مرکز اسناد و تحقیقات
دفاع مقدس

رویدادهای 29 آبان؛

 
 
روزشمار اسناد سازمان ملل

گزارش صوتی راوی قرارگاه کربلا از اولین شناسایی هور

چاپلینک ثابت
شماره سند: 
6989
نوع سند: 
پیاده شده نوار

تاریخ تهیه

11
مرداد
1361
محل نگهداری: 
آرشیومرکز اسناد دفاع مقدس
چکیده: 

گزارش لحظه به لحظه راوی قرارگاه مرکزی کربلا (برادر هادی نخعی) که با دقت فراوان به ثبت و ضبط اولین شناسایی فرماندهان برای انجام عملیات در هور پرداخته است. این گزارش، عینا از روی نوار پیاده شده و با حذف مواردی ( به جهت اختصار) منتشر شده است.

متن سند: 

محسن رضایی: «دوربین و نقشه را بدهید بیاورند، اسلحه هم بیاورید چون ممکن است شط ناپاک باشد. بعد هم، همه‌ مان که توی این ماشین جا نمی‌گیریم، ماشین دیگری ندارید؟

راهنما: ماشین‌ها همه رفته‌اند، یک پاترول هست که پنچر است.

محسن: این ماشین بی‌سیم‌دار مال کیه؟

راهنمای اعزامی: فکر کنم مال احمد [غلامپور] باشد، اما دوربین پایه‌اش بزرگ است که در عقب آن جا نمی‌گیرد.

محسن: خب پس برویم، تعدادمان همین‌ها هستند؟

راوی: حسن باقری همراه ما آمد و رشید و رحیم با هم رفتند. محمدزاده از اطلاعات عملیات قرارگاه قدس هم به عنوان راهنما با ما آمده است. دوربینی که صحبت آن بود، یک پایه زمخت و بی‌قواره دارد که خود بچه‌ها برای آن درست کرده‌اند از لوله‌های آهنی و پیچی‌های کج و کوله و کت کلفتی درست شده است که عقب ماشین را تنگ کرده. خود دوربین بسیار بزرگ و مجهز است. و خیلی مدرن که با این سه پایه‌ای که بچه‌ها برای آن درست کردند، یک وصله ناجوری را نسبت به هم نشان می‌دهد.

بعد از بحث‌های 2، 3 روزه مفصل و سرگیجه‌های مداومی که روی عملیات وجود داشت و … و با گرهی که در منطقه به وجود آمد، لازم شد که 2 بار پشت سر هم جلسه شورای عالی دفاع عقب بیفتد و برادر محسن در قرارگاه کربلا بماند برای بحث درباره این‌که چه بکنند و حالا هم کشیده شدیم کلاً به منطقه شمالی، شمال منطقه شرق بصره و شرق هورالعظیم. برادر محسن می‌خواهد برود آن‌جا کار کند و پرس‌وجو کند. منطقه‌ای که هیچ وقت صحبت از آن نبود و همیشه آن‌جا را به صورت بن‌بست مطرح می‌کردند. منطقه‌ای که قبلاً به عنوان قفل و بن‌بست مطرح می‌شد، الآن می‌روند که از آن اطلاعات به‌دست بیاورند و ببیند که آیا گشایشی از این طرف حاصل می‌شود ؟.

ساعت 12:6 دقیقه است که ما از جاده اهواز در 80 کیلومتری خرمشهر می‌پیچیم به‌طرف یک جاده فرعی آسفالته به طرف غرب جاده، یعنی وقتی به طرف اهواز می‌رفتیم پیچیدیم دست چپ توی یک جاده فرعی آسفالته که در ابتدای جاده تأسیسات نظامی زیادی ـ که همان پادگان معروف حمید است ـ به چشم می‌خورد که منفجر شده و منهدم شده و از بین رفته است. و خط آهن منفجر شده‌ای که دوباره داشتند بازسازی می‌کردند و در معبر جاده یک تابلویی بود که روی آن نوشته‌اند: "با نابودی رژیم بعث عراق، جنگ رسمی ما با اسرائیل شروع خواهد شد."

ساعت 12:14 دقیقه است و باز روی آن جاده آسفالت داریم می‌رویم و سمت چپ‌مان یک مقر، چند تا سنگر و یک قرارگاه بزرگ است و تعدادی خودرو و تانکر آب و اتاقک‌ها و سنگرهایی وجود دارد و در گرمای ظهر تک و توک آدم‌ها پیدا می‌شوند که در حال رفت و آمد هستند، بقیه در زیرزمین و توی سنگرها هستند. اگر این یکی دو نفر هم نبودند، هیچ اثری از حیات مشاهده نمی‌شد. گرمای شدید و وضعیت خاص منطقه در روز، حالت خاصی به قرارگاه‌ها می‌دهد، یعنی علاوه بر ضرورت حفظ مسائل امنیتی که می‌روند توی سنگرها، برای فرار از گرمای سطح زمین نیز، هر کسی سعی می‌کند که خودش را از گرمای سطح زمین دور بکند. این منطقه که دست عراق بوده، قبلاً با عملیات بیت‌المقدس آزاد شده است و جاده‌هایی آسفالته و شوسه و جاده‌های تدارکاتی و نقل و انتقالات خوبی دارد که عراق احداث کرده است.

ساعت 12:20 دقیقه است، ما در جفیر هستیم، تعدادی ساختمان خراب هست و چند تا خودرو سوخته …

…راه‌مان را به طرف کوشک از جفیر ادامه می‌دهیم. در ماشین، حسن باقری راننده، دو محافظ برادر محسن، مسئول اطلاعات عملیات قدس و خود محسن رضایی هستند.

ساعت 12و نیم است. رسیدیم به یک پاسگاهی که ویران شده بود ولی جنبه اتاقک حلبی مجدداً زده‌اند این‌جا پاسگاه مرزی "شهابی" است. از پاسگاه شهابی روی جاده آسفالت عبور می‌کنیم.

این‌جا چند تپه بلند و دیده‌بانی ساخته‌اند که از آن‌جا تردد دشمن را می‌توانند ببینند. جاده‌ای که روی آن داریم می‌رویم، با یک خاکریز مسدود شده است، خاکریزی که بر آن جاده عمود است و خاکریز بسیار بلندی است که در حقیقت دژ ماست.

پشت خاکریز در وسیله خودمان در حالی که خاکریز بین ما و دشمن فاصله هست، به طرف غرب می‌رویم.

…ساعت 12:40 دقیقه است، ما در جاده‌ای که 40 و 50 متر با خاکریز فاصله دارد و به موازات آن است، داریم به سمت غرب به سوی دیواره شرقی هورالعظیم پیش می‌رویم.

ساعت 10 دقیقه به یک است، اختلاف نظر پیش آمده که واقعاً ما داریم به طرف غرب می‌رویم، به خاطر این‌که خاکریز هی پیچ و تاب خورده بود و جاده به موازات آن هم تقریباً همین طور، جهت از دست‌مان در رفته بود.

حسن باقری از ماشین پیاده شد و رفت قطب‌نما را نگاه کرد، آمد گفت: بله … الآن داریم می‌رویم که به سیل بند دوم شرق هورالعظیم برسیم.

محسن: بگویید چند نفر از بچه‌های سپاه هستیم می‌خواهیم برویم بالا شناسایی کنیم، مواظب باشید. لااقل خود بچه‌ها ما را نزنند، شما بپرید پایین به آن‌ها بگویید، فقط نگو کی هستند.

راوی: برادری که از اطلاعات قدس همراه ما آمده است، پیاده شد، چون که خطوط خیلی نزدیک است و برای این‌که یک وقت نیروهای خودی ما را اشتباهاً با گشتی‌های دشمن عوضی نگیرند و نزنند، برادر محسن به آن فرد اطلاعاتی گفت که برو بگو که ما داریم برای شناسایی می‌رویم.

…حسن باقری: این الآن انتهایش به کجا می‌خورد؟

راهنما: می‌رود تا پاسگاه کیان‌دشت اما کسی از این جا نمی‌رود، باید از یک جاده آسفالت برویم که روی نقشه هم مشخص نیست.

محسن: آقا، ما می‌خواهیم آب هور را ببینیم.

راهنما: بله اگر می‌خواهید آب را ببینید، پس برویم جلوتر.

محسن: بله اگر برویم از این جا، چی می‌شود؟

راهنما: می‌رویم دیگر، می‌رویم برای آن پاسگاه شط‌علی، توی این 8 کیلومتری که الآن خالی هست، می‌رویم، نیرو هم نیست.

راوی: سنگرهایی که هر 100 متر، 50 متر وجود داشت و یکی دو سرباز تویش بود، الآن تمام می‌شود و در حاشیه این سیل‌بند جاهایی را به جای سنگر می‌بینیم که چال کردند ولی سنگر آماده نشده.

محسن: یعنی این‌جا را مین‌گذاری کردند؟

راهنما: مین احتمالش که هست ولی [مشکل دیگر این است که] ممکن است آن وسط‌ها را بریده باشند که یک دفعه برویم داخلش.

محسن: ما الآن یک جاده می‌خواهیم که برویم جلوتر، ما باید جلوتر از این برویم، مسئله ما همین جاست.

حسن باقری: خب برویم، اما حالا ما خودمان هم می‌توانیم بیاییم جلو برویم [منظور انجام شناسایی بدون حضور محسن است.]

راهنما: خب ما می‌رویم یک شناسایی می‌کنیم بعد که آماده شد، به شما می‌گوییم.

باقری: [خطاب به فرد اطلاعاتی که ضرورت سرعت کار] یعنی فردا صبح باید این قضیه انجام بشود.

راوی: … به هر حال برادر محسن گفت پس برویم بالای سیل‌بند، یعنی بالای همان جاده بلندی که نقش خاکریز را داشت و در واقع خط مقدم بود. گفت از روی آن برویم. حسن باقری به برادر محسن گفت که این کار درستی نیست، باید قبلاً کس‌های دیگر بروند یک چیزی به‌دست بیاید بعداً اگر خواستید، شما بروید. برادر حسن گفت ما می‌رویم و بعداً شما بیایید. برادر اطلاعاتی: ما گروه‌های شناسایی می‌فرستیم و گزارش می‌دهیم، اگر خواستید شما بروید. در آخر برادر محسن قبول کرد که برگردد و ماشین دور زد و برگشت.

توجه: …

راوی: ساعت یک و نیم بعدازظهر است. ما از سه راهی که دست راستش به جفیر می‌خورد، رد شدیم ولی طرف جفیر نپیچیدیم و به طرف مرز آمدیم که برویم پاسگاه کیان دشت و از آن جا برویم پاسگاه
شط علی. جاده هم‌چنان آسفالت است، یعنی در وسط این بر بیابان، عراق کیلومترها جاده آسفالت خیلی خوب زده.

ساعت 20 دقیقه به 14 است، چند دقیقه است که از پاسگاه ژاندارمری "برزگر" رد شدیم و داریم به طرف پاسگاه کیان‌دشت می‌رویم و جاده هم‌چنان آسفالت و خوب است. سمت راست‌مان الآن به یک جاده آسفالته رسیدیم که منشعب می‌شد و حسن باقری گفت این جاده به قرارگاه لشکر 6 عراق می‌خورد … گفته بودند که چند کیلومتر بعد از این، دست چپ یک جاده خاکی هست باید بپیچید که البته از آن رد شدیم، ولی بعداً متوجه شدیم که زیاد رفته‌ایم، دور زدیم و آمدیم و جاده خاکی را پیدا کردیم و پیچیدیم تو جاده خاکی. بیابان در اندر دشت و بی‌سر و تهی هست که این جاده خاکی فقط به خاطر این‌که تعدادی خودرو در آن رفت و آمد کرده، اسمش شده است جاده، وگرنه هیچ ساختی برای آن انجام نگرفته، پر دست انداز و پر پیچ خم تو دشت صافی است که تپه‌های خار در آن دیده می‌شود.

ساعت 2 بعدازظهر است، از توی جاده خاکی تا پاسگاه ژاندارمری جلو آمدیم؛ از آن‌جا پرسیدیم ما را راهنمایی کردند به یک جاده خاکی که خیلی خراب‌تر از جاده اولی بود که در واقع بیابانی برهوت و یک دست است که در آن پیش می‌رویم. …

به امتداد همان سیل‌بندی می‌رسیم که ساعتی قبل می‌خواستیم رویش بیاییم که بچه‌ها صلاح ندانستند. با مسافتی که جلو رفتیم و برگشتیم، حالا با گذشتن از جاده‌ها و پاسگاه‌هایی که گفتیم از روی همان سیل‌بند که سیل‌بند دوم است که در شرق هور می‌باشد، می‌گذریم و این‌جا از روی سیل‌بند که رد شدیم، متوجه شدیم که نظر برادر اطلاعاتی درست بوده است و من نگاه کردم دیدم که به فاصله هر 100 متر سیل‌بند را در عرض بریده‌اند که روی سیل‌بند امکان رانندگی و عبور خودرو و وجود نداشته باشد!

ساعت 14 و 14 دقیقه است بعد از مدتی که توی بیابان بی‌آب و علف جلو رفتیم، برادر محسن گفت: کجا داریم می‌رویم؟ شرقی غربی یا شمال جنوبی؟ کجا می‌رویم؟

برادر اطلاعات: بگذار قطب‌نما را ببینیم.

برادر محسن: قطب‌نما که فایده ندارد.

برادر اطلاعاتی: که حالا آن ماشین را گم نکنیم فعلاً.

راوی: یک ماشینی که گرد و خاکش از دور پیداست دارد روی جاده می‌رود. یکی گفت که "خب شاید آن ماشین دارد نزد عراقی‌ها می‌رود!" به هر حال با تردید در صحت راه، هم‌چنان به پیمودن راه
ادامه می‌دهیم.

ساعت 14 و 45 دقیقه است، شط علی هستیم، چند نفر از بچه‌های عرب ایرانی این‌جا هستند. یکی از بچه‌های اطلاعات عملیات قدس راجع به کارهایی که با هم‌کاران عراقی‌اش انجام می‌دهد، با برادر محسن مشغول صحبت می‌شود و حالا در منطقه هورالعظیم هستیم.

راوی: [هنگام مراجعت گروه از شط علی] انتهای یک جاده خاکی، ساعت 2 و نیم بعدازظهر بود که به یک پاسگاه مانندی رسیدیم؛ یک بی‌سیم کوچک رویش بود و دست بچه‌های سپاه بود. یک باریکه‌ای از آب که قایق موتوری می‌توانست تویش حرکت بکند، از انشعابات هور جلو آن وجود داشت که یک سایبان حصیری لب آن زده بودند. وقتی زیر آن سایبان می‌نشستی لب آب، گرمای هوا را کم‌تر احساس می‌کردی. چند نفر عرب آن‌جا نشسته بودند؛ من پرسیدم این‌ها عراقی‌اند؟ گفتند نه، این‌ها ایرانی هستند. چند نفر از بچه‌های سپاه آن‌جا بودند. نماز خواندیم قبل از این‌که نهار بخوریم، ظاهراً نهاری است که برای قرارگاه‌های سپاه می‌برند.

این‌جا، از این نقطه، اگر چند کیلومتر به طرف غرب حرکت بکنیم و بعد حدود 20 کیلومتر به‌طرف جنوب حرکت کنیم، به خشکی هورالعظیم می‌رسیم.

یکی از بچه‌های سپاه که آن‌جا با رابطین عراقی کار می‌کرد، با 4 نفر که رفته بودند برای شناسایی منطقه، قرار ملاقات داشت.

دیروز قرار بوده که بیایند در منطقه‌ای که آن‌ها قرار بود از آن‌جا برگردند به ایران. آتش‌سوزی عظیمی را عراق در نیزارها راه‌ انداخته و تمام منطقه را به آتش کشیده است. این بچه‌ها احتمال می‌دادند که آن 4 نفر از برادرهای ما که با قایق از لابه‌لای نیزارهای هور و جاهایی که تا زانو توی گل فرو می‌رود که در آن‌جا قایق را باید به دوش بکشند، آن 4 نفر سوخته باشند توی آتش. آتش خیلی شدید و عظیم بوده و باد می‌آمد و الآن دو قایق موتوری از توی نیزارهایی که آن‌جا بود، راه افتادند که بروند به یک نقطه‌ای که به آن چهار راه می‌گفتند؛ یک نقطه‌ای که یکی از کانال‌های هور می‌خورد به خط مرزی ما که وسط هور است. همیشه وقتی رفت و آمد می‌کنند علامتی آن‌جا می‌گذارند. رفتند ببینید که آیا دیروز آن‌ها مراجعت کرده‌اند و آیا موقع رفتن علامتی گذاشته‌اند که اگر این طور باشد، معلوم می‌شود یا توی آتش سوخته‌اند و یا این‌که اصلاً مراجعت نکرده‌اند. به هر حال در فکر این بودند که 4 نفر دیگر را پیدا کنند که بتوانند کارهای آن‌ها را انجام بدهند.

… برادر محسن گفت که این نقطه جای مناسبی نیست برای کار کردن، زیرا این‌جا حدود 24 کیلومتر تا خشکی هور فاصله دارد. ولی صحبت یک جایی بود که از خشکی طرف ما تا خشکی وسط هور 7 کیلومتر فاصله دارد و برادر محسن معتقد بود که آن‌جاها شناسایی بشود که گفتند تا سه چهار کیلومتری‌اش را می‌شود با قایق بروی، ولی از سه، چهار کیلومتری بعدیش را نمی‌شود و گل می‌باشد که برادر محسن گفت شاید بشود چیزهایی روی زمین پچینیم که بشود از رویش عبور کرد و یا راه‌های دیگر. به هر حال قرار شد که بررسی کنند.

یک جوان سیاه چهره عرب آن‌جا بود که سلام و علیک کرد. یک نفر گفت که او پسر همان سلمان است که روی مین رفت و شهید شد. موضوع این بود که سلمان یکی از عرب‌های منطقه بود، وقتی که عراقی‌ها منطقه را در اشغال داشتند، او جاده‌ها را مین‌گذاری می‌کرد که عراقی‌ها به راحتی نتوانند رفت و آمد کنند.

در یکی از همین مین‌گذاری‌ها وقتی یک جایی گل بود، پای خودش رفت روی مین و شهید شد. حالا پسرش با سپاه همکاری می‌کند و همین الآن جزء نفراتی بود که با قایق داشتند می‌رفتند ببینند سر آن چهار نفر چه بلایی آمده است. نکته جالب دیگر این‌که حسن باقری پرسید: آیا به این‌ها از نظر مالی خوب می‌رسید یا نه؟ او گفت: نه، این‌ها افتخاری کار می‌کنند.

راوی: ساعت 17:20 دقیقه است، روز 11/5/1361، به مقر لشکر 6 عراق آمدیم و چون قرار شده بود ساعت 5 سرهنگ صیادشیرازی در مقر تیپ 3 بیاید، ما هم آمدیم آن‌جا را پیدا کردیم و الآن در مقر
تیپ 3 هستیم. الآن برادر رشید هم رسید و دارد با برادر محسن صحبت می‌کند. رشید گزارش خودش و برادر رحیم را که از خطوط پدافندی خودی در شمال منطقه از جمله خطوط لشکر 16 زرهی قزوین بازدید کرده‌اند، به برادر محسن می‌دهد … چون کسی آمد (چای و شربت آورد)، حسن باقری گفت دیگر بحث نشود.

برادر محسن: شربت را می‌خوریم و می‌رویم قرارگاه کربلا.

[پایان گزارش (صوتی) لحظه به لحظه راوی قرارگاه کربلا در تاریخ 11 /5 /1361]

مکان ضبط/ تهیه : 
شط علی
اماکن: 
اخبار مرتبط