حادثه‌ای برای ما اتفاق می‌افتاد. مهمتر از این موقعیت عملیات بدر خیلی مهم بود. بعد از فتح خرمشهر با موجی از عدم‌الفتح‌ها مواجه شدیم. در هر عملیاتی 10 تا 20 درصد موفق می‌شدیم.

 

رضایی در بخش دیگری از سخنانش می‌گوید: لشکر عاشورا باید به پلی می‌رسید که محل ارتباط شمال به جنوب نیروهای عراقی بود و بایستی این پل منفجر می‌شد. یک گردان تخریب نیز قرار بود در کنار آقامهدی باشند. نیروهای لشکر منطقه را گرفتند، به پل رسیدند اما خبری از گردان تخریب نبود و آنها در نیمه‌های شب راه را گم کرده بودند... در اینجا درگیری سختی بین نیروهای آقامهدی و دشمن صورت گرفت. لشکری که تمامی نیروهایش نیز به آن سوی دجله نرسیده بودند. آقامهدی مقاومت می‌کرد و می‌جنگید. فشار آتش دشمن زیاد شد. بشردوست با او تماس گرفت که برگردد اما قبول نکرد.

 

فرمانده اسبق سپاه با چشمانی اشکبار ادامه می‌دهد: من در بدر به دنبال مهدی می‌گشتم اما او از من فرار می‌کرد. آقامهدی بین خود و غیرتش مانده بود. غیرتش حکم می‌کرد که بماند اما خودش می‌گفت برگردد... من تنها تصویری که می‌توانم از این صحنه برداشت کنم، تصویر غم‌انگیز حضرت ابوالفضل عباس(ع) در دفاع از مشک بود.

 

رضایی در نهایت تصریح کرد: آقامهدی باکری می‌دانست جنگ به بن‌بست رسیده است و باید در بدر موفق شود و دجله را حفظ کند. آقامهدی وقتی دید مشک پاره شده است، از این دنیا رفت. در نهایت گلوله‌ای بر پیشانی‌اش نشست و بر زمین افتاد. او را سوار بر قایق می‌کنند تا به این سوی دجله بیاورند اما با اصابت آرپی‌جی به قایقش از دجله به اروند، از اروند به خلیج‌فارس و به ابدیت پیوست. حتی جنازه‌اش شرم داشت به این سوی دجله بیاید.

 

منبع: روزنامه جوان

 

دیدگاه جدیدی بگذارید